قلیزی و زخم‌های غیر عمد

بچه که بودم اسم‌های عجیب غریبی روی عروسک‌هایم می‌گذاشتم؛ دانْجی، دَبووش، اَژورسَن؛ ولی مهم‌ترینشان عروسک اصلی من قُلِیزی بود. هیچ نمی‌دانم این نام را از کجا آورده‌ام و چگونه ساخته‌ام ولی خود عروسک خوب یادم است. او یکی از این مدل عروسک‌ها بود که حالا من لباسش را در آورده بودم، صورتش را کمی سیاه کرده بودم، با چاقو و هر چیز دیگر کلی خط به نشانه زخم روی صورتش گذاشته بودم، یک چشمش را کنده بودم و یک گوی سیاه جایش کار گذاشته بودم، و جاهایی از دستان پلاستیکی‌اش را مانند جراح ذوب کرده بودم و چرخ‌دنده درونش کاشته بودم. همه این‌ها را کرده بودم تا او را به یک خدای جنگ تبدیل کنم. قلیزی شخصیت اصلی من در تمام بازی‌هایم بود و او بود که داستان را پیش می‌برد. سالیان سال به همین منوال بازی می‌کردم تا یک روز مصیبت‌زده رسید.

بعد از کارت‌بازی و آجربازی کوچه برگشته بودم به خانه. رفتم درون اتاقم و عروسک‌هایم را بیرون آوردم، فهمیدم قلیزی نیست. خانه را زیر و رو کردم. وقتی دیدم دیگر جایی برای گشتن نمانده زدم زیر گریه. مادر آمد پیشم و با دل‌نگرانی پرسید که چرا گریه می‌کنم. گفتم قلیزی نیست. گفت که با هم پیدایش می‌کنیم، بگو چه شکلی بود تا بگردیم، گفتم، مکث کرد. رفت پایین ساختمان، من در کودکی نفهمیده بودم اما حالا می‌دانم برای گشتن سطل آشغال رفته بود. بالا که آمد نزدیکم شد که با من حرف بزند. گفت آن شیء عجیب را امروز به گمان آشغال بودن دورن انداخته! گفت که بسیار کثیف و چرکین بود، درون بدن پشمی‌اش پر از میکروب شده بود، چیز سالمی نداشت. من سخنانش را تمام نکرده زدم زیر گریه و به اتاقم رفتم.

آن عروسک بسیار برایم عزیز بود. انگار که نزدیکی فوت کرده باشد، همان حال را داشتم. با مادرم قهر کردم و یک روز با او صحبت نکردم. مادر مانند همیشه‌اش فردا برای آشتی آمد پیشم، موهایم را نوازش کرد و سخنانی مانند این گفت: «تی جانِ رِ من بومورد، مامان چون سلامتیت براش مهم بود اون عروسک رو دور انداخت، نمی‌خواست ناراحتت کنه نمی‌دونست انقدر دوسش داری. تو دلت شکست ولی مامان اینو نمی‌خواست. خدا هم آقاجون منو که ازم گرفت من خیلی گریه کردم و غصه خوردم اما می‌دونم که خدا خوب منو می‌خواد پسر عزیزم». بعد از این حرف‌ها با مادرم آشتی کردم. از آن روز به بعد هر وقت از کسی زخم می‌خوردم به این فکر می‌کردم که آیا زخمش عمدی بود یا نه. هر وقت می‌بینم کسی با نیت خیر به من زخمی زده خاطره مادر یادم می‌آید و تسکینم می‌دهد، انگار که زخمی نبوده.

