در خیابان‌های تهران نارنج نیست

پست پیشین من که درباره آموزش مذهب به کودکان بود بازخوردهای زیادی داشت. بیشتر از آن‌چه به نظر می‌رسد. هم بخش بزرگی از صحبت‌ها به درخواست نظر دهنده پنهان شده و هم صحبت‌های‌ای ای‌میلی و تلگرامی‌ای صورت گرفته. گرچه که نظر من عوض نشده، ولی جنبه خوب ماجرا این است که متوجه شدم دیگرانی با من مخالفند.
این پست به هیچ وجه پاسخی به پست پیشین نیست. فقط دغدغه‌ایست که باید مطرح می‌کردم. من مدت‌هاست باور دارم ما آدم‌ها تلاش کمی برای درک همدیگر می‌کنیم. خودمان را محق‌تر از دیگران می‌دانیم، ولی به آنان اجازه نمی‌دهیم که خودشان را محق‌تر از ما بدانند. بی‌آن که بدانیم هر دو طرف حق‌هایی داریم.

اواخر نوجوانی‌ام بود، ماه اول دانشگاه کارشناسی‌. من در گوشه‌ای از اتاقی در خواب‌گاهی بزرگ، تختی کوچک داشتم. از خانه و غذای مادر دور شده بودم اما دانشگاه غذای ما را می‌داد. از شنبه تا پنج‌شنبه، شام و ناهار؛ جوجه‌کباب، زرشک‌پلو، کوفته تبریزی و حتی جوجه چینی. البته به جز جمعه‌ها. در آن روز خاص خورد و خوراک با خودمان بود. تعداد ما ساروی‌ها زیاد بود و کنار هم اتاق گرفته بودیم. جمعه که رسید و خورشید تا اندازه‌ای بالا رفت، من و دوستی تصمیم گرفتیم با هم آش‌پزی کنیم. انتخاب ما خورشت بیج بیجی بود. گوشت‌ها را خُرد کردیم و برنج را شسته، روی شعله گذاشتیم. دستمان به نمک نخورده بود که فهمیدیم ترشی نداریم. گفتم جای نگرانی نیست، تو بپز من می‌روم نارنج می‌آورم.

نمی‌دانم آیا تا به حال به زادگاه من ساری رفته‌اید یا نه. شاید در تابلوهای ورودی عبارت «به شهر بهار نارنج خوش آمدید» را دیده باشید. بی‌راه نمی‌گوید. بهار که می‌شود بوی گل نارنج خیابان‌ها را بر می‌دارد. ما شکوفه‌ها را می‌چینیم و مربای خوش‌بویی درست می‌کنیم و نامش را مربای بهار می‌خوانیم. دقت کرده‌اید که گفتم «خیابان‌ها»!؟ چون این درختان نارنج در خیابان‌ها هستند نه جای دیگر. کافی است در ساری راه بروید تا متوجه بشوید هر دو قدم یک درخت نارنج کاشته شده.جدی می‌گویم، در تمامی خیابان‌های ساری! این آخرین عکسی است که از ساری گرفته‌ام. اگر عکس را به اصطلاح زوم کنید متوجه سه چهار درخت می‌شوید، همه‌شان نارنج هستند. سمت ما نارنج مانند علف هرز رشد می‌کند. نشنیده‌ام کسی نارنج بخرد، از خیابان می‌شود چید. فصل نارنج هم پاییز است یعنی همان ماه اول دانشگاه. من هم منظورم از «نارنج می‌آورم» این بود که از سر کوچه می‌چینم.

