پارادوکس معنایی

می‌خواهیم یک بازی زبانی بکنیم. بیایید نام واژه‌هایی که معنایشان بر خودشان نیز صدق می‌کند را «خودبیان‌گر» بگذاریم. روشن‌تر بگویم، اگر معنای واژه‌ای می‌تواند ویژگی‌ای از آن واژه را بیان کند آن واژه خودبیان‌گر است. مثلاً واژه «سه‌بخشی» خودبیان‌گر است؛ چون سه‌بخشی سه بخش دارد. ولی واژه «سیب» خودبیان‌گر نیست، چون سیب نیست. همان‌طور که واژه «خوش‌مزه» خودبیان‌گر نیست، چون خوش‌مزه نیست.

برای مثال‌های بیشتر، واژه‌های «بی‌رنگ» و «بی‌بو» خودبیان‌گر هستند؛ چون رنگ و بو ندارند. خود واژه «واژه» نیز خودبیان‌گر است چون خودش یک واژه است! «فارسی [صفت]» هم خودبیان‌گر است، چون فارسی است. حتی اگر گیرهای فلسفی را کنار بگذاریم، واژه «بامعنی» هم خودبیان‌گر است، چون معنی دارد.

پس نام هر واژه‌ای که معنایش می‌تواند ویژگی‌ای از خودش را بیان کند را خودبیان‌گر گذاشتیم. نام هر واژه‌ای که خودبیان‌گر نیست را هم ناخودبیان‌گر می‌گذاریم.

پرسش این است، خود واژه «ناخودبیان‌گر»، خودبیان‌گر است یا ناخودبیان‌گر؟

شعرهای فارسی-ترکی در استانبول

مدتیه صندوق ذخیره سازی وبلاگ دچار مشکل شده و من نمی‌تونم آهنگ آپلود کنم و باهاتون به اشتراک بذارمشون. یادم اومد که به چیز جالبی در استانبول برخورد کرده بودم و اون برای به اشتراک‌گذاری خوبه.

از قبل می‌دونستم زبان رسمی و دیوانی عثمانی زمانی به شدت تحت تاثیر فارسی بوده. حتی شنیدم که می‌شد نوعی از فارسی دونستش و بهش فارسی عثمانی گفت. این نفوذ عجیب فارسی در عثمانی رو می‌شه در مثلاً مولوی دید که در ترکیه زندگی می‌کرده. بعدها آتاتورک کار درست رو می‌کنه و ترکی رو از پوک شدن به دست فارسی نجات می‌ده. گرچه که طبق شنیده‌ها، ترکیه‌ای‌ها هنوز زبان دست‌‌و‌پا شکسته‌ای از ترکی دارن.

وقتی تو استانبول قدم می‌زدم گاهی نوشته‌های فارسی در سازه‌های قدیمیشون می‌دیدم. از زیباترین‌هاشون این نوشته‌های قشنگ در یکی از مساجد کهنشون بود که شعری فارسی-ترکی هست. فارسی شعر گفتن ترک‌ها به دلیل نفوذ بسیار زیاد فارسی در شعر اون زمان بود.

آب روانی بند نیک، رسم لطیفی کند نیک * شیرینی عالم قند نیک، {بقیش ترکیه}

پ.ن: با تشکر از نظرات، گویا اون نقطه‌ها زیر «سین» خونده نمی‌شه و برای زیباییه.

شعر فارسی در استانبول ترکیه

شعر فارسی در استانبول ترکیه

تفاوت اردک و مرغابی چیست؟

هیچ فرقی ندارن دوستان! اردک برابر ترکی مرغابی هست که به فارسی راه پیدا کرده. مرغابی هم همون مرغِ آبی هست.

جالبه که معمول شدن واژه ترکی اردک در برابر مرغابی باعث شده خیلی‌ها فکر کنن این دو یکی نیستن و تو ذهنشون گونه انتزاعی‌ای از پرنده به نام «مرغابی» شکل بگیره که اصلاً وجود خارجی نداره. و بامزه‌تر اینه که وقتی سرچ کردم دیدم وب‌سایت‌هایی با انواع ژیمناستیک فکری و ذهنی خواستن تفاوت پرنده مرغابی و اردک رو بگن! درحالی که این دو یکی هستن، یکی فارسیه و یکی ترکی. این هم نشانه‌ای دیگر برای پست چرا زبان مهم است.

فرهنگ معین:

اردک (اُ دَ) [ترکی] (اِ.) مرغابی. یکی از طیور که در آب شنا می کند و در هوا نیز پرواز می کند. منقار پهن ، پاهای پرده دار و پرهای رنگین دارد.