همین یک ساعت پیش «قلیزی» را گوگل کردم تا ببینم آیا این واژه وجود دارد یا ساخته تخیلات کودکانه‌ام بود. تنها و تنها یک صفحه اینستاگرام ایرانی به چشمم خورد. صفحه را باز کردم، این‌‌جا بود. دیدم که صفحه عزا و ناله است. زنی تمام صفحه را به سوگواری شوهرش اختصاص داده که از قضا نزدیک دو ماه پیش از دنیا رفته. پست‌ها را یکی یکی می‌خواندم و عجز نویسنده بغضم می‌داد. بعد لب‌خند تلخی به لبانم آمد، انگار که خدا قلیزی او را هم گرفته.

دوست مصری و کلاه شرعی

جدیداً دوستی مصری پیدا کردم. اسمش عبدالله‌ست. بچه خوبی هست، من و هم‌خونه‌ایم رو به افطار دعوت کرده. تعجب کرده بود که ما تا حدی عربی بلدیم. پیشش که بودیم در میون صحبت‌هاش گفت که چندان مذهبی نیست؛ من و دوستم بی‌اختیار خندیدیم. گفتیم که تو نه‌تنها نماز و روزه می‌گیری، بلکه یک دایره بزرگ از زخم سجده‌ روی سرت هست، در ایران تو یک ابرمذهبی تلقی می‌شدی. از این جا باب گفت‌و‌گو بیشتر باز شد تا بفهمیم حتی بچه‌های مثلاً خلاف‌ عرب با مال ما تفاوت دارن.

تعریف کرد یکی از دوستانش یک دوست‌دختر کانادایی گرفته بود و با هم اوقات خوشی رو می‌گذروندن. گذشت تا روزی به خونه اون دختر رفت و رفته‌رفته دید دختره لخت شده و روی تخت منتظر اونه. پسر عرب در اون لحظه فهمید باید بین خدا و خرما یکی رو انتخاب کنه، و یا که نه، شاید بتونه هر دو رو با هم داشته باشه!

ناگهان به دختر اصرار کرد که الان شدیدا نیاز داره سر به سر یکی از دوست‌هاش بذاره و از اون کمک می‌خواد! دختر نمی‌فهمید منظورش چیه و می‌پرسید که خوب باشه ولی چرا الان؟ ولی با اصرار پسر مواجه می‌شد. پسر عرب چندین بار یه جمله عربی رو با دختر کانادایی تمرین می‌کنه و می‌گه وقتی بهت گفتم توی تلفون این رو بگو. از سمت دیگه به دو تا از دوست‌هاش زنگ می‌زنه و می‌گه شما دو تا شاهدهای من هستین، خطبه عقد رو بخونین، و اون‌ها می‌خونن و دختر کانادایی هم با گیجی تمام اون جمله عربی رو می‌گه. حالا در ذهن پسر، او شرعاً با دختر ازدواج کرده و با خیال راحت خرما رو برمی‌داره. بعدها که از هم جدا می‌شن می‌ره پیش اون دو شاهد و دختر رو طلاق می‌ده، دختری که احتمالاً هیچ وقت نفهمید چرا در اون لحظه خاص چنین اصراری برای سر به سر گذاشتن بوده.

برام جالبه که وقتی انسان‌ها به تناقضی در زندگیشون می‌رسن دست به چه کارهایی که نمی‌زنن.

ماشین حساب قدیمی

این روزها دارم تک‌تک سال‌های عمرم رو مرور می‌کنم تا بتونم ازشون دل بکنم. هر ورقی که می‌زنم، می‌بینم که چقدر دلم برای اون جوان جوگیری که بودم تنگ شده. جوانی جوگیر که از چالش‌ها لذت می‌برد. هیچ وقت البته رقابت رو دوست نداشتم و صرفا خود چالش بود که اهمیت داشت.

