در کباب غاز جمال‌زاده چه گذشت؟

خوب خوب خوب!‌ همین الان، قبل از خواب، داشتم ادامه داستان‌های جمال‌زاده رو می‌خوندم که رسیدم به داستان آشنای کباب غاز. حتما در دبیرستان خوندینش و یادتونه. اما همه داستان اون جوری که ما خونده بودیم نبود. به قسمت‌های زیر توجه کنین:

به قصد ابراز رضامندی، خود گیلاسی از عرق پر کرده و تعارف کنان گفتم: آقای مصطفی‌خان از این عرق اصفهان که الکلش کم است یک گیلاس نوش‌جان بفرمایید.

لب‌ها را غنچه کرده گفت: اگرچه عادت به کنیاک فرانسوی ستاره‌نشان دارم، ولی حالا که اصرار می‌فرمایید اطاعت می‌کنم. این را گفته و گیلاس عرق را با یک حرکت مچدست ریخت در چاله‌ی گلو و دوباره گیلاس را به طرف من دراز کرده گفت: عرقش بدطعم نیست. مزه‌ی ودکای مخصوص لنینگراد را دارد که اخیرا شارژ دافر روس چند بطری برای من تعارف فرستاده بود. جای دوستان خالی، خیلی تعریف دارد ولی این عرق اصفهان هم پای کمی از آن ندارد. ایرانی وقتی تشویق دید فرنگی را تو جیبش می‌گذارد. یک گیلاس دیگر لطفا پر کنید ببینم.
چه دردسر بدهم؟ طولی نکشید که دو ثلث شیشه‌ی عرق به انضمام مقدار عمده‌ای از مشروبات دیگر در خمره‌ی شکم این جوان فاضل و لایق سرازیر شد... از همه‌ی این‌ها گذشته، از اثر شراب و کباب چنان قلب ماهیتش شده بود که باور کردنی نیست... کلید مشکل‌گشای عرق، قفل تپق را هم از کلامش برداشته و زبانش چون ذوالفقار از نیام برآمده و شق‌القمر می‌کند.

جوری که من متوجه داستان اصلی شدم، علت خالی‌بندی‌های این جوان تو جمع و اون حرفای مسخرش همین عرقی که خورده بود. تکه‌های کوچک دیگه‌ای هم داشت که احتمال می‌دم سانسور شده باشه در کتاب دبیرستان.

پ.ن: آیا می‌دانستید جمال‌زاده نامزد نوبل ادبیات شده؟

من هم #من_هم داشته‌ام، البته نخودی‌اش را

این پست را به مناسبت تمام شدن سری مطالب طولانی وبلاگ عارضه در باب تجاوز می‌نویسم. در اصل این پست بهانه‌ای است برای تبلیغ مطالب تجاوز او. چون حس می‌کنم با وجود زحمت فراوان و کیفیت بالای پست‌هایش، کمتر دیده شده. این هم البته از عوارض افول وبلاگ است.

در این جا دو خاطره از سوءاستفاده‌هایی که از سوی جنث موئنث دیده‌ام می‌نویسم. الته این تجارب در مقایسه با افشاگری‌های #من_هم بسیار کوچک و نخودی هستند. ولی خوب دست‌خالی که نمی‌شد پست نوشت!

  • ادامه مطلب…

    موقت: نتیجه سونوگرافی

    سلام. من تلاشمو می‌کنم تا کمتر به این بحث سرطان احتمالی و اینا اشاره کنم و می‌دونم بیشتر خواننده‌ها هم تمایلی ندارن. ولی تعداد زیادی از من خواسته بودن در جریان جواب آزمایش بذارمشون، و بهترین کار اینه که یک پست بذارم و پاسخ همه رو بدم.


    همون جور که یادتونه من سه ماه پیش حس کردم یک چیزی توی پام هست و رفتم دکتر و اون سونوگرافی نوشت که نوبتش دو و نیم ماه بعد بود. گذشت و من سونو رو دادم و امروز جوابش اومد.

    دکتر گفت نتیجه آزمایش وجود یک تومور داخل عضله پای منه. گفت که چون تومور داخل عضله پای من هست سونوگرافی جواب‌گو نیست و باید MRI بدم. که از اون جا که کریسمس نزدیکه معلوم نیست کی نوبت من بشه! احتمالا 3-4 ماه دیگه باید صبر کنم تا نوبت MRI بشه.