عکس اردک یا مرغابی یا به زبون ما «سیکا»، کنار خونه پدربزگ من، همین امروز، روستایی در رشت.

مرغابی یا اردک یا سیکا در رشت

واژه‌های عربی با ریشه ایرانی

من حدود یک سال پیش پستی با عنوان «واژگان عربی با ریشه فارسی، یا وام‌واژهای دروغین؟» نوشته بودم که در اون تعدادی واژه عربی که ادعا می‌شد ریششون فارسیه رو رد کردم. اون پستم در حقیقت نقدی بود به جریانی شبه پان‌فارس که با ریشه‌شناسی‌های عامیانه، ریشه خیلی از واژه‌ها رو فارسی می‌دید در حالی که نبودن. اما متاسفانه بعد یک سال، بارها دیدم اون پست داره به جریان نادرست دیگه‌ای، یعنی پان‌عربی کمک می‌کنه! افرادی بودن که با ارجاع به اون پست می‌خواستن صفحه ویکی‌پدیای فهرست واژه‌های عربی با ریشه فارسی رو پاک کنن؛ صفحه‌ای که خود من ایجاد کنندش هستم! پس باید این پست رو می‌نوشتم تا بهشون بفهمونم من منظورم این نیست که عربی هیچ وام‌واژه‌ای از فارسی نداره.

در این که عربی امروز پره از واژه‌های فارسی شکی نیست. کسی نمی‌تونه ادعا کنه واژه کهرباء به عنوان واژه اصلی برای «برق» در عربی، فارسی نیست. یا امیدوارم قبول داشته باشین واژه استاذ عربی از استاد فارسی اومده. ولی من تو این مقاله نه به دنبال عربی امروزی، بلکه می‌خوام تنها به واژه‌های بسیار معروف عربی فصیح بپردازم.

از اون جایی میزان شک‌گرایی بعضی از شماها رو درک کردم، تلاش می‌کنم برای تک‌تک ادعاهام تو این مقاله منبع بذارم. نه‌تنها منابع آکادمیک می‌ذارم، بلکه با توجه به ذهنیتی که از بعضیتون دیدم قول می‌دم از هیچ ایرانی‌ای منبع نذارم. پس حتی اگه فهمیدین پدرجد یکی از نویسنده‌های منابع من ایرانی‌ هستن بهم بگین عوضش کنم که بعدا نشنوم اینا پان‌فارس بودن و فلان!

در این نوشته عدوپ مخفف «عکس در واژه‌نامه پهلوی» هست که به فرهنگ پهلوی هنریک ساموئل اشاره داره. و عمزچ مخفف «عکس مقاله جانی چونگ» که منظور این مقاله  هست.

  • ادامه مطلب…

    خط تصویری یوکاگیر

    امروز پستی از یکی از بچه‌های ویکی‌فا (که باستان‌شناس است) دیدم. درباره خطی بسیار خاص بود. خط مردم یوکاگیر(تلفظ) که در شرق سیبری زندگی می‌کنند و جمعیت‌شان در حد چندصد نفر است. راهی کوتاه تا انقراض.

    من ترجمه نوشته زیر را می‌گذارم. اول ترجمه را بخوانید و بعد خط را ببینید:

    «تو یار روسی تازه‌ای گرفتی و او مانع عشق ماست، و ارتباط تو با خانه‌ام را قطع می‌کند. ممکن است به زودی بچه‌دار شوید. تنها و غمگینم! به فکر تو هستم، اما پسری هست که به من فکر می‌کند و من فکر کردن راجع به او را آغاز کرده‌ام.».
    نامه‌ای به خط و زبان یوکاگیری، سال ۱۸۹۶.

    و حالا اصل نامه:

    خط تصویری یوکاغیر

    می‌توانید جزئیات و شیوه خواندن این نوشته را در این وبلاگ بخوانید. + نوشته دیگری در این خط.

    در باب واژه‌های خودمتضاد

    چندین سال پیش درباره واژه‌های خودمتضاد خوانده بودم. واژه‌های خودمتضاد واژه‌هایی هستند که دو معنی دارد، متضاد یک‌دیگر. مثال ساده‌اش در انگلیسی واژه «Left» است. Left می‌تواند هم رفتن باشد هم باقی ماندن مثلاً «It left» می‌تواند هم «آن رفت» باشد و هم «آن باقی‌ماند».

    مقاله ادعا کرده بود همه زبان‌ها خودمتضاد دارند. همان زمان فکر کردم خودمتضاد فارسی چیست؟ در زبان مازندرانی گفتنش برایم ساده بود. «بَتومبه» هم یعنی می‌توانم و هم یعنی نمی‌توانم! احتمالاً درک کردنش برای غیرمازندرانی‌ها سخت باشد ولی در کمال تعجب همین است که هست! ولی در فارسی مانده بودم که چیست. (همچنین «یاد کردن» در مازندرانی، هم یعنی به یاد آوردن و هم فراموش کردن).

