اسناد تخلص شمع شریعتی در نشر ایران آزاد [برای بایگانی]

می‌دونم این عنوان براتون باید عجیب بیاد، پس بهتره توضیح بدم بهتون که من شیش هفت سال پیش مقاله شاندل شریعتی رو در ویکی‌پدیا نوشته بودم و توش هم عکس‌هایی گذاشه بودم تا حالا ربات‌های ویکی‌مدیا بعد هفت سال رفتن گشتن گفتن عکست کپی‌رایتش معلوم نیست و فلان و پاکش کردن! حالا من که تهش نفهمیدم با این قانون کپی‌رایت باید چی کار کنم و عکسام یکی پس از دیگری پاک شدن، تنها کاری که به ذهنم اومد این بود که اون عکسا رو بذارم این جا که دست کم از محیط وب پاک نشه. فردا یکی اگه تو گوگل سرچ کرد بتونه به این عکس‌ها برسه. چون منابعی که من ازش این عکسا رو گرفته بودم دیگه نیستن و سروراشون خاموش شدن.

همین پس این پست یه جور بایگانی عکسه فقط.

  • ادامه مطلب…

    عصام النجار - حضل احبک

    این آهنگ عربی را می‌خواستم هفته‌ها پیش پس از دور دور در ماشین بنز یک عرب پولدار بی‌غم بگذارم و ماجراهای شبمان را بنویسم، که خرابی صندوق بیان خرابش کرد. حالا که صندوق بیان درست شده و می‌توانم آهنگ را بگذارم، همه آن حس و حال پریده و چیزی برای تعریف کردن ندارم. پس تنها گوش کنید.

    بشنویم، حضل أحبک(دوستت می‌دارم) از عصام النجار

    دریافت حجم: 8.27 مگابایت

    پیام شیطانی پنهان در برگردان آهنگ‌ها، راست یا دروغ؟

    داستان نهان‌سازی شیطانی در برگردان آهنگ‌ها (یا اسب تراوا موزیک)، مخفی کردن یک سری پیام بد و منفی در موسیقیه که زمانی که آهنگ رو وارونه پخش کنی پیدا می‌شه. این ادعا گویا زیاد پخش شده و از آغاز کنندگانش رائفی‌پور بوده. فقط یک ویدئو حامی این دیدگاه در یوتیوب تا حالا چهارصد هزار ویو خورده اونم طی فقط یک سال.

    ادعای اصلی اینه که با پنهان کردن این پیام‌های منفی و شیطانی در آهنگ، افرادی به دنبال تغییر ناخودآگاه مردم هستن تا اون‌ها رو به سمت شیطان و یهود و فراماسونری و هزار چیز دیگه هدایت کنن.

    من در این ویدئو علت این پدیده رو توضیح دادم و سعی کردم نشون بدم که چرا کل این ماجرا دروغ هست.

    می‌توانید این ویدئو را در این لینک یوتیوب ببینید.

    داستان خیلی کوتاه 67

    همه ترکش کردند به جز اعتیاد.

    در سوگ درگذشت میکیس تئودوراکیس

    بابا در جوانی‌اش در یکی از مجله‌های فیلم منتقد بود و نقد فیلم می‌نوشت. بعد از انقلاب اما به دلیل ممیزی‌ها دسته‌جمعی از مجله خداحافظی کردند. آن روزها که داشتم برای دانشگاه آماده رفتن به تهران می‌شدم، می‌توانستم حس کنم دوست دارد تجربه‌های خوشی که او داشته را داشته باشم. مدام از جاهای خوبی که در تهران می‌شود رفت حرف می‌زد. محل دبیرستانش را به من گفت و خواست که سر بزنم. از پاتوق‌ها و رستوران‌های دوران جوانی‌اش می‌گفت. اما خاص‌تر از همه تاکید داشت که هر چه بیشتر سینما عصر جدید بروم*. سینمایی که روزگاری محل جمع شدن او و دوستانش بود و می‌گفت دلش حسابی تنگ است. قبل از رفتنم هم اسم چند فیلم را به من داد و گفت این‌ها را رفتم تهران نگاه کنم. احتمالا دوست داشت مانند جوانی خودش جذب سینما شوم. یکی از فیلم‌های آن لیست «حکومت نظامی» بود.