اوایل ترم اول دانشگاه سخت بود. بیشتر هم‌کلاسی‌ها در مدارس خوب تهران برنامه‌نویسی یاد گرفته بودن و من، دانش‌جو کامپیوتر، تا 1 ماه لپ‌تاپ نداشتم و جاش تا دلتون بخواد دل‌شوره. وقی لپ‌تاپ رو خریدم، شروع کردم به یادگیری برنامه‌نویسی تا این درس رو کم نشم. کار که به پروژه نهایی رسید استاد گفت که به نفر اول پول پروژش رو می‌ده. من هم پرس‌و‌جو کردم و دیدم پول چنین پروژه‌ای نزدیک 3 ملیون می‌شه که اگه استاد 1 ملیونشم بهم می‌داد تو اون زمان پول خیلی زیادی برام بود. پس با تمام توان رفتم که پروژه خوبی بزنم.

پروژه این بود:

«شما باید یک ماشین حساب چند بعدی بزنید. کاربر یک عبارت ریاضی رو تایپ می‌کنه که توش چندین مجهول داره؛ ماشین حساب باید مجهول‌ها رو پیدا کنه و نمودارشون رو رسم کنه. مجهول اول رو نمودار نشون داده می‌شه، مجهول دوم با یک نوار متحرک، مجهول سوم با رنگ و بقیه مجهول‌ها رو کاربر دستی مقدار می‌ده. برای مثال اگر کاربر بنویسه cos(x*y) + sin(z) برنامه باید بفهمه x و y و z مجهولن و این عبارت ریاضی رو روی نمودار رسم کنه».

هر چی بود من با تمام توان زدم تا پول رو بگیرم. اول هم شدم. دوستانم هم (که تعدادشون زیاده) از من شام گرفتن سر جایزه‌ای که می‌خوام بگیرم. ولی وقتی به استاد گفتم که پولم رو بده نداد و گفت جاش برام موقع اپلای توصیه‌نامه می‌نویسه! من توصیه‌نامه نمی‌خواستم، پول می‌خواستم. و نداد که نداد!

ولی خود این نمودار رسم کن برام موند. من تا به امروز هر وقت خواستم تابع ریاضی‌ای رو رسم و بررسی کنم از ماشین حساب خودم استفاده کردم. باورم نمی‌شه که ترم یک از صفر چنین چیزی رو زده بودم. می‌دونم این روزها وبسایت‌های عالی‌ای مثل desmos برای رسم نمودار هست، ولی خیلی وقتا من با نمودار رسم‌کن خودم راحت‌ترم.

این جا فیلم رسم تابع sin(cos(x-y^2))/cos(sin(x+y))+z رو گذاشتم. اون وسط هم جای x و y رو به عنوان مجهول اول عوض کردم. (نمایش‌گر بیان کیفیت فیلم رو کم می‌کنه، برای کیفیت بالاتر باید دانلود کنین). بعد z هم رنگه. نمودار قرمز با z صفر هست و نمودار آبی با z منفی 56 هست.

اگه خودتون هم خواستین ازش استفاده کنین می‌تونین جاوا رو از این جا دانلود و نصب کنین، بعد رو ماشین حساب کوچک 300 کیلوبایتی من کلیک کنین.

این پروژه برای درس برنامه‌نویسی مقدماتی بود. درس بعدی برنامه‌نویسی پیش‌رفته بود و پروژه اون ساخت نمونه خیلی کوچکی از بازی DOTA بود. پروژش رو می‌تونین در گیت‌هابم ببینین. وقتی بهش نگاه می‌کنم باورم نمی‌شه زمانی انقدر شور و شوق و اعصاب و حوصله داشتم. چقدر جوگیر بودم! اگه دلم بکشه شاید باز از این جوگیر بازی‌هایی که داشتم خاطره بنویسم.