به کوچه رفتم ولی درخت نارنجی نبود. جلوتر رفتم. کوچه‌های دیگر را گشتم، نبود. بیشتر از گم شدن ترسم از بدمزه شدن غذا بود پس دل به خیابان زدم. این خیابان را گشتم، آن را گشتم، نبود که نبود. مردی داشت رد می‌شد. سلام کردم و با آن لهجه در آن زمان به شدت مازندرانی‌ام گفتم «آقا درخت نارنج این دور و بر کجاست؟». یکه خورد، هیچ وقت آن نگاهش متعجبش را یادم نمی‌رود. چهره‌اش نشان می‌داد دارد فکر می‌کند که درست شنیده یا نه. طولی نکشید که با صدای آرامی گفت «نارنج!؟ یه میوه فروشی تو اون خیابونه». این بار من متعجب بودم. با خودم گفتم شاید این آدم در عمرش نارنج به خانه نیاورده. کدام دیوانه‌ای نارنج می‌خرد؟ انگار برای خرید هوا به مغازه بروید. با خودم زمزمه کردم لابد اصلاً توی باغ نیست. گفتم «مغازه نه، درخت، درخت نارنج این ورا کجاست؟» باز او متعجب شد. گفت درخت نارنج چه بداند که کجاست، اگر نارنج می‌خواهم مغازه آن ور است. این را که شنیدم در دلم خندیدم که این یارو تعطیل است. راهم را گرفتم و رد شدم.

چند خیابان نگذشته بود که صبرم به سر آمد. به پدرم زنگ زدم. بابا درس و کتابش را در تهران خوانده و این شهر را خوب می‌شناسد. پرسیدم بابا من چرا درخت نارنج پیدا نمی‌کنم. خندید و گفت برگرد به خواب‌گاه، ساری نارنج دارد، در خیابان‌های تهران نارنج نیست.
این را که شنیدم فکرم به آن مرد ره‌گذر رفت. در آن لحظات من مطمئن بودم که نادان است، حالا فهمیدم که من نادان ماجرا بودم. تنها من نبودم، دو طرفه بود. از چهره‌اش معلوم بود که اون هم من را دیوانه می‌داند. هم من او را احمق می‌دیدم و هم او مرا. ولی آیا هیچ کداممان آن‌گونه که به نظر می‌رسید احمق بودیم؟ او که نبود، من هم داستان خودم را داشتم. در آن لحظات حواسم نبود که هر شهر لزوما مانند ساری نیست.

این ماجرا تاثیر زیادی بر من داشت. از آن پس سخت‌تر آدم‌ها را قضاوت کردم. اگر در بحثی حس کنم طرف خیلی با من فاصله دارد گاهی از خودم می‌پرسم «نکنه ما دنبال نارنجیم». بیشتر اوقات به این نتیجه رسیدم که بله، بودیم. ما آدم‌ها زاده تجربیات و یادمان‌هایمان هستیم* و همین تجربیات بوده‌اند که اذهان ما را شکل داده‌اند. گاهی این یادمان‌ها انقدر متفاوت هستند که همدیگر را نمی‌فهمیم. همین اختلاف پیشینه دلیل این است که آدم‌ها آن‌قدرها که شما فکر می‌کنید احمق نیستند. هر کس قدری حق دارد، حقی که شما نمی‌بینید. شما نمی‌دانید در پس ذهن او چیست. درک کردن دیگران کار ساده‌ای نیست مگر قبل از هر بحث جلسات روان‌کاوی بگذاریم.

نه مذهبی‌ها و نه غیرمذهبی‌ها احمق نیستند. نه آنان که به ختنه باور دارند و نه آنان که ذبح اسلامی را ممنوع می‌دانند، هیچ کدام احمق نیستند. شاید اشتباه باشند ولی احمق نیستند. گمانم بیش از نیمی از شما با جمله‌های پیشین من موافق باشید، اما آیا با جملات بعدی هم هستید؟ - رائفی‌پوری‌ها احمق نیستند. من با آنان حرف زده‌ام. شما رفته‌اید یک بار خالصانه با آن‌ها گفت‌و‌گو کنید؟ زمین‌تخت‌گرایان احمق نیستند. اکثرشان نقدهای بعضاً خلاقانه به مدل کروی زمین دارد که تا کنون پاسخی درباره‌اش نگرفته‌اند (چون مردم جای پاسخ فحششان می‌دهند). نمی‌خواهم بحث‌ را بازتر کنم فقط بگویم سَلَفی‌ها، هندوها و آدم‌فضایی‌باوران نیز احمق نیستند. من با همه‌شان عمیقا گفت‌و‌گو کرده‌ام. هر کسی داستان خودش را دارد. هر کسی ساری‌ای دارد که در خیابان‌هایش درختان نارنج است. خود شما نیز شاید دنبال نارنجید.
دفعه بعد حواستان به نارنج‌ها باشد.

