هوش مصنوعی ChatGPT و دنیایی که عوض خواهد شد

چندین روز بود که می‌خواستم این پست را بنویسیم اما درگیر نوشتن پایان‌نامه‌ام بودم. جالب است که آمدن ChatGPT مصادف شد با آخرین هفته‌های نوشتن پایان‌نامه‌ام که روی هم‌بستگی (coherence) متن و شعر بود. خروجی‌های ChatGPT را که دیدم از کار خودم خنده‌ام گرفت و احساس کردم چقدر بی‌هوده راهی را دویدم. استادم راضی‌تر از راضی است که توانستم اشعار تولیدی مدل‌اش را هم‌بسته کنم، من اما احساس می‌کنم یک چیز خیلی مزخرف را به تا حدی مزخرف بهبود داده‌ام. اما استادم انقدر روی مدل‌اش تعصب دارد که وقتی گفتم مردم از این اشعار خوششان نمی‌آید ناراحت و عصبی شد و گفت مهم نیست، اکثر مردم اصلاً شعر دوست ندارند! و بعد فهمیدم بهتر است کش‌اش ندهم.

شاید در این چند روز اسم ChatGPT را شنیده باشید چون سریعا معروف شد. اگر دوست دارید چند جمله‌ تخصصی‌تر پشت این مدل بدانید، باید بگویم این مدل انقلاب کرد. مدل‌های گذشته‌ای که روی تولید متن داشتیم دو مشکل اساسی داشتند یکی هم‌بستگی متن بود و یکی تولید متن‌های غیر کلیشه‌ای. این مدل هنوز تا حدی مشکل کلیشه‌ای بودن را دارد گرچه خیلی بهتر از مدل‌های قدیمیست. همبستگی متن یعنی اول و آخر متن درباره یک موضوع باشد. مثلاً متن زیر همبسته نیست:

علی دیروز به خانه رفت. به خانه‌ای خیلی خیلی دور. خانه‌ها سازه‌هایی هستند که مردم در آن زندگی می‌کنند. زندگی مردم چقدر زیباست آن گل‌های زیبا را می‌بینی؟ معلومه که می‌بینم گل‌ها مثل گل هستن.

این کمابیش مثال خوبی از مشکل متن‌هاییست که پیش از GPT3 تولید می‌شد. ChatGPT هم در اصل همان GPT3 است اما با یک سری تغییرهای تخصصی که در این جا به آن‌ها نمی‌پردازم. همبستگی گره‌ای بود که حل‌ناپذیر به نظر می‌رسید، اما حالا باید اعتراف کنم متن‌های تولیدی ChatGPT از من هم همبسته‌تر هستند!

حالا تفاوت GPT2ی بد با GPT3 عالی در چیست؟ تقریبا هیچ چیز! GPT3 همان GPT2ای است که بارها و بارها بزرگ‌تر و عظیم‌تر شده. یعنی از نظر ساختاری هیچ تفاوتی ندارد فقط بزرگ شده است. همین باعث شکست عشقی در افرادی مانند من شد. چرا؟ خلاصه بگویم، کسانی مثل من نمی‌‌خواستند باور کنند که با بزرگ کردن مدل‌ها همه چیز حل می‌شود. دوست داشتند راه‌های خلاقانه‌ای باشد که مشکلات را حل کند. اما حالا وقتی دیدم که فقط با بزرگ کردن مدل، توانستند مدلی بسازند که در همه وظایف بهترین عمل‌کرد را داشته باشد باعث شکست عشقی من شده! ببخشید اگر متوجه نمی‌شوید چه می‌گویم احساس می‌کنم دارم وارد بعد تخصصی‌اش می‌شوم.

بگذارید از این مدل مثال‌هایی بزنم و بعد بگویم که چرا آینده قرار است متفاوت باشد و بگویم چه خطرات بزرگی شما را تهدید می‌کند. تازه ChatGPT فارسی هم بلد است!

داستان نویسی و دیالوگ نویسی:

در این جا از مدل خواستم یک داستان خیلی کوتاه درباره سگی بنویسد که می‌خواست یک اژدهای خواننده بشود. داستان را عالی نوشته! شاید بگویید کلیشه‌ایست ولی به گمانم اگر بروید و از انسان‌ها همین سوال را بکنید داستان به این خوبی نخواهند نوشت مگر آن که نویسنده باشند و وقت بگذارند تا چیزی خلاقانه تولید کنند!

