داستان خیلی کوتاه 74

همان‌قدر برایت بی‌اهمیتم که برایم مهمی.

Yanni - Quiet Man

سال نو میلادی شده و شهر در شور، من اما در خانه پاگیر شده‌ام. مریضی رهایم نمی‌کند و دوباره تبم بالا رفته، جان در بدن ندارم. برنامه‌های زیادی برای تعطیلات داشتم و دوستانی بسیار برای دیدن. زنگ می‌زنند که چرا نیامدی و صدای گرفته‌ام از این طرف خط پاسخشان را می‌دهد. این ویروس نقشه‌هایمان را برای دیدار و گشت و گذار در تورنتو خراب کرد.
دلم گرفته. با خود می‌گویم تفریحات که سهم ما نبود، کاش حالم بهتر بشود دست کم بتوانم به کارهایم برسم. حالا اما خوابیده روی تخت، رویابافی می‌کنم و به این آهنگ گوش می‌سپارم. 

بشنویم Quiet Man(مرد ساکت) از Yanni

دانلوددریافت حجم: 10.4 مگابایت

لطف شما؛ هدیه‌ای از سوی گونگادین

کمتر از پنج سال پیش بود که پست بهشتی برای گونگادین نیست را نوشتم. داشتم در اشعار هندی گشت و گذار می‌کردم که به این داستان عجیب برخوردم. در کمال شگفتی دیدم در فضای فارسی ناشناخته است؛ پس سریع صفحه ویکی‌پدیایش را ساختم. حالا آن پست چند هزاربار و صفحه ویکی‌فایش احتمالا چند ده هزار بار دیده شده و گونگادین شناخته‌تر.

در پست نوشته بودم که تنها ترجمه‌ای ضعیف از کتاب پیدا کرده‌ام که شاید با اصل انگیسی‌اش فاصله داشته باشد.
امروز که صندوق پستی خواب‌گاه باز شد، دیدیم یکی از خوانندگان وبلاگ لطف کرده و اصل این کتاب را خریده و برایم هدیه فرستاده : )

  • ادامه مطلب…

    داستان خیلی کوتاه 73

    «بابانوئل پول‌دارها رو بیشتر دوست داره؟»

    در جست‌و‌جوی بندری‌ از دست رفته

    گفته بودم که پس از پست نتیجه آزمایش تعدادی از خاموش‌خوانان پیام‌های محبت‌آمیزی دادند؛ یکی از آنان علی بود. پرسیدم که چگونه وبلاگم را پیدا کرده‌ای؟ گفت از پست سگ‌پز؛ ساندویچی نام‌داریست، در گوگل جست‌و‌جویش کردم و به وبلاگ تو رسیدم. گفتم اگر سگ‌پز رفتی سلامم را برسان، بگو همان پسرکی که با بهداد اسپهبد می‌آمد و زمستان‌ها سوپ سفارش می‌داد بدجور دل‌تنگ بندری‌هایت است. صحبتمان ادامه پیدا کرد، گفتم من تا توانستم همه ساندویچی‌های دور و بر خواب‌گاه و دانشگاه‌ها را امتحان کرده‌ام. اندکی بعد به خودم آمدم و خاطراتی زنده شد. گفتم اصلاً همین که چرا من تمام ساندویچی‌های آن محله را آزمایش کرده‌ام داستان جالبی دارد، خواهم نوشت و به تو تقدیمش خواهم کرد؛ پس تقدیم به علی.

  • ادامه مطلب…

    داستان خیلی کوتاه 72

    صبح‌هایش شنبه بود و غروب‌هایش جمعه.