پ.ن*: قبلاً درباره این دیدگاهم چیزهایی نوشته‌ام. در قسمت بالای این فایل که برای پژوهش‌گاه نوشته بودم می‌توانید بخوانید. پست وبی که کاش نجاتش داده بودیم بخشی از همین نوشته‌ام بود. (احتمالا بخشی از نوشته را درست متوجه نشوید، این‌ها حاصل روزها و ساعت‌ها جلساتی بود که داشتیم).

پ.پ.ن:تا حدی اجازه اشتباه بودن را به دیگران بدهید. یادتان باشد، از نظر آن‌ها شما در اشتباهید.

آواتار
چه پست خوبی بود. ممنونم.
آواتار
۱۱ دسامبر ۰۸:۴۵ خورشید ‌‌‌
چه مثال قشنگی. سعی می‌کنم این جمله رو مثل ضرب‌المثل توی تجربه‌هام بیارم: «نکنه ما دنبال نارنجیم».
ممنون. خوشحالم که به دردت خورد.
آواتار
۱۱ دسامبر ۱۰:۰۷ احسان ابراهیمیان
زبونم مو در آورد بس که به آدما گفتم بابا طرف مقابلتون اونقدرا هم که شما فکر میکنین احمق نیست، حرف بزنین اون مغز و زبون لامصب برای اینه که حرف بزنین و درک کنید همو وگرنه حرف نزدن و فحش دادن که کاری نداره. ولی متاسفانه به قدری حجم احساسات منفی توی جامعه زیاده و خشم وجود داره که چنین زنهارهایی به گوش هیچ کسی نمیرسه، متاسفانه برخوردای احمقانه اهالی قدرت هم این دوقطبی رو تشدید میکنه و حجم احساسات منفی رو زیاد میکنه و هیچ احساس نیازی هم به گفت و گو نمی کنن.
آره این خشم چیز جدی‌ای هست. تعداد خوبی از مخالفان پست قبلم در پیام‌هاشون به تجربه‌های تلخی که در کودکی داشتن اشاره می‌کردن. منم مدام می‌گفتم منظورم اجبار نیست. می‌خوام بگم اون‌ها هم داستانی دارن.
آواتار
«نکنه ما دنبال نارنجیم»
عجیب این تیکه از نوشته به دلم نشست و درک کردم.

به عنوانی آدمی که 99% خاموش میخونمت،باید اعتراف کنم اینقدر قلم خوب و تاثیرگذاری داری که هیچ وقت دوست ندارم پست هات تموم بشه :)
سلام سمانه. فکر نمی‌کردم هنوز وبلاگ بخونی. ممنونم لطف داری.
آواتار
خاطره‌ی نارنج عالی بود😂😂

و اینکه با پستت موافقم. جای حرفی باقی نذاشتی.
اون قسمتِ 《چون مردم جای پاسخ فحششان می دهند》 برای من خیلی نکته داره،
من گاهی که فرصت کنم تو اینستاگرام تو کامنت ها سعی می‌کنم با غریبه‌هایی که کاملا برخلاف من فکر می کنند و حتی عصبانیم می کنند گفتگو کنم،
و تجربه ام ثابت کرده اگه بدون عصبانیت، با لحن و قصد خوب (نه مالیدن پوز طرف به زمین) گفتگویی شکل بگیره خیلی وقتا نتیجه می ده، نتیجه لزوما مجاب شدن طرف نیست، گاهی ممکنه مجاب شه گاهی هم ممکنه حداقل دیدگاه کمتر تندرویانه ای اتخاذ کنه.
مهم اینه که عصبی نشی، بد و بیراه نگی، حتی اگه طرف داره با نظرات و حرفاش دیوانت می‌کنه نفس عمیق بکشی و تو سعی کنی طرز فکرشو بفهمی و با خونسردی بهش بگی چرا فکر می کنی تفکرش غلطه.
ولی خب معمولا ماها حال و حوصله‌ ی چنین گفتگوهایی نداریم و از کوره در می‌ریم.