    امروز داشتم یادداشت‌های قدیمی گوشی را چک می‌کردم. دیدم در یادداشتی تنها نوشته‌ام «چیدن». یادم آمد دو سال پیش وقتی از دریا به ساری می‌آمدم در تابلویی خوانده بودم «گل‌ها را نچینید». بعدش گفتم «گل‌ها را بچین» دو معنی دارد، هم از شاخه بچین، و هم گل‌ها را مرتب بگذار جایی (مانند بر میز چیدن). و یک خودمتضاد است. گاهی عجیب است واقعا زبان!

    پ.ن: یک چیز دیگه‌ای که تو فارسی به ذهنم رسید پس و پیشه. پس و پیش هم به معنای قبل می‌تونه باشه هم بعد. پس از باران یعنی بعد از باران؛ پس‌رفت یعنی عقب رفتن. پیش از باران یعنی قبل از باران؛ پیش‌رفت یعنی جلو رفتن!

    پ.پ.ن: یکی بهم پیام داد که واژه «رفع» هم تا حدی خودمتضاده؛ هم بالابردن هم از بین‌بردن. چیز دیگه‌ای که به ذهنم اومد و برای اونا که خیلی جدین تو ادبیات شاید جالب باشه «خاور» هست؛ که هم یعنی شرق و هم یعنی غرب.

    پ.پ.پ.ن: یک ناشناس این نظر رو داد و وای! «چون از او گشتی همه چیز از تو گشت». این مصرع به دو صورت خوانده می‌شه و گشت‌ها متضاد هستن.

    چرا زبان مهم است؟

    چندی پیش توئیتی از کاوه لاجوردی (که سال‌هاست وبلاگش‌را می‌خوانم) دیدم. توئیتش درباره رایج شدن واژه‌های انگلیسی در زبان فارسی بود، با این پایان: «و، خب، به‌نظرم عیبی هم ندارد». من به این جمله معترضم. به نظرم عیب دارد؛ و عیبش چیزی بیش از زیبایی‌شناسیست.

    به نظر من زبان نقش بسیار بسیار زیادی در اندیشه انسان دارد. این نقش چندان است که با معیوب شدن زبان ممکن است فردی اصلاً نتواند درباره چیزی اندیشه کندیا بهتر بگویم، درست اندیشه کند. اگر زبان ساختار خودش را از دست بدهد از درون پوک می‌شود؛ و واژه‌های بی‌گانه همین کار را می‌کنند: ساختار شکنی.

    من در این مقاله می‌خواهم نشان بدهم که چطور یک زبان بد (بد را بی‌ساختار در نظر بگیرید) هم مفاهیم نادرست در ذهن می‌کارد، هم اندیشه را از ما می‌گیرد، و هم مانع گفت‌و‌گو انسان‌ها می‌شود چون که فهمیدن را سخت‌تر می‌کند.

  • ادامه مطلب…

    درباره گفتن نام فیلم‌ها به فارسی

    به اطرافم که نگاه می‌کنم نگاهی شهوت‌آمیز در چشمان مردم ایران به غرب می‌بینم. هیچ وقت این نگاه را دوست نداشتم، گاهی کمی آزرده شدم و گاهی یک دنیا. در این باره اشاره‌هایی در پست تپه‌های سرسبز و سرزمین غرب کرده بودم. گاهی حس می‌کنم مردم یک آهنگ را بیشتر برای آن که فرانسویست دوست دارند. فحش در زبان فرانسوی برایشان زیباست و هر نوشته‌ای را در زبان انگلیسی منطقی می‌بینند*.

    اولین بار که در توئیتر با کسی بحثم شد سر تمسخر فردی بود که نام فیلمی را به فارسی گفته بود. در بحث دلایلی آورد که نشان دادن خنده‌دار بودنشان کاری نداشت. بار دیگر دیدم کسی را مسخره می‌کنند چون نام فیلم را «تلقین» گفته. چند روز پیش کسی نوشت با دیدن نام فارسی فیلمی بالا می‌آورد و در نظرات دسته‌های پرگلی از تایید گرفته بود.

    عجیب است. زمانی که فیلم انگل آمده بود این افراد آن را Parasite می‌گفتند. اما این فیلم کره‌ایست و نام اصلی‌اش گی‌سینگ‌چوون. به هفت سامورایی چه می‌گویید، چی‌چی‌نی‌ نا‌سامورآی؟

    از فیلم‌های پرآوازه دیگر نیز زندگی ادل است. این افراد به آن Blue Is the Warmest Colour می‌گویند در حالی که این فیلم فرانسویست و نام اصلی آن همان زندگی ادل یا به فرانسوی «لا وی د'ادل». یعنی نام انگلیسی آن حتی ترجمه نام فرانسوی‌اش هم نیست.