    وقتی مرا یاد می‌کنید

    سال نود و چهار، در دانشگاه کارشناسی‌ام قدم می‌زدم که گروه‌هایی از کودکان را دیدم. برای مسابقه رباتیک به دانشگاه آمده بودند. در این بین چند بچه گوشه‌ای تنها کز کرده بودند. متوجه شده بودم که انگار مشکلی پیش آمده. رفتم پیششان، پرسیدم چیزی شده؟ گفتند سرپرست ندارند. یادم نیست چرا؛ یا سرپرستشان نیامده بود یا مدرسه‌شان پول سرپرست دادن نداشت. گفتم عیب ندارد اتفاقا من دانش‌جوی کامپیوتر هستم و خودم سرپرستتان می‌شوم. در این بین، ماجرای شرکت در مسابقه را تعریف می‌کردند و می‌گفتند از مشهد آمده‌اند تا بدین جا.
    نفر اصلی گروه پسرکی مو گندمی بود. قیافه‌اش کپ بچه نابغه‌ها بود. مرا یاد جیمی نوترون می‌انداخت. در بین صحبت‌ها فهمیدم که پدرش را از دست داده. خیلی برایشان ناراحت بودم. وقت مسابقه که رسید به عنوان سرپرستشان راهی شدم. دوم شدیم، من هم کمکشان کردم. بیرون که آمدیم گفتند نمی‌دانند چطور از من تشکر کنند. سرآخر با همان روش ویژه کودکان از من تشکر شد؛ هدیه دادن مقداری خوراکی.

    دو هفته پیش بود که در اینستاگرام دیدم کسی پست گذاشته که نمی‌شناسمش. پستش درباره یک کنفرانس رباتیک بود. رفتم صفحه‌اش را باز کردم دیدم همان پسرک مو گندمیست. پست‌هایش پر بود از سفرهاش به مسابقات بسیاری از کشورهای دنیا و مقام‌هایی که آورده. انگار با پژوهشکده‌ای در دانشکده امیرکبیر هم همکاری می‌کرد. این‌ها همه برای یک پسر هنوز دبیرستانی. پیام دادم که «منو یادته؟» جوابش را با «مگه می‌شه یادم نباشه؟» شروع کرد و بعد جملاتی محبت‌آمیز.
    آن روز سرپرست شدن برایم به آن آسانی که به نظر می‌رسد نبود. مجبور شدم تمرین‌هایم را سریع‌تر و سخت‌تر تمام کنم تا به مسابقه آن‌ها برسم. ولی بعد این همه سال همین جملات کوچکش خستگی روزم را از تنم در کرد.

    همه این‌ها را مقدمه‌چینی کردم تا از شما تشکر کنم. ممنون بابت پیام‌های محبت‌آمیزتان بعد از جواب MRI. مراز بسیار خوش‌حال شدم پیامت را دیدم، دلم تنگ شده بود، فکر نمی‌کردم دیگر مرا بخوانی؛ آخرین پیامت به یک سال پیش باز می‌گشت. همچنین از همه آن خاموش‌خوانانی که در تلگرام و وبلاگ پیام دادند متشکرم. فکر نمی‌کردم کسانی سال‌ها مرا خوانده باشند بی‌‌آنکه نظری بدهند. (ها ها، خودم اکثر وبلاگ‌ها را همین جوری می‌خوانم؛ ولی سخت‌باور بود که عده‌ای مرا)
    بعد این همه سال وبلاگی بودن، همین چیزها خستگی‌ام را از تن در می‌کند.

    George Winston - Thanksgiving

    جواب MRI آمد. خطر آن بیماری از سرم گذشت. متشکرم از تمامی کسانی که در این مدت خبرم را می‌گرفتند. بعد از این همه سال وبلاگی بودن، همین چیزهاست که می‌تواند خوشحالم کند.

    دکترها اشتباه می‌کردند، آن برآمدگی تومور نبود. گویا در فوتبال حسابی خدمت تاندون بالایی پایم رسیده‌ام و بعد از پارگی‌ها و جوش خوردن‌ها چنین ورم بزرگی را شکل داده. قبلاً یک مچ دست هم در فوتبال شکانده بودم. دیگر فوتبال را کنار می‌گذارم، از ترم بعد احتمالا بروم به باشگاه والیبال دانشگاه.

    اخیراً پست‌های پربحث وبلاگ زیاد شده. یاد سال‌های قدیم وبلاگ افتادم که همش بحث بودن و پست اندر پست در نقد هم‌دیگر. کسی اما پستی در نقد من منتشر نکرد، دوست‌تر داشتم که بحث شکل می‌گرفت. حالا اما می‌خواهم آرامش را به این وبلاگ برگردانم. خدمت شما، یکی از آرامش‌بخش‌ترین پیانوهایی که شنیده‌ام. از ده سال پیش تا حالا گوشش می‌کنم.