دلم بسیار برای اون پیمان پر شور تنگ شده. کجاست اون آدم؟ کجا رفت اون همه امید و علاقه؟

خدانگه‌دار ناصر خان

ناصر قهرمانی یا همان ناصر خان، صاحب دیزی‌سرای معروف طرشت بود؛ یک خیابان پایین‌تر از خواب‌گاه طرشت. دیزی‌سرایش آن‌قدر شهرت داشت که اگر داخل آن می‌شدی بردیوارش عکس بعضی بازیگرانی که دیزی خورده‌اند را می‌دیدی. حمید گودرزی، مهران غفوریان، فرهاد اصلانی، ناصر ملک مطیعی و... این آخری اما خیلی مهم است. او عاشق سینمای کلاسیک ایران بود و از همه بیشتر عاشق ملک مطیعی. شاید این که هم‌اسم او بود در این عشق بی‌تاثیر نبوده باشد ولی هر چه بود همان که پا به دیزی‌سرا می‌گذاشتی دیوارها پر بود از عکس‌های سینمای سیاه‌سفید ایران، فردین، وثوقی، و بیش از همه ملک مطیعی.

بیشتر از فضای دیزی‌سرایش خودش حس و حال قدیم را داشت. مانند ملک مطیعی کت و کلاهی مشکی می‌پوشید و با لهجه بچه طهرون قدیم صحبت می‌کرد. شنیده‌ام در جوانی کشتی‌گیر بوده. شاید برای همین اهل دل بود. اگر با دختر به دیزی‌سرا می‌رفتی خیلی تحویلت می‌گرفت و به دانش‌جوها ماست رایگان می‌داد. (اینستاگرامش دیدنیست)

خوش‌مزه‌ترین دیزی‌های زندگی‌ام را آن جا خوردم. او دیروز سکته کرد و دانش‌جوهای تازه ورود خواب‌گاه‌طرشت دل‌خوشی بزرگی را از دست دادند. ناصر خان خدانگه‌دار.

 ناصر قهرمانی دیزی سرای طرشت

خاطراتی از مغازه ناصر خان در وبلاگ امید ظریفی.

داماد بیل‌ گیتس، همسر تهی

خسته که شدم رفتم تا بوک‌مارک‌های بسیار دورم را ببینم. به وبلاگی رسیدم که از سال‌ها پیش نگه‌اش داشته‌ام. وبلاگی با این نام: دختر بیل گیتس - امیر علیپور - جنیفر کاترین. پسری ایرانی که عاشق دختر بیل گیتس بود و می‌خواست با او ازدواج کند.

وبلاگ‌اش را که بخوانید دردناک است. شش سال به‌روز شده. تعداد زیادی عکس از خودش را با فوتوشاپ کنار دختر بیل گیتس گذاشته که سراسر وبلاگ موجود است. برای او شعر عاشقانه نوشته و می‌گوید از تمام دنیا به او زنگ می‌زنند تا خبری از جنیفر بگیرند. خواستم ببینم این عشق از کجا شروع شد و فهمیدم استخاره:

توی کانکس کارگری کارگاهمون در مورد ازدواج داشتم فکر می کردم، همیشه اعتقادم بر این بود که در مورد ازدواج خودتو محدود به نزدیکان خودت و شهر خودت و حتی کشور خودت نکنی، تا اون موقع جدی فکر نکرده بودم و از خارج هم دخترهای زیادی نمی شناختم. این بود که یاد دختر بیل گیتس افتادم. تصمیم عجیبی بود، چند روزی بهش فکر کردم اما در انتخاب تردید داشتم.

توی کانکس چندتایی کتاب آورده بودم که شبا تا دیر وقت مطالعه می کردم، یه قرآن با خط عثمان طه و ترجمه فارسی آیه الله مکارم شیرازی داشتم. از رهبری شنیده بودم که امام هم استخاره می کرد، این شد که برای مشورت از قرآن استخاره گرفتم این آیه اومد:
سوره ۲۰: طه - آیه 52
قَالَ عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی فِی کِتَابٍ لَّا یَضِلُّ رَبِّی وَلَا یَنسَى ﴿۵۲﴾
گفت: آگاهی مربوط به آنها نزد پروردگار من در کتابی ثبت است پروردگار من هرگز گمراه نمی‏شود و فراموش نمی‏کند.
گشتم تا ببینم امروز کجاست. صفحه اینستاگرامی داشت. انگار به کار مشغول است و حتی در صحنه کوچکی از یک فیلم در نقش یک طلبه بازی کرده‌است. هر چه هست امیدوارم بیماری‌اش خوب شده باشد و زندگی تازه‌ای را تجربه کند.