    ترجمه نام فیلم و کتاب یک چیز بدیهی و جهانیست. اما چه چیزی باعث می‌شود که عده‌ای -گرچه با سلیقه خود انتخاب کرده‌اند که این ترجمه، در زبان آن‌ها به زبان انگلیسی باشد- افراد دیگر را تمسخر کنند برای ترجمه فارسی این‌ها؟ چه چیزی پوشال پوسیده‌ای از زبان انگلیسی در مغزشان گنجانده؟

    پ.ن*: این من را به یاد واژه زیبای «مزخرف» می‌اندازد. مزخرف معنای اصلی‌اش «زَراَندود شده» است. مجاز از چیزی بی‌ارزش و پوک که تنها آب طلا دورش گرفته‌اند. این جا اما باید بگوییم انگلیسی‌اندود‌شده.

    زمانی که ببرها چپق می‌کشیدند

    «یکی بود، یکی نبود…» شروع جالبی برای یک داستانه. انگلیسی‌ها هم چیزی شبیه به «روزی، روزگاری…» رو برای شروع داستان دارن. برام سوال شده بود که فرهنگ‌های مختلف چه جوری افسانه‌هاشون رو شروع می‌کنن.

    خوش‌بختانه در این مورد مطالب خوبی در اینترنت بود. مثلاً یک صفحه اختصاصی ویکی‌پدیا براش وجود داره که چیزهای جالبی توش پیدا کردم. مثلاً چکی‌ها چیزی شبیه به ما می‌گن؛ «آن‌جا بود، آن‌جا نبود…». تعداد خوبی از کشورهای اروپای شرقی با چیزی شبیه به «پشت هفت کوه، پشت هفت دریا…» آغاز می‌کنن. کشور موزامبیک شروع جالبی داره؛ «روزگاری، دوستی‌ای واقعی بود…». لهستانی‌ها و لیتوانیایی‌ها برای پایان دادن به داستانشون می‌گن «و من هم آن‌جا بودم، شراب و شهدآب* می‌نوشیدم». ایسلندی‌ها در پایان می‌گن «گربه‌ای در خَلاش**، دمش را بالا گذاشت و افسانه تمام شد».

    ولی عجیب‌ترین چیزی که پیدا کردم شروع داستان کره‌ای‌ها بود؛ «زمانی که ببرها چپق می‌کشیدند…» یا بهتر، «زمانی که ببری چپق/سیگار می‌کشید…». خیلی دوست دارم منشا این جمله رو بدونم ولی متاسفانه هیچ مقاله معتبر و آکادمیکی برایش پیدا نکردم. ولی بهتره بدونیم ببر حیوان نمادین کره هست و بسیاری از ضرب‌المثل‌های کره با ببر ساخته می‌شن. نقاشی‌های کهنی هم از کره موندن که در اون ببری رو در حال چپق کشیدن نشون می‌دن.

    ببر سیگار کش در هنر کره

    پ.ن*: شهدآب یا مِی‌انگبین نوعی شراب است که با آب و عسل درست می‌شود.

    پ.ن**: خلاش نوعی باتلاق است که در شمال کشور هم فراوان است.

    در باب واژه «دوقلو»

    وقتی دو کودک با هم به دنیا می‌یان بهشون دوقلو می‌گیم. همین طور سه‌قلو، چهار‌قلو و پنج‌قلو. پس به نظر این کلمه‌ها کاملاً فارسی می‌یان نه؟ بذارین با ریشه‌شناسی عامیانه کاوشش کنیم. دو که یعنی دو، قُل هم مثل بازی یک قل دو قل، یعنی چیز کوچک و «لو» هم مثل گردالو و پشمالو هست. ولی نه‌تنها این کلمه فارسی نیست و «دو» هم توش هیچ ربطی به عدد دو نداره؛ بلکه سه‌قلو و چهارقلو هم در اصل بی‌معنی هستن.

    بذارین راحتتون کنم؛ دوقلو(Doğulu) کلمه‌ای کاملاً ترکی به معنی شرقی هست(شرق هم دوقو)!. ولی چطور کلمه‌ای که در زبان دیگه شرقی هست می‌تونه تو فارسی به معنای به دنیا اومدن دو تا بچه با هم باشه!؟ واقعاً چطور ممکنه؟ تو این پست می‌خوام بگم که چطور.

  • ادامه مطلب…
    ۱ ۲
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.