Tell me a very short story about a dog who wanted to be a singer dragon.

*****

Once upon a time, there was a little dog named Max. Max was a very curious and adventurous dog, and he loved to explore the world around him. But most of all, Max loved to sing. He would sit by the river and sing beautiful songs to the fish and the birds.

One day, Max heard about a magical land where all of the animals could sing and dance. He was very excited, and he set off on a journey to find this magical land. He wandered through the forest and the mountains, singing all the way.

Eventually, Max arrived at a beautiful castle where he saw many animals singing and dancing. He was overjoyed, and he joined in the fun. But Max soon realized that he was different from the other animals. He was a dog, and they were all dragons.

Max was sad at first, but he didn't let that stop him. He continued to sing and dance, and he became the best singer in the land. The other animals loved his voice, and they all became great friends.

In the end, Max was happy, because he had found a place where he could be himself and follow his dreams. And he never forgot the importance of being true to oneself and never giving up on one's dreams.

ولی قسمت اعجاب‌آور کار وقتی بود که از او خواستم دیالوگ طنزی میان دونالد ترامپ و گاندی بنویسد! متن تولیدی‌اش نه تنها هم‌بستگی زیادی دارد بلکه نشان می‌دهد او به خوبی کلیشه‌ها و تاریخچه هر دو تن را می‌داند و به شکلی عالی و باورنکردنی از آن اطلاعات استفاده می‌کند و طنز می‌سازد. ببینید:

Tell me a comedy dialogue between Donald trump and mahatma Gandhi

*****

Donald Trump: Hey Gandhi, what's up?

Mahatma Gandhi: I am at peace, Mr. Trump. How are you?

Donald Trump: I'm great, just great. You know, I'm the best president this country has ever had.

Mahatma Gandhi: I see. And how do you plan to achieve peace and harmony in the world?

Donald Trump: Easy, I'll just build a big, beautiful wall and make Mexico pay for it.

Mahatma Gandhi: I'm sorry, but I don't think that's the way to achieve peace. We must learn to love and respect one another, not build walls to keep people out.

شعر نویسی:

در این جا خواستم که برایم شعری درباره مادری که در دفترچه خاطراتش برای پسر آینده‌اش متنی می‌نویسد بنویسد و این خروجی شگفت‌انگیزاش بود!

Write a poem about a mother who is writing to his future son in her notebook.

*****

Dear future son,
I write to you today
From the pages of my notebook
Where I keep my thoughts at bay

I wonder who you'll be
When you come into this world
I hope you'll be kind and brave
And always seek to learn and grow

I'll be here for you always
To guide and support you along
I'll love you more than words can say
And help you to find your own song

I pray that you will find happiness
In all that you do and say
And that you'll make the world a better place
In your own special way

I can't wait to hold you
And kiss your sweet little face
For you, my dear son,
Are the future, and the human race.

حل مسائل ریاضی:

مدل تا حدی ریاضی بلد است. فقط سوالات خیلی ساده را می‌تواند حل کند و اگر ضره‌ای بپیچانید اشتباه می‌کند. در این جا دو سوال ریاضی از او پرسیدم و در کمال تعجب درست حلشان کرد. هنوز متوجه نشده‌ام که مدل چطور درک ریاضی پیدا کرده و توضیحات دوستانم‌ هم قانعم نکرد. باید بیشتر درباره‌اش بخوانم. اگر کسی این‌جا NLP کار می‌کند و توضیحی دارد ممنون می‌شوم به من کمک کند بیاموزم.

Which one is bigger? 15648.25 or 9854.2547896

*****

In this case, 15648.25 is larger than 9854.2547896.

در این جا خواستم یک معادله ریاضی را برایم حل کند و درست بود.

Can you solve x^2 - 7x + 10 = 0 for me?

*****

To solve this equation, we need to use the quadratic formula, which is:
x = (-b +/- sqrt(b^2 - 4ac)) / 2a
In this case, a = 1, b = -7, and c = 10. Plugging these values into the formula, we get:
x = (-(-7) +/- sqrt((-7)^2 - 4 * 1 * 10)) / 2 * 1
x = (7 +/- sqrt(49 - 40)) / 2
We can simplify this expression to get:
x = (7 +/- sqrt(9)) / 2
Since the square root of 9 is 3, we can further simplify the expression to get:
x = (7 +/- 3) / 2
This gives us two solutions:
x = (7 + 3) / 2 = 10 / 2 = 5
x = (7 - 3) / 2 = 4 / 2 = 2
Therefore, the solutions to the equation are x = 2 and x = 5.