آن زمان که این وبلاگ را دیده بودم نمی‌دانستم روزی چنین قصه‌ای در یک قدمی خودم اتفاق می‌افتد.
سکینه خانم بیوه‌ای است که مادرم گاهی به او کمک مالی می‌کند. همان زمان که او برای کار به خانه ما می‌آمد پسرش کارت بانکی‌اش را می‌دزدید تا پنهانی خوراکی بخرد. همین پسر سال‌ها بعد با اندوخته‌پول مادرش دماغ‌اش را عمل کرد. دختری هم دارد به نام سمیرا. چند سال پیش مادرم برایش کیک و وسایل خرید تا بتواند اولین تولدش را با دوستانش جشن بگیرد.
یک روز سکینه خانم به محله‌اش که رفت همسایه‌ها و دوستان گرد او گشتند و عتاب‌گونه به او گفتند که «چرا نمی‌گذاری دخترت ازدواج کند؟ بیست‌و‌چهار سالش شده! سمیرا هوارکشان محله را گفته که مادرش خواستگاران را رد می‌کند و نمی‌گذارد او ازدواج کند». سکینه خانم متعجب گفت او خواستگاری ندارد که او نگذارد، خواستگارش کیست؟ رفتند و پرسیدند و سمیرا گفت: «تُهی، حسین تُهی اومده خواستگاری من و مامان نمی‌ذاره». سپس به سر و صورت کوفت فریاد زد که چرا نمی‌گذارید من عروس بشوم.
سکینه خانم گریه‌کنان پیش مادرم آمد. مادر برایش یک روان‌شناس پیدا کرد و بعد از ماه‌ها دارو خوردن و روان‌کاوی حالا فهمیده است که تُهی خواننده‌ای آن ور آب‌ها، پشت مرزهای ایران است و هیچ گاه به خواستگاری‌اش نیامده.
دو سال پیش در این بارهٔ توئیت کرده بودم.

تپه‌های سرسبز و سرزمین غرب

کارتون‌های کودکیم را به یاد دارم. نمی‌دانم چرا، ولی ژاپنی‌هایش از هایدی و آنه‌ شرلی گرفته تا بچه‌های کوه آلپ همه‌گی در روستا می‌گذشتند. یادم است رنگ سبز روشن تپه‌هایشان را، زمانی که هایدی با پای برهنه در دشت‌های دل‌نشین می‌دوید و آواز می‌خواند؛ یا آن‌جا که لوسین روی انبوهی از کاه می‌جهید، گلی می‌کند و به دختری هدیه می‌داد و همان زمان پروانه‌ای صورتی از کنارشان عبور می‌کرد. بادهایش را یادم است که شالیزار را موّاج می‌کرد و آنه در حالی که دو دستش بر روی گندم‌ها بود در آن می‌دوید و فریاد می‌زد: «مَتیوو». یک چیز که در همه این‌ها تکرار می‌شد غلت زدن بر روی تپه‌ها بود. کودکانی که خندان از تپه‌های بلند به پایین می‌غلتیدند و گاهی مانند بادکنک بالا و پایین می‌شدند.