    بشنویم Thanksgiving(شکرگزاری) از George Winston

    دانلوددریافت حجم: 3.77 مگابایت

    از منطق تا احساس

    در دانشگاه کارشناسی‌ام فرد خاصی را می‌شناختم. نه چندان عمیق، ولی از همان آشنایی مختصر می‌شد فهمید آدم خاصیست. ترم اول دیده بودمش و گفته بودم این خوره تکنولوژی‌هایی که می‌گویند همین‌ها هستند. باهوش بود، ولی بیش از حد منطقی. حرف که می‌زدیم انگار گزاره‌های منطقی‌ را ترکیب عطفی می‌کرد و بیرون می‌ریخت. نمی‌دانم چطور میزان ریاضی‌وار فکر کردنش را توصیف کنم، فقط بدانید خیلی خیلی زیاد. خلاصه که در احساس، نقطه مقابل من بود.

    چندین سال پیش بحثی در گروه دانشکده‌مان شد. می‌گفت انسان‌ها باید به دست ربات‌ها منقرض شوند. ما انسان‌ها باید خودمان نسلی بهتر از ربات‌ها بسازیم تا ما را منقرض کنند. من برایم تعجب آورد بود. سخت بود درکش. مخالفتی طنزآمیز کردم، سخنانم چندان پخته نبودند البته. او پاسخی طولانی نوشت و با این شعر آغاز کرد «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل \ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها». مرا احمق می‌دانست، نکوهشش نمی‌کنم. من احمق نمی‌دانستمش و برعکس همیشه دوست داشتم دلایلش را بدانم.

    دیروز اینستاگرام را باز کردم. پستی گذاشته بود از تغییری بزرگ. می‌گفت از زندان کمال‌گرایی و OCD رهایی یافته و افسردگی را پشت سر نهاده. اهداف زندگی‌اش را عوض و با احساساتش آشتی کرده و شخصیتی جدید شده. هر سخنش برایم خاص بود، ولی این جمله از همه ویژه‌تر «یاد گرفتم ریاضی و علم و همه‌ی چیزهایی که تا این جا نقطه اتکای تصمیماتم بودن به اندازه ادیان سست و شکننده‌ن». با خودم فکر می‌کردم که چه در ذهن او بوده که ریاضیات را با ادیان مقایسه کرده. نمی‌فهمیدم، ربطی نمی‌دیدم. ولی از آن همه منطقی و ریاضی‌وار بودنش متعجب نمی‌شوم که ریاضی را مانند یک دین می‌دیده. دوست داشتم منظورش را می‌دانستم، ولی سختم بود سوال پرسیدن. تنها گفتم «همیشه زنده باشی» تا شاید کمی خوشحال‌ترش کنم.

    یاد بحث انقراض انسان‌هایش افتادم. دوست داشتم می‌دانستم که پس از این تغییر، آیا هنوز آن نظر را دارد یا نه. 

    پاسخی که به من داده بود را در ادامه مطلب می‌گذارم. بخشی از آن برایم جالب است.

  • ادامه مطلب…

    در خیابان‌های تهران نارنج نیست

    پست پیشین من که درباره آموزش مذهب به کودکان بود بازخوردهای زیادی داشت. بیشتر از آن‌چه به نظر می‌رسد. هم بخش بزرگی از صحبت‌ها به درخواست نظر دهنده پنهان شده و هم صحبت‌های‌ای ای‌میلی و تلگرامی‌ای صورت گرفته. گرچه که نظر من عوض نشده، ولی جنبه خوب ماجرا این است که متوجه شدم دیگرانی با من مخالفند.
    این پست به هیچ وجه پاسخی به پست پیشین نیست. فقط دغدغه‌ایست که باید مطرح می‌کردم. من مدت‌هاست باور دارم ما آدم‌ها تلاش کمی برای درک همدیگر می‌کنیم. خودمان را محق‌تر از دیگران می‌دانیم، ولی به آنان اجازه نمی‌دهیم که خودشان را محق‌تر از ما بدانند. بی‌آن که بدانیم هر دو طرف حق‌هایی داریم.