جالب این است که وقتی معادله را کردم  x^2 - 7x + 12 = 2 اشتباه حل‌اش کردم و گفت 3 و 4! فقط کمی پیچاندم. درک ریاضی‌اش به نظر کاملاً حفظی می‌رسد.

استفاده جای گوگل:

این از مهم‌ترین ویژگی‌های این مدل است. در آینده مدل‌های زبانی شاید بتوانند رقیب‌های بسیار جدی‌ای برای موتورهای جست‌و‌جو بشوند! باورکردنی نیست ولی شاید روزی برسید که موتورهای جست‌و‌جو بسیار کم‌رنگ‌تر شوند و مردم سوالات خودشان را از هوش‌های مصنوعی بپرسند. تقریبا هر سوالی از ChatGPT بپرسید پاسخی در خورد می‌گیرید! من در استفاده‌هایم احساس کردم برای پاسخ یافتن کار کردن با این ربات از گوگل آسان‌تر است! مثلاً در این جا پرسیدم پیوستگی و همبستگی متن چه تفاوتی با هم دارند؟

What is the difference between cohesion and coherence?

*****

Cohesion and coherence are two related concepts in writing and language. Cohesion refers to the ways in which individual words, phrases, and sentences are linked together to form a coherent whole. This can include the use of cohesive devices such as pronouns, conjunctions, and transitional words, as well as the overall organization of a text.

Coherence, on the other hand, refers to the overall flow and logical organization of a text. A coherent text is one that is easy to understand and follows a logical sequence of ideas. It presents a clear and consistent message, and it is well-structured in a way that is easy for the reader to follow.

In short, cohesion refers to the ways in which individual elements of a text are linked together, while coherence refers to the overall flow and organization of the text. Both are important for creating effective and engaging written communication.

فارسی:

این مدل بر روی کل وب آموزش داده شده یعنی تمام زبان‌ها را یاد گرفته از جمله زبان فارسی!‌ البته نباید از یاد ببریم که داده‌های فارسی مدل به شدت کمتر از انگلیسی بوده و مدل در فارسی به اندازه انگلیسی قوی نیست. این اولین ورودی من بود:

آیا فارسی هم می‌تونی با من صحبت کنی؟

*****

بله، می‌توانم به زبان فارسی با شما صحبت کنم. من بخشی از مدل زبانی بزرگ اپن‌آی است و می‌توانم با شما در مورد مختلف موضوعات صحبت کنم. اگر از من درخواست کاری خاصی دارید، می‌توانید به من بگویید و من سعی خواهم کرد به شما کمک کنم.

می‌تونی یک داستان درباره ماهی‌گیری که با علامه طباطبایی زیر معبد آختون ملاقات کرد بگی؟

*****

یکبار، ماهی‌گیری به این سخن رسید که علامه طباطبایی در زیر معبد آختون می‌خوابد. ماهی‌گیری به سرعت به معبد رفت و علامه را نگاه کرد. علامه راحت و خوش‌خلق بود و به ماهی‌گیری گفت که او را به بحث می‌آورد.

ماهی‌گیری با علامه صحبت کرد و به سراغ آزادی و صلح می‌رفت. علامه به ماهی‌گیری گفت که به دنبال آزادی است و همه باید برای آن کوشید.

ماهی‌گیری گفت که به همین خاطر از زندگیش مطمئن است و آنها باید به هم برخورد کنند. علامه نیز قبول کرد و از ماهی‌گیری به خوبی خاطر بود.

این داستان نشان می‌دهد که باید به هم کمک کرده و آزادی را برای همه به منظور بهبود جامعه مطلوب باشد.

می‌تونی یک شعر درباره آسمان بی‌غروب بنویسی؟

*****

در یک شب بی‌غروب
آسمان بی‌نیمه‌پیر
در آسمان یک دنباله‌ی نور دیدیم
که از شرق به غرب رفت
روشنی‌های آسمان را تا به امسال می‌دیدیم
تا نوری که نیمه‌پیر نمی‌شد
در آسمان بی‌غروب
بی‌نیمه‌پیر
تا به امسال.