بچه‌های دیگر از دیدن این صحنه‌ها لذت می‌بردند ولی چیزی من را گیج می‌کرد. برخلاف بسیاری، من بیشتر کودکیم را در روستاهای شمال بزرگ شده‌ام و تا دلتان بخواهد تپه‌های سرسبز دیده‌ام. حتی اگر از شادمان دویدن با پای برهنه چشم‌پوشی می‌کردم یک چیز را مطمئن بودم؛ بر روی تپه‌ها نمی‌توان غلتید! هر تپه سرسبزی پر از سنگ و سنگ‌ریزه است. لایه آن سبزه‌های شاداب بوته‌های خاریست که حتی به پارچه هم رحم نمی‌کنند و بدتر از همه همان سبزه‌هاست. لبه همان سبزه‌های زیبا می‌توانند مانند کاغذ پوستتان را ببرد و چنان دردی دارد که فراموش نمی‌شود. من می‌دانستم اگر از تپه‌ای بلند بغلتی با صورتی زخمی و بدنی خونی به پایین می‌رسی. نه خنده دارد و نه مانند بادکنک خواهی جهید.

در دانش‌گاه دیدم که بعضی شهری‌ها که به عمرشان یک ماه هم در دِه زندگی نکرده‌اند چه نگاه رویایی‌ای به زندگی دهقانی دارند. سرزنششان هم نمی‌کنم؛ چون با دیدن این کارتون‌ها، زمانی که شیر آب را باز می‌کنند در ذهنشان سختی سرمای صبحی که باید تا چاه محل بروی تا دبه‌ای آب سنگین بیاوری تداعی نمی‌شود. گاز را که روشن می‌کنند فکرشان به سختی ساعت‌ها هیزم جمع‌کنی نمی‌افتند. آن‌ها تنها مادر آنه شرلی را دیده‌اند که با لبی خندان شیر گاو می‌دوشید بی آن که بدانند شیردوشی از مزخرف‌ترین کارهاست. پستان‌های زمخت گاو دست‌ها را خراشیده و خسته می‌کند و آن لب‌خند کارتونی در واقعیت عرق‌ریختن است. در کل آن چیز که در کارتون‌ها دیده‌اند رویاست نه بیشتر. آن چه که از دور زیباست از نزدیک پر از نازیبایی‌هاست.


امروز در خانه فامیلی مهمانم. بحث اپلای من شد و گفتم اگر کرونا و سربازی بگذارند اول یا آخر این پاییز رفته‌ام. یکی گفت که کسی را می‌شناسد که مثل من دانش‌جویی رفته و دارد ملیون ملیون پول اضافه‌اش را می‌فرستد به ایران. حس کردم جدیست؛ گفتم پولی که دانش‌گاه می‌دهد همه‌اش خرج اجاره خانه و خوردنی و پوشیدنی می‌شود، چیزی باقی نمی‌ماند. ناگهان همه گفتند «عمراً!» و شروع کردند به گفتن داستان‌هایی از افرادی که رفتند و می‌گویند همین که نفس بکشی پول به پایت می‌ریزند و به من هم گفتند بروی می‌بینی که چقدر پول می‌دهند. باز گفتم که ریز حقوقم را اعلام کرده‌اند و به دانش‌جوی ارشدی مثل من دلیلی ندارد حقوق خوب بدهد. دیدم قبول نمی‌کنند، تسلیم شدم. با داستان‌هایی که آن‌جا شنیدم حس کردم آن‌ها هم همان ذهنیت کارتونی را از غرب دارند.

بدیهتاً رفاه در کشورهای پیش‌رفته بیشتر از ایران است، همان‌طور که رفاه ایران بیشتر از آفریقا. بی‌شک طبیعت روستا از شهر زیباتر است. اما باور کنید، بر تپه‌ها نمی‌توان غلتید.

پ.ن: البته می‌دانم که گرفتن پول از دانش‌گاه، تنها برای درس‌خواندن، خودش نسبت به ایران رویاییست. منظورم از نگاه کارتونی چیزی بسیار فراتر است. این که زندگی ساده و بی‌مشکل و مسئولیت نیست.