تجربه‌ی معلمی منم همینو میگه بهم،
در مقابل دانش آموزی که به هیچ صراطی مستقیم نیست،
آسون ترین کار دعوا کردنشون و تهدید و داد و بیداده،
ولی همیشه تو چنین لحظاتی به خودم میگم تهِ این دعوا کردنا هیچه، یه دور باطله
اگه اون عصبانیه تو باید آروم باشی
اگه اون حرف تو رو نمی فهمه تو باید سعی کنی اونو بفهمی
درباره اون «چون مردم جای پاسخ فحششان می دهند» حرفای زیادی دارم که تو این پست نزدم. به نظرم خیلی از مردم پاسخی به پرسش‌های اون‌ها ندارن. ننشستن و فکر نکردن. ولی باز فحششون رو می‌دن. گاهی دیدم مردم برای نقد دیدگاه اونا خودشون به شایعات متوسل شدن.
یک نمونش پست دلار و یازده سپتامبر منه. شکاکیت رائفی‌پوری‌ها در این جا واقعا مشروع و برحقه و پاسخ به سوالی که داشتن هم اصلاً کار ساده و بدیهی‌ای نبود. این در حالیه که من وقتی در وب فارسی جست‌و‌جو کردم تا ببینم کسی به این پاسخ داده یا نه، دیدم یک عده بعد از فحش و احمق خوندن رائفی‌پوری‌ها، علت این رو «حک یادبود یازده‌سپتامبر برای احترام به قربانیان» دونسته بودن! یعنی با توسل به یک دروغ و شایعه دیگه داشتن با این شایعه مبارزه می‌کردن. خوب اون رائفی‌پوریه هم جواب اینا رو می‌بینه و می‌دونه دلارهای قدیمی‌ترم تا کنی باز همین می‌شه، پس رائفی‌پوریه این‌ها رو دیوانه و ابله می‌دونه. همون داستان نارنج.

می‌خوام بگم مردمی که احمق می‌خونن لزوما جواب درستی به دغدغه‌های رائفی‌پوری‌ها و زمین‌تخت‌گرایان ندارن. اینم بگم که من شنیدن صرف «گردن بودن زمین» در مدرسه و قبولی بی‌چون‌و‌چرا و بی‌شکاکیتی رو افتخار چندانی نمی‌دونم. دلیلی نمی‌بینم کسانی رو که نه پاسخ درستی به سوالات دارن و هم تنها بر مبنای اعتماد به آموخته‌های پیشینشون این گروه‌ها رو احمق می‌دونن، برتر از اون‌ها بدونم. این افراد همون‌قدر از نظر فکری اشتباه، اما در سمت درست ماجرا قرار گرفتن.
آواتار
حالا امروز برای من تو مدرسه از اون روزای بد بود که هیچ جوره نتونستم با دانش آموزم ارتباط بگیرم و درکش کنم و حسابی زدیم به تیپ و تاپ هم. بعد اینجا رو منبر هم می‌رم تازه :))
آواتار
سلام پیمان. من هم یکی از آنهایی هستم که مدتی هست خاموش وار دنبالت می کنم اما این پستت باعث شد دست به کیبورد بشم و پیام بنویسم. شاید برای اینکه قسمت بزرگی از پستت دغدغه من هم هست و ایده ات برای این طرح این مساله و مثالی که زدی بکر و زیبا بود.
جالبه که با زمین تخت گرایان مفصل حرف زده ای. فهم من از مساله زمین تخت گرایی خلاصه میشه در اون چیزی که از سایت هاشون و تالارهای گفت و گوی آنلاین دیده ام اما تابحال فرصتی نشده شخصن باهاشون حرف بزنم. کنجکاوم فرازهایی از نظراتشون رو از دید تو بشنوم. میشه مثالی از نقدهای بعضن خلاقانه ای که به مدل کروی زمین دارند بزنی؟
راستی، گاهی خواندن متنهایت سخت میشه اونجاهایی که معلوم نمیشه آیا کلمه ای که نوشتی واقعن به اون شکل مدنظرت هست یا صرفن یک اشتباه تایپی-لپی اتفاق افتاده. مثالش در این قسمت: «خودمان را حق‌تر از دیگران می‌دانیم».
آیا منظورت محق تر هست؟ (خوبی اش اینه که بعد از انتشار پست خیلی وقتها بر می گردی و ویرایش می کنی مثل «تو بپز من می‌روم نارنج می‌آورم» که تا همین چند ساعت پیش «نارج» بود ولی این یکی را واقعن نمی دانم کدومه.)
سلام آنت، خوش اومدی.