    اواخر نوجوانی‌ام بود، ماه اول دانشگاه کارشناسی‌. من در گوشه‌ای از اتاقی در خواب‌گاهی بزرگ، تختی کوچک داشتم. از خانه و غذای مادر دور شده بودم اما دانشگاه غذای ما را می‌داد. از شنبه تا پنج‌شنبه، شام و ناهار؛ جوجه‌کباب، زرشک‌پلو، کوفته تبریزی و حتی جوجه چینی. البته به جز جمعه‌ها. در آن روز خاص خورد و خوراک با خودمان بود. تعداد ما ساروی‌ها زیاد بود و کنار هم اتاق گرفته بودیم. جمعه که رسید و خورشید تا اندازه‌ای بالا رفت، من و دوستی تصمیم گرفتیم با هم آش‌پزی کنیم. انتخاب ما خورشت بیج بیجی بود. گوشت‌ها را خُرد کردیم و برنج را شسته، روی شعله گذاشتیم. دستمان به نمک نخورده بود که فهمیدیم ترشی نداریم. گفتم جای نگرانی نیست، تو بپز من می‌روم نارنج می‌آورم.

    نمی‌دانم آیا تا به حال به زادگاه من ساری رفته‌اید یا نه. شاید در تابلوهای ورودی عبارت «به شهر بهار نارنج خوش آمدید» را دیده باشید. بی‌راه نمی‌گوید. بهار که می‌شود بوی گل نارنج خیابان‌ها را بر می‌دارد. ما شکوفه‌ها را می‌چینیم و مربای خوش‌بویی درست می‌کنیم و نامش را مربای بهار می‌خوانیم. دقت کرده‌اید که گفتم «خیابان‌ها»!؟ چون این درختان نارنج در خیابان‌ها هستند نه جای دیگر. کافی است در ساری راه بروید تا متوجه بشوید هر دو قدم یک درخت نارنج کاشته شده.جدی می‌گویم، در تمامی خیابان‌های ساری! این آخرین عکسی است که از ساری گرفته‌ام. اگر عکس را به اصطلاح زوم کنید متوجه سه چهار درخت می‌شوید، همه‌شان نارنج هستند. سمت ما نارنج مانند علف هرز رشد می‌کند. نشنیده‌ام کسی نارنج بخرد، از خیابان می‌شود چید. فصل نارنج هم پاییز است یعنی همان ماه اول دانشگاه. من هم منظورم از «نارنج می‌آورم» این بود که از سر کوچه می‌چینم.

    به کوچه رفتم ولی درخت نارنجی نبود. جلوتر رفتم. کوچه‌های دیگر را گشتم، نبود. بیشتر از گم شدن ترسم از بدمزه شدن غذا بود پس دل به خیابان زدم. این خیابان را گشتم، آن را گشتم، نبود که نبود. مردی داشت رد می‌شد. سلام کردم و با آن لهجه در آن زمان به شدت مازندرانی‌ام گفتم «آقا درخت نارنج این دور و بر کجاست؟». یکه خورد، هیچ وقت آن نگاهش متعجبش را یادم نمی‌رود. چهره‌اش نشان می‌داد دارد فکر می‌کند که درست شنیده یا نه. طولی نکشید که با صدای آرامی گفت «نارنج!؟ یه میوه فروشی تو اون خیابونه». این بار من متعجب بودم. با خودم گفتم شاید این آدم در عمرش نارنج به خانه نیاورده. کدام دیوانه‌ای نارنج می‌خرد؟ انگار برای خرید هوا به مغازه بروید. با خودم زمزمه کردم لابد اصلاً توی باغ نیست. گفتم «مغازه نه، درخت، درخت نارنج این ورا کجاست؟» باز او متعجب شد. گفت درخت نارنج چه بداند که کجاست، اگر نارنج می‌خواهم مغازه آن ور است. این را که شنیدم در دلم خندیدم که این یارو تعطیل است. راهم را گرفتم و رد شدم.