ممد کل و ارزش والای زن

ما هم‌محلی‌ای داشتیم به اسم محمد علی که «ممد کل» صدایش می‌کردیم. دو سالی از من بزرگ‌تر بود. فردی قلدر که هیکلی شاید کمی درشت داشت اما در کمال تعجب صدایش نازکِ نازک بود؛ انگار که می‌خواست جیغ بزند. شدیداً اهل دعوا بود. «کل» هم مخفف کل‌کل بود و از بس آشوب می‌کرد این لقب را بهش داده بودیم. در کنار تمام این دبدبه و کبکبه‌ها، او قوی‌ترین فرد محله نبود؛ فقط توهمش را داشت.

ممد چنان در این توهم غرق‌شده بود که حاضر بود هر خطری را بپذیرد تا طعم تصدیق بقیه را بچشد. اگر می‌دید که بقیه او را قوی می‌بینند احساس قدرت می‌کرد و این نقطه ضعفش بود. بچه‌های کوچه با همان سن کمشان خوب این را فهمیده بودند و تا بخواهی از او سوء‌استفاده کردند و به اصطلاح «شیر»اش می‌کردند. جلویش که بودند هی «ممد کل» می‌کردند اما پشت سر به احمق بودنش می‌خندیدند. هر وقت که توپ می‌افتاد داخل باغ کناری بچه‌ها می‌گفتند که توپ را از آن باغ خاردار خارج کردن از دست هیچ کس بر نمی‌آید جز ممد! ممد هم سریع می‌رفت تا توپ را بیاورد و قدرتش را نشان دهد و نمی‌دانست که بچه‌ها خر گیرش آوردند.

بدتر از آن موقع دعواهای گروهی بود. هر کس که می‌خواست دعوا بگیرد پیش ممد می‌آمد و شیرَش می‌کرد تا با آن‌ها به دعوای افرادی برود که اصلاً نمی‌شناختشان. وقت دعوا که می‌شد باز شیرَش می‌کردند و نفر اول جلو می‌فرستادندش. به ممد می‌گفتند «ما که ضعیفیم، تو خیلی قوی هستی؛ تو اول برو جلو!» و او می‌رفت و کتک می‌زد و کتک می‌خورد و زخمی می‌شد و زخمی‌ترین فرد برمی‌گشت و عوضش کلی «دمت گرم، ایولا» می‌گرفت. با آن که همه می‌دانستند او قوی‌ترین فرد گروه نیست، اما احمق‌ترین چرا.


این روزها که ماجرای دختر آبی در شبکه‌های اجتماعی داغ بود، کلیپی را از رحیم‌پور ازغدی دیدم که می‌خواست توجیه کند که چرا زن‌ها حق رفتن به استادیوم را ندارند. می‌گفت مشکل شرعی به هیچ وجه نیست؛ اما در ورزش‌گاه‌ها فحش‌های خیلی بدی می‌دهند که مناسب زن‌ها نیست؛ زیرا زن‌ها خیلی خیلی ارزش‌ دارند و مقام آن‌ها بالاتر از آن است که این فحش‌ها را بشنوند. پس هر وقت مسئله این فحش‌ها حل شد (که پنجاه‌سال است حل نشده!) بعد زن‌ها می‌توانند بروند.