    دکتر بهم گفت سرطان ماهیچه در جوون‌ها خیلی نادره و به نظرش تومور خوش‌خیمه. ولی گفت بازم باید MRI بدم تا مطمئن بشیم. پس منم تا ماه‌ها بعد که نوبت MRIام بشه به‌روزرسانی‌ای ندارم دیگه و فعلا منتظر باید باشم.

    پ.ن: داستان برایم کمی عجیب شد. برای پرسیدن از پیشینه خانواده در سرطان به عمو پیام دادم که آیا در خانواده پدری کسی داشتیم که از سرطان بمیرد؟ چون دکتر پرسید. انتظار داشتم بگوید نه یا بگوید مثلاً پسر پسر عمه ما این طور شد. جوابش اما میخکوبم کرد. گفت تو عمه‌ ندیده‌ای داری که در نوجوانی از سرطان مرد.

    از قوانین مورفی

    پیتزا فروشی جدیدی باز شده و برای تبلیغش به دانشجویان پیتزای رایگان می‌دهد. با این که هوا سرد و بارانی بود نمی‌توانستم از غذای مفت بگذرم. لباسم را پوشیدم، با یک دست در اتاقم را بستم و راهی شدم. پیتزای خوبی بود، رایگان بودنش مزه می‌داد. در راه برگشت سردی هوا باعث می‌شد هر لحظه بیشتر دلم اتاقم را بخواهد.

    به خوابگاه که رسیدم پله‌ها را به سوی طبقه بالایی، جایی که اتاقم آن جاست، طی کردم. خسته با دستی در اتاق را چرخاندم. باز نمی‌شد. بیشتر تلاش کردم و نشد. مطمئن بودم که در اتاق را قفل نکرده بودم، اما کلید را  درونش گذاشتم و چرخاندم؛ باز هم نشد. بیشتر از یک ربع ساعت تلاشم بی‌فایده مانده بود تا به دوستم که در رخت‌شویی بود زنگ زدم که شماره تاسیساتی را در پوسترهای خواب‌گاه پیدا کند. تاسیساتی بسته بود چون شب شده و ساعت کاری تمام، اما یک عکس از شماره کارهای اورژانسی و فوری خوابگاه برایم فرستاد.

    خودش هم آمد. کمی با هم تلاش کردیم. او هم کلید اتاق خودش را گذاشت و چرخاند شاید فرجی حاصل شود. حالا نیم ساعت گذشته بود و در اتاق همچنان بسته. به خدمات اورژانسی خواب‌گاه زنگ زدم، رفت روی ضبط پیام و گفتم: «اگه پیام داره ضبط می‌شه، من پشت اتاقم گیر کردم و حتی با کلید باز نمی‌شه. تلاش زیادی هم کردم. لطفا تا جایی که ممکنه سریع بیاین».

    این را که گفتم برای بار آخر دست‌گیره در را چرخاندم. باز شد! نیم ساعت تمام داشتیم با هر روشی ور می‌رفتیم و مثل گاوصندوق بود. حالا که من به اورژانس خواب‌گاه زنگ زده بودم و گفته بودم فورا بیایند با ساده‌ترین حرکت مچ دست باز شده.

    رد روم، اتاق دروغ و بی‌واقعیت

    ویدئو این مطلب در یوتیوب و این لینک بار گذاری شده.

    رد روم یا اتاق قرمز (red room) یک شایعه اینترنتی دیگه هست که بهش برخورد کردم. من مدت‌ها پیش مطلبی رو در باب دروغ بودن عروسک لولیتا نوشته بودم. حالا نظر خواننده‌ای در اون پست که به رد روم اشاره کرده بود منو وا داشت که در اولین فرصت بعد از سبک شدن درسام به واقعی نبودن این شایعه بپردازم.

    رد روم اتاقی هست که ادعا می‌شه در دارک وب (یا وب سیاه) وجود داره. خلاف‌کارانی انسان‌های بی‌گناه رو می‌دزدن و به اتاق قرمز می‌برن. در اون جا به صورت زنده شکنجه اون فرد رو برای افرادی که پول دادن پخش می‌کنن و حتی تماشاگران می‌تونن دستور بدن که چه کارهایی به دست شکنجه‌گر انجام بشه.

    من در ویدئو یوتیوبم به شکل ریزتر و جزئیتری به این مسئله پرداختم. اما در این جا خلاصه و لب کلام رو می‌نویسم.