مثلا از خلاقانه‌ترینشون این بود که کسی از من پرسید عمیق‌ترین گودالی که بشر تونسته بکنه فلان متره، پس چطور درباره لایه‌های مختلف زمین با جزئیات اطلاع می‌دن؟ حتما دارن دروغ می‌گن.
یا این عکس رو نشون دادن و گفتن چرا نقشه زمین تخت بر دیوار هواپیمای ارتش آمریکاست؟ (و نتیجه گرفتن که اونا می‌دونن زمین تخته و از نقشه درست استفاده می‌کنن، ولی به ما نقشه دروغ رو نشون می‌دن)
یا یکی من رو به چالش کشید که حتی یک پرواز هواپیمایی گیر بیارم که از فراز قطب جنوب رد بشه. و اگه پیدا نمی‌کنم چرا نیست؟ (قطب جنوب در مدل اون‌ها مرز آخر زمینه)
پرسش‌های زیادی دارن، مثلاً اگه زمین به دور خودش می‌چرخه پس چرا وقتی می‌پریم هوا، عقب‌تر فرود نمی‌یایم؟ یا یکی در نهایت خلاقیت بهم گفت از کجا معلوم زمین جاذبه داره، شاید آسمون دافعه داره.
در کل برای درکشون تنها به این سوال‌ها نباید اکتفا کرد. هر کدوم داستان‌هایی دارن برای باورشون. مثلاً باور به دروغ بودن سفر ماه آمریکا به کمک باور زمین‌تختیشون اومده. یا مثلاً یادمه عده‌ای از زمین‌تخت‌گرایان مذهبی‌هایی بودن که کروی بودن زمین رو با رو به قبله نماز خوندن در تناقض می‌دیدن (و با یه سری حدیث که بهش باور داشتن رو در تناقض می‌دیدن).