    شاید خنده‌دار به نظر بیاید، ولی من در آن سن نمی‌دانستم می‌شود فیلم را از اینترنت دانلود کرد. همه عمر سی‌دی خریده بودم. تهران هم که رفتم، تک تک سی‌دی فروشی‌ها را گشتم و حتی یک دانه از فیلم‌های بابا را هم نداشتند! آخرش به خانه عمویم (که بازیگر تئاتر است)‌ رفتم تا ببینم این فیلم‌ها را دارد یا نه. تعدادی فیلم به من داد، یادم نیست حکومت نظامی جزئشان بود یا نه، ولی یک چیز را خوب یادم است. اسم حکومت نظامی را که آوردم گفت: «آهنگ‌سازش میکیس تئودوراکیسه، یادت باشه اسمشو، میکیس تئودوراکیس».

    این اسم برایم خیلی جالب بود. تئودوراکیس، با کلاس نیست؟ فیلم حکومت نظامی را که نگاه می‌کردم حالا گوشم تیزتر بود برای شنیدن موسیقی متن. موسیقی خاص و قشنگی هم بود. بعد از آن مدتی باقی آثار تئودوراکیس رو گوش می‌دادم و از خاص بودنشان لذت می‌بردم، صدای آن سازهای زهی.

    همین چند دقیقه پیش خبر فوت او را خواندم. غمی به دلم نشست، گمانم نه مرگش بلکه از نوستالژی. سال‌هایی که چقدر زود گذشت. من دیگر آن پسر بچه‌ای نیستم که ماجراجووار به دنبال تکه فیلمی باشم و با شنیدن موسیقی نوازنده خاصش روزم را بسازم، و غرور کاذبی دلم را شاد کند که «هه، من نامش را می‌دانم، تئودوراکیس، چه نام دهن پر کنی».

    او از آهنگ‌سازان تاثیرگذار در ایران بود (به ویژه چپ‌ها)، به نظرم خوب است آهنگ‌هایش را گوش کنید. شاید برخی قبلاً به گوشتان خورده باشد اما نمی‌دانستید از کیست.

    1. Horos Tou Zorba
    2. Z
    3. State Of Siege

    پ.ن*: شهریور 1400، یعنی همین چند روز پیش، سینما عصر جدید برای همیشه منحل شد. بعد از شنیدن خبرش خیلی دلم گرفت. می‌خواستم پست سوگ‌نامه‌ای بنویسم ولی حرفی برای مخاطب نداشتم، جز آن که بگویم چقد عجیب است که سینمای بزرگ و شامخ روزهای قدیم، حالا این جور مهجور و ورشکسته شده. یادم است بابا وقتی تهران آمده بود و عصر جدید رفت، تنها نفر در سالن سینما بود، لحظاتی حس کردم که بغض کرده. 

    مغلطه طلب تعریف دقیق واژه از مخالف

    به نظر من اگر کسی در بحثی به تعریف یک واژه گیر بده و استدلال کنه که استدلال طرف مقابل مقبول نیست چون توش واژه‌ای هست که نمی‌تونه دقیق تعریفش کنه، مرتکب مغلطه شده. کاری که متاسفانه بیشتر مردم فکر می‌کنن کار درست و منطقی‌ایه. کسی حق نداره در بحث از طرف مقابلش تعریف دقیق واژه‌ای رو بخواد، تنها حق داره زمانی که مفهوم واژه‌ای رو نفهمیده درخواست تعریفی کنه تا بفهمتش.

    یه ویدئو کوتاه درست کردم و دلایلم رو توش توضیح دادم. شاید گاهی در آینده برای مطالبی که بعید بدونم کسی تو گوگل سرچشون کنه، ویدئو بسازم. چون خیلی کار راحت‌تری هست برام از دقیق نوشتن یک پست.

    کانال یوتیوبمو عوض کردم، اگه قبلا عضوش شده بودین دوباره باید سابسکرایب کنین

    می‌توانید این ویدئو را در این لینک یوتیوب ببینید.

    داستان خیلی کوتاه 66

    «تو شیرین‌ترین خاطره من از عشقی»

    چرا زندگی می‌کنم و خودکشی نه؟

    امروز ناشناسی (به علت این پست)‌ ای‌میلی بهم داد و گفت که نمی‌تونه دلیلی برای زنده موندن پیدا کنه، و از من خواست که بگم به چه دلیل زندگی می‌کنم. من پاسخم رو تقریبا بداهه در ای‌میل نوشتم. بعد گفتم که در وبلاگ بذارمش شاید به کسی کمکی کرد. ای‌میلم رو بدون هیچ تغییری این جا می‌ذارم. اگر از هر مشکل احساسی‌ای رنج می‌برین بدونین که تنها نیستین، بدونین که شما اولین نفر نیستین و آخرین نفر هم نخواهید بود.