اگر از متولدین دهه هفتاد باشید احتمالا یادتان می‌آید که در کودکی‌تان کامپیوتری وجود نداشت. ما نوجوان که بودیم تازه اینترنت باب شده بود آن هم از نوع دایال آپی و بسیار کندش! می‌خواهم یادآوری کنم اگر امروز می‌بینید که کامپیوتر و اینترنت تمام زندگی‌تان را پر کرده تنها در بیست سال اتفاق افتاده. به شما قول می‌دهم طولی نخواهد کشید که هوش مصنوعی بخشی از زندگی ما را پر کند. شغل‌های زیادی قرار است جایشان را به هوش مصنوعی بدهند و احتمالا تا پیری ما بعضی از کشورها رانندگی انسان‌ها را ممنوع کنند و فقط ربات‌ها برانند.

با تجربه و شناختی که از پیشرفت تکنولوژی دارم بهتان قول می‌دم این ربات‌ها برای مصارف شر هم استفاده خواهند شد، مخصوصا به دست دولت‌ها. دولت‌هایی که دوست دارند از شما سرباز بسازند و به قول خودشان «جو رسانه‌ای» را به نفع خودشان تغییر بدهند و برای این کارها از هیچ دروغ و کلکی هم دست نخواهند شست.
همین امروز در شبکه‌های اجتماعی به لایک‌ها و نمی‌تواند اعتماد کرد چون ممکن است ربات باشند. حتی به هشتگ‌ها چون ممکن است ربات‌ها زده باشند. بهتان قول می‌دهم طولی نخواهد کشید که دیگر به نظرات و نوشته‌ها هم نمی‌توانید اعتماد کنید چون دولت‌ها ربات‌هایی را با هوش مصنوعی بالا خواهند آورد که دروغ‌هایشان را نشر دهد و زیر پست‌های مخالفین فحاشی کند و تهمت بزند و روان شما را به خطر بیاندازد.

دوستانه می‌گویم، از شبکه‌های اجتماعی تا می‌شود فاصله بگیرید. ممکن است شما را تبدیل به هیولایی زشت‌گفتار و عصبانی کند، این مسیری‌ است که خواهد رفت. (می‌دانم که کار ساده‌ای نیست، ولی حرفم را جدی بگیرید)

لات‌ها و بانک‌ها

بعد از انقلاب بود. داشتم از جلوی دانشگاه رد می‌شدم که [یک نفر] گفت، «وایسا ببینم.» برگشتم دیدم یک لات، یک زنجیر هم دستش بود. گفت، «روشنفکر» او که مرا نمی‌شناخت، من اصلاً تاریک‌فکرم یا روشنفکرم به او مربوط نیست. لامپی هم تو کله‌ام نبود. گفت «عینکی روشنفکر وایسا ببینم.» من هم ایستادم. گفت، «ببینم اون چیه زیر بغلت؟» گفتم «کتاب» گفت، «بیانداز دور.» گفتم «برای چه؟» گفت، «انقلاب را ما کردیم شماها می‌خواهید بیایید سر کار؟» گفتم «ما کاری نداریم کدام کار؟» گفت، «نه، من زمان انقلاب شیشه‌ی پنجاه‌تا بانک را شکستم، تو چندتا را شکستی؟» دیدم اگر من بگویم که من نشکستم یا اگر چهل و نه‌تا بگویم مرا می‌زند. گفتم من پنجاه و یک تا. گفت، «پس برو» و مرا نزد.

- بخشی از مصاحبه غلامحسین ساعدی با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم و سوم

به قسمت شیشه بانک شکستن‌اش که رسیدم خنده‌ام گرفت. یاد تمام «این‌ها به اموال عمومی آسیب می‌زنن»ای افتادم که از خبرگزاری‌های حکومتی خوانده بودم. مهم‌ترین بخش سخن آن لات برای من آن‌جاست که گفت «انقلاب را ما کردیم شماها می‌خواهید بیایید سر کار؟». این حرف چیزهایی برای گفتن دارد. در این دیالوگ این مردم قلم‌به‌دست نبودند که انقلاب کردند بلکه لات‌هایی بودند که اتفاقا به قول اخیرا معروف «اغتشاش» می‌کردند.

این پست را از این جهت نوشتم چون حس کردم در لحن بعضی وبلاگ‌نویس‌های طرف‌دار حکومت، انقلاب ۵۷ با دسته گل دادن به این و آن انجام شده.