    اول از همه باز هم خلاصه چیزی که در پست لولیتا نوشتم رو می‌گم. ما برای ادعاهای جنایی باید مدرک معتبر داشته باشیم، و هیچ منبع معتبری درباره وجود رد روم چیزی ننوشته و سندی نداده. برعکس منابع حرفه‌ای‌ای که من زیرتر می‌ذارم خبر از دروغ بودن چنین چیزی دارن. منابع معتبر هم روزنامه‌های مشهور هستن نه وبلاگ‌ها و وبسایت‌های معمولی. اگه به مطالب چنین وبسایت‌هایی اعتماد دارین باز پست عمو قناد آدم فضایی است رو معرفی می‌کنم.

    دوم، پخش زنده یا لایو استریم در شبکه تور امکان‌پذیر نیست. شبکه تور نه تنها بسیار کندتر از نت معمولی هست، بلکه پروتوکل UDP که برای پخش زنده استفاده می‌شه رو هم پشتیبانی نمی‌کنه. این به این معنیه که از نظر تکنیکی اصلاً امکان لایو گذاشتن نداره. روزنامه سان نوشته:

    هیچ شواهدی برای وجود رد روم‌ها نیست... تور نمی‌تواند رد روم‌ها را اجرا کند، چون کندتر از آن است که بتواند پخش زنده را پشتیبانی کند.

    از طرف دیگه روزنامه واشنگتن پست در مطلبی رد روم‌ها رو شایعه و باور عامیانه خوند و به نقل از خبرنگار متخصص در دارک نت گفت:

    بخش «خیلی سیاه*» وب سیاه وجود ندارند و هیچ‌گاه نداشته‌اند.

    پ.ن*: منظور از بخش سیاه دارک وب، همین داستان‌های رد روم و عروسک لولیتا و افسانه‌های مشابه هست.

    Alex Ubago - Sin Miedo a Nada

    این هم از آن آهنگ‌هاییست که مدت‌ها پیش در بیان آپلودش کرده بودم ولی به علت خرابی بیان نمی‌توانستم در وبلاگ بگذارمش. حالا هم که صندوق بیان درست شده آن حرف‌ها خشک شده. پس حرفی نیست*.

    بشنویم Sin Miedo a Nada(از هر چیز بی‌باک) از Alex Ubago و Amaia Montero

    دانلوددریافت حجم: 4.79 مگابایت

    پ.ن: انگار نوشتش رو ذخیره کرده بودم، جالبه! نوشته این بود: «از جمع کردن وسایل و اثاث‌کشی خسته شده بودم و به پوشه آهنگ‌های قدیمی سرک کشیدم. این آهنگ اسپانیایی رو پیدا کردم و دیدم چقدر قشنگه. یادمه دربارش خونده بودم که حدود بیست سال پیش که بیرون اومد، اولین آهنگ خواندش بود، و چنان معروف شد که بعضی بهش نام بهترین آهنگ عاشقانه دهه رو دادن.»

    وقتی کسی سنت را باور نمی‌کند

    هفته پیش دوستان و هم‌خانه‌ای‌هایم به گردهمایی ایرانی‌های دانشگاه رفته بودند. من اما نه، خانه مانده بودم تا تمرینم را بنویسم. تمرینم که تمام شد احساس تنهایی کردم. خانه ساکت بود. یادم آمد در پلازای دانشگاه یک فست‌فود جدید باز شده که امتحانش نکرده‌ام. لباس‌هایم را پوشیدم و رفتم به آن فست‌فود و مانند ده‌ها نفر دیگر در صف طولانی‌اش ایستادم.

    هوا کمی سرد بود و صف هم خسته کننده. در همین حال بودم که ناگهان دیدم پسر خوش‌رویی آمده به سویم. گفت که دارند به یک مهمانی می‌روند و پرسید که آیا دوست دارم من هم بیایم یا نه. من اما متعجب شده بودم. نه فقط برای این که دعوت یک غریبه به مهمانی برای من غریب است، بلکه نمی‌فهمیدم چرا از بین آن همه آدم یک راست آمده است سمت من! در هر صورت من هیچ وقت به تجربه‌های خاص نه نمی‌گویم. لبیک گفتم و صف را ترک کردم.

