دربارهٔ پست قبل

آن پست رمزدار دربارهٔ یکی از بدترین و عجیب‌‌ترین روزهای زندگی من هست. اول نمی‌خواستم منتشرش کنم اما یادم افتاد که خودم دوست دارم داستان‌های زندگی آدم‌ها رو بشنوم و بخونم و خیلی‌ها چیزهایی بهم یاد دادن. پس گفتم شاید افرادی مثل من باشن.

پست بسیار طولانیست و شاید ارزش خواندن نداشته باشه. پستی کاملا حاشیه‌ای اما تماماً صادقانه. اگر شما با تمام این تفاسیر دوست‌دارید که بخوانیدش بهم بگین و من بدون هیچ چون و چرایی رمز پست رو تقدیمتون می‌کنم. (شاید هم زمانی حذفش کردم، نمی‌دانم)

رمز تنها برای احساس امنیتی دروغین است.

یک روز بدون عنوان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

Louis Colaiannia - Tears for Dad

امشب نتونستم بخوابم. رفتم به حیاط خواب‌گاه و باز گریم گرفت. گریه‌هامو قبلا کرده بودم، چند روزی بود که داشت فراموش می‌شد اما امشب برای اولین بار به یک دوستی ماجرا رو گفتم؛ چون فکر می‌کردم بهش کمک می‌کنه. اصلاً نمی‌دونم چرا! ولی تا امروز سکوت کرده بودم و مثل یک بازیگر ناراحتیم رو پنهان می‌کردم. شما احتمالاً قضیه رو شنیدین اما ربطش رو به من نمی‌دونین. در هر صورت بذارین فعلاً تو دل خودم باشه.

این چند روز برای آروم شدن به این آهنگ گوش می‌دم. آهنگی که کولیانیا(Colaiannia) برای سوگی مشابه نواخته. وقتی پدرش رفت این آهنگ رو ساخت و نمی‌خواست هیچ‌وقت این آهنگ پخش بشه و فقط بین خودش و پدرش بمونه. اما نتونست در مراسم تدفین پدر این آهنگ رو به صدا در نیاره و وقتی این صدا در کلیسا پیچید، کم کم به کل جهان سفر کرد.

بشنویم Tears for Dad(اشک‌هایی برای پدر) از Louis Colaiannia

دریافت

کوروش و عاشورای امسال تورنتو

لطفا با دیدن این پست من را قضاوت نکنید، و مسلماً این تمام من نیست.

امروز موج موج نوشته دربارهٔ کوروش می‌نوشتند. من مثل نوح، سرگردان بر روی این دریای طوفانی، خسته از خواندن تکریرها بودم که کشتی‌ام تکه تکه شد. عصایم را که بر زمین زدم دریا به دو نیم شکافت، هر یک ضد دیگری. من میان دیواری از امواج خروشان؛ کران‌های غریب و قریبی می‌دیدم در فاصله‌ای به اندازهٔ یک بند انگشت. افرادی ستایشش می‌کردند و افرادی لعنت. من فقط نوشتهٔ دوست تاریخ‌دانم به دلم نشت: «کوروش نه پیامبر بود، نه غارتگر. شاهی بود در زمان و مکانی خاص». قضاوت با شما! شاید شما حرف‌های دل‌نشین‌تری شنیده باشید. من اما زیر برخی پست‌های ستایش‌گر، کوتاه نوشتم: «از کوروش نیست» و زیر پستی لعنت کننده: «کذب است» (از یک دانشجوی دکترای تاریخ باستان پرسیدم). نویسنده‌اش را می‌شناختم زمانی دوستان خوبی برای هم بودیم اما با عقایدی کاملا متفاوت. یادم هست یک بار گفته بود: «تمام پادشاهان بد بودن» و ما بحثمان شد. آن روزها خوب بود تا روزی که ناراحت شدم و گفتم: «مخ یک عده که چیزی درباره موضوع نمی‌دونن رو شستشو دادن کار سختی نیست، ما رو هم بزرگ می‌کنه». شاید یادش نیاید اما من از آن روز به بعد طور دیگری می‌دیدمش، تا وقتی خودش گفت زمانی نازی بود و در مدرسه بچه‌ها را شستشوی مغزی می‌داده و درکش کردم. دیگر ازش ناراحت نبودم، می‌فهمیدم که می‌شود لذت برد از سخن گفتن. انسان خوبی هست.