سه پرده از زندگی در ماجرای مهسا

پرده اول: از سوم دبیرستان می‌شناسم‌اش. او اول دبیرستان بود و ما دوست‌های نسبتا نزدیکی شدیم. با هم کتاب‌خانه می‌رفتیم و برایش سوالات ریاضی سال سوم دبیرستان را می‌گفتم و حل می‌کردم. گاهی هم با هم درباره سوالات سخت و معمایی و المپیادی حرف می‌زدیم. نابغه‌ است. از نابغه‌ترین ذهن‌هایی که دیده‌ام را دارد. در آن سال‌های دور اگر در آزمون‌های قلمچی بالاتر از پنج کشوری می‌آورد همه‌مان تعجب می‌کردیم. تنها دو سال در دانشگاه بی‌او بودم که آمد؛ در این بین فقط گاهی تلفونی حرف زده بودیم. در لابی دانشکده هم‌مدرسه‌ای سابق که هم‌اکنون هم‌رشته‌ای‌ام شده بود را دیدم و خوش‌حال بودم. هم‌خوابگاهی هم شده بودیم و آن روزها شاید ساعت‌ها درباره مسائل فلسفی و اجتماعی با هم حرف می‌زدیم. ذهنش، طرز تفکرش و کلا وجوداش خاص و جالب بود. سال ۹۸ که شده بود، هم در آبان و هم در فاجعه هواپیما ما هم در دانشگاه اعتراض کرده بودیم. یک عده بچه بودیم که در پشت در دانشگاه شعار می‌دادیم و ناگهان با استقبال گازهای اشک‌آور و حلقه ماموران مواجه شدیم. گرچه به ما گفته بودند هم تجمع قانونی است و هم پلیس حق ورود و دخالت در دانشگاه را ندارد ولی خوب... این در حالی بود که اخبار خفت‌گیری دانشجویان دانشگاه موج می‌زد و ما هر بار با ترس به خوابگاه می‌رفتیم. پلیس‌هایشان برای دزد نبود. فردایش در جلوی دانشکده کامپیوتر تجمع بزرگ دیگری درست کردیم و فریاد «استعفا» برای مسئولین دانشگاه برانداختیم (که برخی استعفا هم دادند). رفیقمان رفت آن بالا و پشت میکروفون جمله‌ای را گفت که یادم نمی‌رود. گفت: «فکر می‌کردم این حصارها و حراست‌ها برای محافظت از ما هستند، اگر این دیوارها قرار نیست از ما محافظت کنند پس برشان دارید».
چند روز پیش خبر آوردند که دست‌گیر شده. بسیار خشم‌گینم. نگرانش هستم و چشم‌به‌راه آزادی‌اش.

پرده دوم: او هم‌ورودی من بود، رشته برق. مازندرانی هم بود. ما مازندرانی‌ها جمعیت‌مان در دانشگاه خیلی زیاد بود! خودمان هم تعجب کرده بودیم. فقط از ساری دوازده پسر بودیم و در کل گمانم پنجاه شست‌ تایی می‌شدیم. از همان روزهای اول هم با هم دوست شده بودیم. از شناخت‌های جالبی که کسب کردم این بود که مردم بابل نسبت به بقیه مازندرانی‌ها مذهبی‌ترند. ولی از همان مذهبی‌ها اگر کسی طرفدار جمهوری اسلامی بود دیگر خیلی اقلیت می‌شد. گمانم در کل پنجاه شست نفرمان شاید دو سه نفری این طور بودند، شاید هم کمتر. او یکی از آن‌ها بود. خیلی معدود و تک افتاده. فقط ترم‌های اول با بچه‌ها هم‌اتاقی بود و بعد دیدند که به هم نمی‌خورند و رفت. حتی در گروه تلگرامی مازندرانی‌ها هم نیاوردندش. از ما دور بود و با ما دوست نبود. آخرهای کارشناسی می‌شد که خواستگاری رفت و ازدواج کرد. در استوری‌اش وقتی «بله» را گرفت نوشته بود «چقدر بله گرفتن هیجان‌انگیز و شیرینه. این لحظه رو برای همتون آرزو می‌کنم».  بعد از کارشناسی دیگر مهندسی را ادامه نداد. با همسر‌ش از بابل به قم رفت و آن‌جا وارد حوزه شد، یک طلبه.
دیروز عکس برهنه‌ او و همسرش را در کانال‌های تلگرامی و توئیتر دیدم. می‌گفتند این‌ها عکس‌های درزکرده فلان شاخ توئیتری ولایی است؛ ولی نبود. من می‌شناسم‌اش نبود. بی‌چاره طعمه شباهت ظاهری‌اش با فرد دیگری شد. آن عکس‌ها هم از دو سال پیش در اینترنت موجود بود. احتمالا با نصب کردن بدافزار یا با هر روشی دیگری درز پیدا کرده بود. شاید حتی خودش باخبر نبود اما حالا...