درسته من خودم از بیشتر جمله‌بندی‌هام راضی نیستم. هم وقت کافی برای خوانا کردنشون نمی‌ذارم هم برای دقیق بودن مقدار گاهاً زیادی قید به نوشته اضافه می‌کنم که شاید خوندن رو دشوار کنه. این عادت قید گذاشتن رو از یه وبلاگ‌نویس قدیمی یاد گرفتم.
مرسی آره منظورم محق‌تر هست. درستش می‌کنم ممنون.
آواتار
سلام.
حرفی نمی مونه. چیزی ندارم بگم جز اینکه هیچ کس محقّ تر از بقیّه نیست، فقط دیدگاه ها فرق دارن که اون هم دلایل خودش رو داره. معتقدم بایست وقت گذاشت و درست آموزش داد، نه اینکه وقت گذاشت تا چیزی رو اثبات کرد.
آواتار
واقعا لذت بردم از این پست
درک کردن آدم‌ها کار خیلی سختیه
من توی زندگیم با افراد مختلفی برخورد کردم که در نظر اول رفتارشون رو احمقانه و بد تصور کردم
ولی وقتی از شرایط زندگی‌شون با خبر شدم
دیگه مثل قبل راجبشون فکر نمی‌کردم
جالبه وقتی اینجوری رفتار کنیم هم خودمون سرشار از ارامش‌می‌شیم هم به طرف مقابلمون امنیت و آرامش هدیه میدیم
آواتار
۱۲ دسامبر ۱۳:۴۱ علی‌رضا گ
در کنار تمام زیبایی و درستی این نوشته، نباید غافل شد که در نهایت، حق با رهگذر تهرانیه که می‌دونه: «تهران درخت نارنج نداره».
کاملاً درسته.
آواتار
بعد از خوندن مثال‌هایی که زدی تا بگی «چه کسانی احمق نیستند»، برام سوال شد که پس در نظرت چه کسی احمقه؟
افرادی که ازشون اسم بردی، ممکنه همزمان اشتباه و احمق باشن. حماقت چیزی نیست که هیچ تعریفی ازش وجود نداشته باشه. یه تعریف ساده‌ش: باورِ متعصبانه به یک تفکر در حالی که اونو قطعی و غیرقابل تغییر بدونی. کسی که نتونه یه احتمال برای اشتباه بودنِ خودش درنظر بگیره، احمقه.
اسلام مثال خوبیه. به عنوان یک مسلمان اجازه نداری احتمال اشتباه بودنِ دین‌ت رو بپذیری. مسلمونی که با علم به صحتِ این قید وارد اسلام می‌شه یا مسلمان بودنش رو ادامه می‌ده، طبق تعریف من احمقه.
درِ گفت‌وگو با خیلی‌ها رو ترجیحا نباید بست. (جالبه که خود محمد وارد گفتگو با افرادی می‌شد که همزمان اشتباه و احمق بودن. مثلا کسایی که دختربچه‌هاشون رو زنده‌به‌گور می‌کردن یا متعصبانه بت می‌پرستیدن).
به نظرم اشتباه بودن ممکنه سهوی باشه، اما حماقت عمدیه.
گرچه که تعریف دقیق از احمق دادن کار نشدنی‌ای هست، ولی من دوست دارم چیزی نزدیک به «کمبود توان ذهنی برای درک حقایق و استدلال» در نظرش بگیرم. حالا این می‌تونه ژنتیکی یا اکتسابی باشه.
من باور دارم که چنین چیزی وجود داره. بعضی آدم‌ها از نظر هوشی مشکل دارن. نمی‌تونم به یک معلول ذهنی به دید یک انسان فکور بنگرم.

مشکل این جاست که در بسیاری از مواقع من ابزار کافی برای تشخیص این امر رو ندارم. یعنی نمی‌تونم با اطمینان بگم مشکل بحث ما کدوم یک از این سه حاله «دنبال نارنجیم، اون احمقه، من احمقم». فقط هم همین موارد عجیب مثل زمین‌تخت‌گرایی نیست. من بسیاری از دیدگاه‌های فمنیستی و نه به اعدام رو منطقی نمی‌دونم. حتی بحث منشور حقوق بشر شد در نظرات اون پست، منشوری که من قبولش ندارم. در بحث با این افراد شاید اونا حس کنن من احمقم و من حس کنم اون‌ها، بحث اینه که ابزار درستی برای تشخیص این حماقت نداریم.

برای همین من ترجیح می‌دم در اکثر موارد فرض رو بر این بگیرم که طرف مقابلم احمق نیست و خودمم احمق نیستم و سوء تفاهمی پیش اومده. بسیار سخت کسی رو احمق فرض می‌کنم. بعضی افراد ولی ممکنه هر کسی که مخالفشون باشه رو احمق فرض کنن. تا حالا هم کسی رو ندیدم خودش رو احمق فرض کنه!
این جا اگه دقت کنی، بحث بحث انتخابه. ما ابزاری برای تشخیص بین سه مورد «دنبال نارنجیم، اون احمقه، من احمقم» نداریم. حالا هر کسی می‌تونه سلیقه‌ای بین این سه گزینه انتخاب کنه.
بحث پست من متنی دلی به سود «دنبال نارنجیم» بود. من گفتم بهتره ترجیح بدیم مورد اول رو فرض کنیم تا موردهای بعدی.

پ.ن: این‌ها رو با فرض این گفتم که باور داشته باشیم فرد مغرض نیست.
آواتار
مرسی که مثالها رو نوشتی.