  • ادامه مطلب…

    قلیزی و زخم‌های غیر عمد

    بچه که بودم اسم‌های عجیب غریبی روی عروسک‌هایم می‌گذاشتم؛ دانْجی، دَبووش، اَژورسَن؛ ولی مهم‌ترینشان عروسک اصلی من قُلِیزی بود. هیچ نمی‌دانم این نام را از کجا آورده‌ام و چگونه ساخته‌ام ولی خود عروسک خوب یادم است. او یکی از این مدل عروسک‌ها بود که حالا من لباسش را در آورده بودم، صورتش را کمی سیاه کرده بودم، با چاقو و هر چیز دیگر کلی خط به نشانه زخم روی صورتش گذاشته بودم، یک چشمش را کنده بودم و یک گوی سیاه جایش کار گذاشته بودم، و جاهایی از دستان پلاستیکی‌اش را مانند جراح ذوب کرده بودم و چرخ‌دنده درونش کاشته بودم. همه این‌ها را کرده بودم تا او را به یک خدای جنگ تبدیل کنم. قلیزی شخصیت اصلی من در تمام بازی‌هایم بود و او بود که داستان را پیش می‌برد. سالیان سال به همین منوال بازی می‌کردم تا یک روز مصیبت‌زده رسید.

    بعد از کارت‌بازی و آجربازی کوچه برگشته بودم به خانه. رفتم درون اتاقم و عروسک‌هایم را بیرون آوردم، فهمیدم قلیزی نیست. خانه را زیر و رو کردم. وقتی دیدم دیگر جایی برای گشتن نمانده زدم زیر گریه. مادر آمد پیشم و با دل‌نگرانی پرسید که چرا گریه می‌کنم. گفتم قلیزی نیست. گفت که با هم پیدایش می‌کنیم، بگو چه شکلی بود تا بگردیم، گفتم، مکث کرد. رفت پایین ساختمان، من در کودکی نفهمیده بودم اما حالا می‌دانم برای گشتن سطل آشغال رفته بود. بالا که آمد نزدیکم شد که با من حرف بزند. گفت آن شیء عجیب را امروز به گمان آشغال بودن دورن انداخته! گفت که بسیار کثیف و چرکین بود، درون بدن پشمی‌اش پر از میکروب شده بود، چیز سالمی نداشت. من سخنانش را تمام نکرده زدم زیر گریه و به اتاقم رفتم.

    آن عروسک بسیار برایم عزیز بود. انگار که نزدیکی فوت کرده باشد، همان حال را داشتم. با مادرم قهر کردم و یک روز با او صحبت نکردم. مادر مانند همیشه‌اش فردا برای آشتی آمد پیشم، موهایم را نوازش کرد و سخنانی مانند این گفت: «تی جانِ رِ من بومورد، مامان چون سلامتیت براش مهم بود اون عروسک رو دور انداخت، نمی‌خواست ناراحتت کنه نمی‌دونست انقدر دوسش داری. تو دلت شکست ولی مامان اینو نمی‌خواست. خدا هم آقاجون منو که ازم گرفت من خیلی گریه کردم و غصه خوردم اما می‌دونم که خدا خوب منو می‌خواد پسر عزیزم». بعد از این حرف‌ها با مادرم آشتی کردم. از آن روز به بعد هر وقت از کسی زخم می‌خوردم به این فکر می‌کردم که آیا زخمش عمدی بود یا نه. هر وقت می‌بینم کسی با نیت خیر به من زخمی زده خاطره مادر یادم می‌آید و تسکینم می‌دهد، انگار که زخمی نبوده.

    همین یک ساعت پیش «قلیزی» را گوگل کردم تا ببینم آیا این واژه وجود دارد یا ساخته تخیلات کودکانه‌ام بود. تنها و تنها یک صفحه اینستاگرام ایرانی به چشمم خورد. صفحه را باز کردم، این‌‌جا بود. دیدم که صفحه عزا و ناله است. زنی تمام صفحه را به سوگواری شوهرش اختصاص داده که از قضا نزدیک دو ماه پیش از دنیا رفته. پست‌ها را یکی یکی می‌خواندم و عجز نویسنده بغضم می‌داد. بعد لب‌خند تلخی به لبانم آمد، انگار که خدا قلیزی او را هم گرفته.

    Frero Delavega - Le chant des sirenes 2

    در این ایام پر مشغله، به یاد ایام خوش گذشته‌ای به درازای سه سال پیش.

    بشنویم، Le chant des sirènes 2(آواز پری دریایی ۲) از Frero Delavega

    دریافت حجم: 7.05 مگابایت

    ۱ ۲ . . . ۲۱
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.