پرده سوم: خیلی بچه بودیم. دبیرستانی بودم. در فضای وب آن زمان دور، یعنی همین بلاگستان‌ها می‌شناختیم هم را. دختر خوش ذوقی بود. آرزو داشت شاعر شود و شعر می‌گفت. حتی با شاعران معروفی مثل سید مهدی موسوی دوست بود. یکی از ابیات‌اش داستان شش‌کلمه‌ای 25 من است. روزی آمد به من پیام داد و گفت «یک پیشنهاد جالب‌انگیزناک برات دارم» و من پرسیدم که چی؟ و گفت بیا با هم دوست شویم. منظوراش رابطه بود. من تشکر کردم و گفتم ما از هم خیلی دوریم و هنوز بچه‌ایم و رد کردم. گذشت و گذشت. چند روز پیش نامش را در یکی از خبرگزاری‌ها خواندم که دستگیر شده.

داستان خیلی کوتاه 82

زنبور تا جان‌به‌لب نشده نیش نمی‌زند.

شورش نفی‌شدگان، شورش بی‌زارها

اوایل سال تحصیلی جدید دانشگاه پر می‌شود از رویدادها. اگر گذرت به این رویدادها خورد گاهی خوراکی و وسایل رایگان هم می‌دهند. من هم گذرم خورده بود و رد می‌شدم که پسری با روی خندان و صدای بلند گفت «سلام رفیق، لباس رایگان [با گمانم نشان دانشکده مهندسی] می‌خواهی؟» بی‌درنگ گفتم «نه». ثانیه‌ای سکوت کرد و بعد ناگهان همه دوستان‌اش بلند بلند به او خندیدند. تعجب کرده بودند که یکی انقدر با اطمینان به لباس رایگان نه بگویید. همان‌طور که داشتم دور می‌شدم صدای خنده‌هایشان را می‌شنیدم.
رفتم به سالن تفریحی بچه‌های مهندسی. جمعی جمع بودند و انگار جشن کوچکی برای گروهی بود که گیتار می‌زدند و می‌خواندند. دختری بسیار قدبلند سمتم آمد -می‌گویم بسیار چون چیزی حدود ۱۸۵ سانت قد داشت- و با دامنی کوتاه و موهای بلند و بور گفت «تو هم می‌خواهی بخوانی؟»، گفتم «نه». همین که صدایم را شنید گفت که انگار حال خوشی ندارم. تایید کردم. خواست هم‌صحبت شود. می‌خواست با درددل کمکم کند اما گفتم که توضیح‌اش سخت‌است. بعد گفت که وقتی رفت جلو یک آهنگ شاد برای من خواهند خواند. تشکر کردم. وقتی می‌خواند به من نگاه می‌کرد. با چشمان‌اش زل زده بود تا چیزی نبیند جز یک چهره غمگین. درددل با این دیکتاتوری ندیده‌ها کارساز نیست. چگونه می‌توانستم بفهمانمشان که دو روز است از خانواده‌ام بی‌خبرم؟ واتساپ را قطع کرده‌اند و پدر مادرم چیزی جز واتساپ بلد نیستند. من نگران خانواده‌ام هستم، خانواده‌ای که در رشت دارم و مادر پدری که هم‌اکنون در ساری هستند. آن تک تیک واتساپ مضطربم می‌کند.

امروز صبح زود در دانشکده استاد سالخورده‌مان را دیدم. گفت که از دیدنم خوشحال است و از حالم پرسید. گفتم حال خوشی ندارم، مشکلاتی در کشورم است که می‌دانید. پرسید حال خانواده‌ات خوب است؟ گفتم امیدوارم که آره، ولی بهشان دسترسی ندارم و اکثرشان در رشت هستند؛ از داغ‌ترین نقاط اخبار امروز ایران. این را که شنید لبخند بزرگی زد و گفت من رشت را می‌شناسم، پدرم رشتی است.
بله استاد سال‌خورده ما ایرانی بود. گفت زمان انقلاب ۵۷ که بود من در کانادا بودم و خانواده‌ام در ایران. تلفون‌ها به درستی کار نمی‌کردند و راه ارتباطی درستی نداشتم. اخبار را می‌شنیدم و نگران خانواده‌ام بودم، کاملا درک‌ات می‌کنم. اندکی مکث کرد و گفت این‌ها با شعار آزادی و رفاه و شادی آمدنده بودند. مدعی بهشت آوری بودند و حالا جهنم ساخته‌اند. مدام چنین خبرهای دل‌خراشی از بهشتشان می‌آید و ناراحتم می‌کند. خواستم یادی از رشت کنم پرسیدم پدرت کدام دبیرستان درس می‌خواند؟ گفت «شاه‌پور». گفتم شاه‌پور یکی از کهن‌ترین مدارس رشت است و مدرسه هوشنگ ابتهاج و معین. پاسخ داد پدرم همکار ابتهاج بود.