اعتراف می کنم که غیر از اونی که گفته بود «شاید آسمون دافعه داره» بقیه شون چنگی به دل نمی زنه. انتظارم این بود که ایده هاشون واقعن خلاقانه باشن چون این سوالات در واقع همه شون یه جواب یک خطی دارن که پیدا کردنش آنچنان - با فرض اینکه واقعن برات سوال باشه و واقعن به دنبال جواب باشی - سخت نیست.

در هر صورت ممنون از اینکه وقت گذاشتی و نوشتی.
می‌شه لطفا مثلاً بهم بگی اون نقشه توی هواپیما رو چطوری پیدا می‌کنی؟
آواتار
مساله این نیست که من چطور پیداش می کنم.
داشتیم راجع به بحث «خلاقیت در پرسیدن سوال» صحبت می کردیم. تو گفتی نقدهاشون بعضن خلاقانه ست و من کنجکاو شدم مثالهاش رو بشنوم. بعد حرف من این بود که سوالاتشون خلاقانه به نظر نمیاد. اینکه یه عکس ببینیم و بپرسیم این چرا اینطوریه - صرفنظر از جواب اون سوال - من آنچنان نشانی از خلاقیت توش نمی بینم. در مقابل، اینکه قوانین فیزیک به نظرمون خیلی هم محض نیان و بتونه برامون سوال باشه که شاید حتی برعکس باشن اتفاقن خیلی خلاقانه ست. و این صرفن نظر منه.
این سوال رو برای این پرسیدم که گفتی «پیدا کردن جواب‌هاشون سخت نیست». خواستم بدونم چطوری پیداش می‌کنی که به نظرت آسون اومد.

این رو بگم. کاش زودتر اشاره می‌کردم که اون‌ها سوالی ندارن که بخوان دنبال پاسخی براش باشن. من گفتم اون‌ها نقدهایی دارن، یعنی دلیل دارن نه سوال. ببخشید که در جوابم به تو به شکل سوالی مطرحشون کردم، اشتباه بود کارم. اون‌ها سوال نمی‌پرسن «چرا وقتی می‌پریم همون جا فرود می‌یایم». می‌گن «وقتی می‌پریم همون جا فرود می‌یایم پس زمین نمی‌چرخه». این دو تا خیلی فرق دارن. این برای اون تیکه «اگه واقعا دنبال جواب باشی» برای نظر قبلیت گفتم. اون‌ها دنبال جواب نیستن، دلیل دارن.
اگه ازشون انتظار داری برن دنبال پاسخ به این دلیل‌هاشون بگردن انتظار به‌جا و منصفانه‌ای نیست. تو خودت اگر آدمی استثنایی نباشی، احتمالا به ندرت به‌دنبال نقد دلایلی که در تایید چیزی هست که بهشون باور داری می‌ری.

می‌پذیرم خلاقانه بودن چیز نسبی‌ایه. ولی این سوال‌ها برای من خلاقانن چون هیچ وقت از خودم نپرسیده بودمشون. زمانی که ازم می‌پرسیدن پاسخ درجایی هم نداشتم، باید مطالعه می‌کردم تا جواب بدم. مثلاً سوال اول برای خودم خیلی خلاقانه بود چون هیچ وقت برای خودم سوال نشده بود.
بنابراین می‌پذیرم که بهتر بود اون صفت رو به کار نمی‌بردم چون نسبیه. شاید اگر بگم «دلایل به‌حقی دارن» بهتر باشه. ولی بازم نمی‌دونم به کسایی که اون‌ها رو نمی‌شناسن چطور بفهمونم که به‌حق یعنی چی. کسی که با ذهنیت و مختصات ذهنی اون‌ها آشنا نیست احتمالا نفهمه که چرا اون عکسی که فقط به «چرا این‌طوریه» بسندش کردی، چقدر در دنیای اون‌ها مدرک محکمیه. پشت این عکس داستان هست، این که چرا این عکس مهمه پیش‌نیازهایی داره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.