    به گروهشان ملحق شدم. ده پانزده نفری بودند و داشتند به سمت مهمانی حرکت می‌کردند. نام آن پسر نوح بود. نوح من را به دیگران معرفی کرد و گفت «بچه‌ها این دوستمه»، من هم خودم را معرفی کردم. یکی پرسید که چند ساله هستم. تا گفتم 25 سال عده‌ای با صدایی خنده‌مانند گفتند «عمراً» یکی هم از آن ته گفت «داره با ما شوخی می‌کنه». من اما با خندم گفتم که جدی‌ام و واقعا به تازگی 25 ساله شده‌ام. آن‌ها هم متعجب تکرار می‌کردند که اصلاً به من نمی‌خورد.

    به سمت مهمانی حرکت کردیم. هر آدم تازه‌ای سر راه می‌دیدیم نام همدیگر را می‌پرسیدیم. بعضی‌ها سنم را هم می‌پرسیدند و باز تکرار می‌شد. «25؟ جدی می‌گی؟ اوه پسر خیلی کمتر به نظر می‌یای». شاید بیشتر از چهار پنج بار تکرار شد، سنم را باور نمی‌کردند. البته مست بودنشان هم بی‌تاثیر نبود چون رکشان کرده بود. آخرین بار اما وقتی به کسی سنم را گفتم چپ چپ نگاهم کرد و گفت «کَلَک»، بعد خندید و گفت «هی، مچتو گرفتم، تو زیر سن قانونی هستی و داری سنتو بالا می‌گی». بعد کاملاً صادقانه به من توصیه کرد که اگر پلیس سنم را پرسید انقدر ضایع بالا نگویم، بگویم 19 ساله.

    خسته شده بودم. از آن به بعد هر کس سنم را پرسید می‌گفتم 19 ساله‌ام.

    نقشه مستطیلی جهان اندازه‌ها را نادرست نشان می‌دهد

    از سالیان سال پیش با زمین‌تخت‌گرایان بحث می‌کردم. نگاهم به چتی از گذشته افتاد، دیدم داشتم برایشان توضیح می‌دادم که نقشه‌ای که در عکس نیروی هوایی آمریکاست زمین‌تخت نیست، بلکه یکی از ده‌ها شیوه نگاشت کره زمین بر روی صفحه است. نقشه مستطیلی‌ای که عموما استفاده‌ می‌شود هم تنها یکی از این ده‌ها مورد است. گفتم در وبلاگ هم بنویسم شاید بعضی ندانند و جالب باشد.

    کره را نمی‌شود به سادگی روی صفحه به تصویر کشید. هر شیوه‌ای که بکشیم ایراداتی دارد. برای همین ده‌ها روش مختلف برای نقشه‌کشی وجود دارن. مثلاً بزرگ‌ترین ایراد نقشه مستطیلی که عموما دیده‌ایم واقعی نبودن اندازه‌هاست. هر چه از خط استوا دورتر شویم اندازه‌ها به نسبت بزرگ‌تر می‌شوند. مثلاً گرینلند به آن عظمت در حقیقت از هند کوچک‌تر است. سوئد از ایران بزرگ‌تر به نظر می‌رسد ولی در حقیقت کوچک‌تر است. من برای مقایسه عکس زیر را به کمک سایت thetruesize درست کرده‌ام.

    اندازه‌های واقعی نقشه جهان

    داستان خیلی کوتاه 68

    «مجید، دارم می‌گم زندم چرا نمی‌شنوی؟»

    اسناد تخلص شمع شریعتی در نشر ایران آزاد [برای بایگانی]

    می‌دونم این عنوان براتون باید عجیب بیاد، پس بهتره توضیح بدم بهتون که من شیش هفت سال پیش مقاله شاندل شریعتی رو در ویکی‌پدیا نوشته بودم و توش هم عکس‌هایی گذاشه بودم تا حالا ربات‌های ویکی‌مدیا بعد هفت سال رفتن گشتن گفتن عکست کپی‌رایتش معلوم نیست و فلان و پاکش کردن! حالا من که تهش نفهمیدم با این قانون کپی‌رایت باید چی کار کنم و عکسام یکی پس از دیگری پاک شدن، تنها کاری که به ذهنم اومد این بود که اون عکسا رو بذارم این جا که دست کم از محیط وب پاک نشه. فردا یکی اگه تو گوگل سرچ کرد بتونه به این عکس‌ها برسه. چون منابعی که من ازش این عکسا رو گرفته بودم دیگه نیستن و سروراشون خاموش شدن.

    همین پس این پست یه جور بایگانی عکسه فقط.

  • ادامه مطلب…
    ۱ ۲ . . . ۲۲
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.