  • ادامه مطلب…

    هوش مصنوعی DALL·E 2 و نگرانی‌هایی درباره آینده

    چند روز پیش بالاخره به DALL·E 2، جدید و قوی‌ترین هوش‌مصنوعی تولید عکس از متن، دست‌رسی پیدا کردم. در این مدل شما یک عکس را توصیف می‌کنید، مثلاً می‌گوید «گربه‌ای در حال گرفتن یک پرنده» و مدل هوش مصنوعی قرار است عکسی که توصیف کرده‌اید را تولید کند. خروجی‌های DALL·E 2 اما ورای انتظارم قوی بود! در اولین آزمایش‌هایم نتایج‌اش شگفت‌زده‌ام کرد، نتایجی که در این پست با شما به اشتراک‌اش می‌گذارم. جوری که به نظر می‌رسد دنیای طراحان گرافیک در آینده‌ای نه‌چندان دور دست‌خوش تغییرات بزرگی خواهد شد. فقط کافیست چند مدل قوی‌تر از دال‌ای بیاید.

  • ادامه مطلب…

    سازه‌های خیالی اسکناس یورو

    چمدان در دستی و بلیط در دستی دیگر گیت فرودگاه را رد کرده بودم و در صف طولانی ورود به هواپیما این‌ پا و آن پا می‌کردم. نوبت من رسید، گفتند شاید نتوانی سوار شوی. گیج شده بودم گفتم من بلیط خریده‌ام و سر موقع رسیده‌ام یعنی چه که شاید نتوانم سوار شوم؟ گفتند متاسفانه این هواپیما «بیش‌فروش» شده. توضیح بیشترشان این بود که چون من بعد از بلیط خریدن اینترنتی صندلی‌ام را مشخص نکرده‌ام هواپیمایی احتمال داده که قصد آمدن ندارم و یک بلیط اضافه به کس دیگری فروخته، ولی گفتند نگران نباش حتی اگر یک نفر به هواپیما نرسد تو را سوار می‌کنیم. من از شدت مسخره بودن ماجرا خنده‌ام گرفته بود. گفتم هواپیمایی غلط کرده یک بلیط اضافه فروخته! ولی خشمم را به خیال آن که خلاصه از آن چند صد نفر یک نفری نمی‌آید فروخوردم.
    صف که تمام شد گفتند واقعا بدشانسم که تمام مسافرین آمده‌اند! خشک‌زده نگاهشان می‌کردم که گفتند هواپیما تنها یک بلیط اضافه برای صندلی تو فروخته بود و تمامی چندصد نفر مسافر آمدند و حتی یک نفر تاخیر نداشت، البته یک «متاسفم» هم انداختند ته‌اش. بلند خندیدم، وضعیت آنقدر مسخره بود که نمی‌دانستم چه بگویم. سر آخر گفتم واقعا نمی‌فهمم چطور به یک نفر در کشور غریب بلیط می‌فروشید و حالا می‌گویید ببخشید ما فکر می‌کردیم تو نمی‌آیی صندلی‌ات را دادیم به کس دیگری. مسئول ورود به هواپیما که زنی میان‌سال بود به من لبخندی زد و گفت این اتفاق نادر است اما از آن نادرتر برخورد انقدر خون‌سرد تو با این قضیه است. بعد در حالی که داشت کلیدهای کامپیوتراش را می‌فشرد گفت ما هر روز داریم برای چیزهایی که تقصیر ما نیست و تقصیر آژانس است از مردم فحش و داد می‌شنویم. فشردن دکمه‌ها که تمام شد پرینتراش شروع به کار کرد.
    بلیطی را از پرینتر گرفت و گفت این بلیط نزدیک‌ترین پرواز است. گفت آژانس موظف‌است برای امشب‌ات هتل بگیرد و شام و صبحانه و ناهار فردایت را بدهد و تاکید کرد که فراموش نکنم فردا به دفتر هواپیمایی بروم چون موظف‌اند دویست‌و‌پنجاه یورو جریمه نقدی برای اشتباهشان به من بدهند.