    چند خیابان نگذشته بود که صبرم به سر آمد. به پدرم زنگ زدم. بابا درس و کتابش را در تهران خوانده و این شهر را خوب می‌شناسد. پرسیدم بابا من چرا درخت نارنج پیدا نمی‌کنم. خندید و گفت برگرد به خواب‌گاه، ساری نارنج دارد، در خیابان‌های تهران نارنج نیست.
    این را که شنیدم فکرم به آن مرد ره‌گذر رفت. در آن لحظات من مطمئن بودم که نادان است، حالا فهمیدم که من نادان ماجرا بودم. تنها من نبودم، دو طرفه بود. از چهره‌اش معلوم بود که اون هم من را دیوانه می‌داند. هم من او را احمق می‌دیدم و هم او مرا. ولی آیا هیچ کداممان آن‌گونه که به نظر می‌رسید احمق بودیم؟ او که نبود، من هم داستان خودم را داشتم. در آن لحظات حواسم نبود که هر شهر لزوما مانند ساری نیست.

    این ماجرا تاثیر زیادی بر من داشت. از آن پس سخت‌تر آدم‌ها را قضاوت کردم. اگر در بحثی حس کنم طرف خیلی با من فاصله دارد گاهی از خودم می‌پرسم «نکنه ما دنبال نارنجیم». بیشتر اوقات به این نتیجه رسیدم که بله، بودیم. ما آدم‌ها زاده تجربیات و یادمان‌هایمان هستیم* و همین تجربیات بوده‌اند که اذهان ما را شکل داده‌اند. گاهی این یادمان‌ها انقدر متفاوت هستند که همدیگر را نمی‌فهمیم. همین اختلاف پیشینه دلیل این است که آدم‌ها آن‌قدرها که شما فکر می‌کنید احمق نیستند. هر کس قدری حق دارد، حقی که شما نمی‌بینید. شما نمی‌دانید در پس ذهن او چیست. درک کردن دیگران کار ساده‌ای نیست مگر قبل از هر بحث جلسات روان‌کاوی بگذاریم.

    نه مذهبی‌ها و نه غیرمذهبی‌ها احمق نیستند. نه آنان که به ختنه باور دارند و نه آنان که ذبح اسلامی را ممنوع می‌دانند، هیچ کدام احمق نیستند. شاید اشتباه باشند ولی احمق نیستند. گمانم بیش از نیمی از شما با جمله‌های پیشین من موافق باشید، اما آیا با جملات بعدی هم هستید؟ - رائفی‌پوری‌ها احمق نیستند. من با آنان حرف زده‌ام. شما رفته‌اید یک بار خالصانه با آن‌ها گفت‌و‌گو کنید؟ زمین‌تخت‌گرایان احمق نیستند. اکثرشان نقدهای بعضاً خلاقانه به مدل کروی زمین دارد که تا کنون پاسخی درباره‌اش نگرفته‌اند (چون مردم جای پاسخ فحششان می‌دهند). نمی‌خواهم بحث‌ را بازتر کنم فقط بگویم سَلَفی‌ها، هندوها و آدم‌فضایی‌باوران نیز احمق نیستند. من با همه‌شان عمیقا گفت‌و‌گو کرده‌ام. هر کسی داستان خودش را دارد. هر کسی ساری‌ای دارد که در خیابان‌هایش درختان نارنج است. خود شما نیز شاید دنبال نارنجید.
    دفعه بعد حواستان به نارنج‌ها باشد.

    پ.ن*: قبلاً درباره این دیدگاهم چیزهایی نوشته‌ام. در قسمت بالای این فایل که برای پژوهش‌گاه نوشته بودم می‌توانید بخوانید. پست وبی که کاش نجاتش داده بودیم بخشی از همین نوشته‌ام بود. (احتمالا بخشی از نوشته را درست متوجه نشوید، این‌ها حاصل روزها و ساعت‌ها جلساتی بود که داشتیم).

    پ.پ.ن:تا حدی اجازه اشتباه بودن را به دیگران بدهید. یادتان باشد، از نظر آن‌ها شما در اشتباهید.

    ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۲۶
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است. کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.