خوب این حرف بسیار برایم جالب بود. چکیده کلام این است که در این مورد ارزش مرد پایین‌تر از زن هست و ورزش‌گاه جایی مناسب این بی‌ارزش‌هاست نه زن‌ها. به همین دلیل همین بی‌ارزش‌ها قانونی می‌گذارند تا ورود زن‌ها را به کلی منع کنند و جای شعور آن‌ها تصمیم بگیرند. اگر هم زن باارزشی با شعور خودش تصمیم گرفت که به ورزش‌گاه برود، نمی‌تواند چون همین بی‌ارزش‌ها نمی‌گذارند. به معنای دیگر اختیار زن را به کلی در این مورد گرفته‌اند چون «زن خیلی خیلی ارزش دارد». مثل کتابی بود که چند سال پیش دوستی بسیجی در نقد فمنیسم به من داده بود. این کتاب دید اسلامیش را جالب بیان کرد؛ لب کلام کتاب این بود: مردها چون جایگاهشان پایین‌تر است پس در این دنیا باید کار کنند و وظیفه داشته باشند، اما خدا کار را برای زن آسان کرده و «بهشت را در زیر پاهایش گذاشته» تا نیازی نداشته باشند برای رفتن به بهشت کار سختی کنند چون ارزش زن خیلی والاتر است. پس کافیست همان در خانه بمانند و کاری به بیرونش نداشته باشند. و برعکس باور عامه که فکر می‌کنند «خانه‌نشینی» نشانه پایین‌تر بودن زن‌هاست، نشان بالاتر بودن ارزش اخروی آن‌ها می‌باشد.

این‌ها را که می‌شونم یاد همان حرف‌هایی که بچه‌ها به ممد کل می‌زدند می‌افتم. انگار که می‌گویند: «ما که کم ارزشیم، تو خیلی مقامت والاست؛ تو اول برو جلو!».

روغن حبه‌ انگور، با طعم دزدی فواد خاک‌نژاد

قبل‌ها فکر می‌کردم نباید دربارهٔ این چیزها نوشت. نباید کسی را روسیاه کرد. اما بعد از اتفاق کاملاً مشابهی که در دانش‌‌کده خودمان افتاد، تصمیم گرفتم هر دو ماجرا را بنویسم.

  • ادامه مطلب…

    دختر دانش‌گاه بغلی

    سالی که گذشتِ دو

    به قول دوستی: «ارتباط اسامی متن به افراد واقعی، همان‌قدر واقعی است که ارتباط آغاسی تنیسور به آغاسی لب کارون».

    زمان انتخابات بود. از همین بیان شروع شد. خیلی اتفاقی دیدمش و خیلی جدی -از قسمت «وبلاگ‌های به‌روز شده»- روی عنوانی کلیک کردم که رویش نوشته شده‌بود: «خواهش می‌کنم این متن رو بخونین»

    تک تک حروف متن را خواندم. چه بگویم، متن تلخی بود. مثل آن لحظه‌ها که خودت متن غمگین می‌نویسی، باعث می‌شد که لحظه‌ای مکث کنی و با خود بگویی: «یعنی انقدر تلخ؟».

    اما مفهوم نهفته شده در این متن انگار که در پس ذهنم صدایم می‌زد. یادم افتاد، سال‌ها پیش در بلاگ‌فا دوستی داشتم با مشکلی مشابه و غمش را به خاطر آوردم. غمش خیلی زیاد بود. پس در نظری نوشتم: «من هم در همین شهر دانش‌جو هستم {…} شاید بتونم کمکت کنم»

  • ادامه مطلب…

    من، ویکی‌پدیا و آزاده‌ نامداری

    سالی که گذشتِ یک

    تصمیم گرفتم این عید اتفاق‌های جالبی که در سال گذشته برام پیش‌اومده رو بنویسم. شاید مهم‌ترین اتفاق، این اتفاق بود:

    صبح شنبه، در کلاس تحلیل‌-طراحی بود که همراهم چندین بار زنگ خورد. شماره را نمی‌شناختم. در کلاس جواب ندادم. کلاس که تمام شد و زمانی که قدم زنان در لابی دانش‌کده بودم باری دیگر همراهم به زنگ در آمد. گوشی را که برداشتم صدایی ناآشناتر از شماره به گوشم رسید. بدون ذره‌ای احترام و تند‌تر از آنچه که می‌شد نامش را ملایم گذاشت، پرسید: «تو پیمان هستی؟». جوابش را با بله دادم و بعد از آن ادعا کرد: «ما از سازمان اطلاعات تماس می‌گیریم»

  • ادامه مطلب…
    ۱ ۲
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.