    انتخاب دیگری نداشتم. راهی هتل شدم و فردایش قبل از پرواز کارت اعتباری دویست‌و‌پنجاه یوروای را گرفتم. کارت تنها یک هفته مهلت استفاده داشت پس در اولین فرصت در خودپرداز انداختمش و با پول نقد خالی‌اش کردم. اسکناس‌های رنگین یورو یکی یکی از خودپرداز خارج می‌شدند؛ سبز، آبی، نارنجی، و قرمز.

    اسکناس‌ها را گرفتم و نگاهشان می‌کردم. همیشه طرح‌های روی اسکناس‌ها مورد توجهم بوده. گاهی رویشان چیزهای جالبی پیدا می‌شود و در خود تاریخ و ماجراهایی دارند که نمی‌دانید. طرح روی ده یوروای نظرم را جلب کرد، سازه‌ای عجیب با طاق‌هایی پشت‌به‌پشت هم. جست و جو کردم که ببینم طرح چه ساختمانی است و هر چه بیشتر جست‌و‌جو می‌کردم کمتر پیدایش می‌کردم. سایت‌ها مدام درباره مکتب و سبک معماری ساختمان ده یوروای می‌گفتند اما هیچ کدام نمی‌گفتند آن چه ساختمانیست و کجا می‌توانم بروم از نزدیک ببنم‌اش.
    خلاصه در سایت رسمی بانک اروپا بود که خواندم: «اسکناس‌های یورو سبک‌های معماری مختلف اروپا را در دوره‌های تاریخی نشان می‌دهند، اما نشان‌دهنده هیچ سازه یا پل واقعی‌ای نیستند»؛ منظوراش این بود که ساختمان‌ها خیالی هستند.

    داستان خیلی کوتاه 81

    مهم نیست، ناراحت نشدم، خوشبخت باشن.

    از شکوه روم یا چرا روم چنین پابرجاست؟

    کنفرانسی بهانه شد تا به ایتالیا سفر کنم. روم را نمی‌شود یکی چند روزه دید؛ هر ور که بنگری بنایی باستانی پیدا می‌کنی. تعداد مجسمه‌ها از نوزادان شهر بیشتر است! ساختمان‌ها، آب‌نماها و پل‌های تاریخی مثل چیزهایی معمولی در شهر ریخته. در کوچه خیابان‌ها از کنار سازه‌هایی می‌گذشتم که حتی در نقشه گردشگری و گوگل برجسته نبودند اما شک نداشتم اگر در شهرهای دیگر بودند به یک جاذبه گردشگری معروف بدل می‌شدند! خلاصه که روم تاریخ را به سخره گرفته.

  • ادامه مطلب…

    تفاوت آلوچه با گوجه‌سبز، کدام درست است؟

    در کودکی متوجه شدم عده‌ای به میوه‌ای -که در مازندرانی هَلی و گیلانی خولی خوانده می‌شود- آلوچه و عده‌ای دیگر گوجه‌سبز می‌گویند. آلوچه برایم منطقی‌تر بود چون میوه‌ای که در جنگل‌های ما به وفور پیدا می‌شد در آغاز سبز و سپس زرد و قرمز می‌شد و منطقی نبود به میوه‌ای قرمز گوجه‌سبز بگویم (با گوجه بودنش مشکلی ندارم، جلوتر می‌گویم که چرا).

    امروز اما مطلبی را می‌نویسم که به دعوای آلوچه-گوجه‌سبز خاتمه می‌دهد. این دو میوه یکی نیستند. گوجه‌سبز و آلوچه دو درخت متفاوت اما نزدیک و هر دو هم‌سرده آلو هستند که در زیرسرده با هم تفاوت دارند. شکل ظاهری میوه‌هایشان در حالت نپخته بسیار شبیه است و احتمالا همین باعث شده با هم اشتباه شوند. این که کدام درست است بستگی به این دارد که میوه جلوی شما از کدام درخت چیده شده.

  • ادامه مطلب…
    ۱ ۲ . . . ۲۵
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است. کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.