اما حرف امروز من دربارهٔ این که کوروش که بود نیست. نظر شما محترم است و دانش من ناقص. من برای همان چیزی می‌نویسم که کشتی‌ام را ویران کرد و بر روی تکه‌هایش سوار شد تا زنده بماند. همان وقت که در زیر پست برخی دیدم که می‌گویند: «تمامی این‌ها که به قبر کوروش رفتن مزدور و جاسوس آمریکا و اسرائیلن یا ضد اسلام» و جالب بود که باور نداشتند که حتی یک نفر هم برای علاقه یا حتی جو حاکم رفته باشد! تا چشم کار می‌کرد خائن ریخته بود و هر کس که علاقه‌ای داشت را لعنت می‌کردند حتی اگر بر قبرش نماز میت می‌خواند. و من این پست را برای حمایت از این افراد منتشر می‌کنم(!!!) تنها تا اگر در بین شما کسانی هستند که این رفتار را دیده‌اند و به اسلام نسبتش دادند، یا گفته‌اند که بسیجی‌ها این طورند یا طرف‌داران حکومت فعلی را صاحب این گونه رفتارها دیده‌اند، بعد از خواندن این متن دست نگه‌دارند از این خوشه‌بندی‌ها.

در عاشورای امسال تورنتو کانادا رفتاری بسیار مشابه اما در خانه‌های دیگر این جدول دیده می‌شود. خیلی از شما اگر آن‌جا بودین خائن و مزدور خطاب می‌شدید. قبل از شروع مراسم، ضد حکومتی‌های کانادا -مانند حکومتمان ایران- تهدیدهای خودشان را کرده بودند و می‌خواستن راه را ببندند. در پی آن مسلمانان تورنتو اعلامیه‌ای را منتشر کردن. شما می‌توانید این اعلامیه را در این‌جا بخوانیدش.

متن زیر برگرفته از وبلاگ کمانگیر است. فردی که در صحنه عاشورا تورنتو حضور داشت و وقایع این اتفاق را با پیگیری منتشر کرد.

از خواندنش پشیمان نمی‌شوید! سر یک قهوه شرط می‌بندم… (این یکی را حتماً بخوانید! حتماً)

  • ادامه مطلب…

    پاکتی که دیگر ندید

    توجه: به قول دوستی: «ارتباط اسامی متن به افراد واقعی، همان‌قدر واقعی است که ارتباط آغاسی تنیسور به آغاسی لب کارون»

    می‌دانستم که شب راهی‌ست. چند ساعت بعد برای دفاع از پروژهٔ کاری‌اش راهی اصفهان بود. سفری یک روزه و سخت. اما می‌شد فهمید چیزی بیش از این سفر او را از درون می‌جود، آن روز مدام دور خودش می‌چرخید.

    سهراب از بچه‌های خوب خواب‌گاه است، کافی‌ست چند ساعت کنارش باشی تا ببینی چقدر یک پسر می‌تواند احساس داشته باشد. شعر می‌گوید، برای ماه نامه‌ می‌نویسد، اشیاء را زیبا می‌بیند و آن‌چه زیباست را زیبا‌تر. به تازگی می‌خواهد ساز یاد بگیرد و یک پیانو خریده است، اما همیشه پیانو‌اش دست من است. در حال نواختن همین پیانو بودم که صدایم زد: «پیمان».

    انگشتانم ایستاد؛ اما صدای پیانو هنوز در فضا محو نشده بود. به سمتش چرخیدم. چهره‌اش غمگین بود، انگار همین چند لحظه پیش ناامیدی را از نزدیک ملاقات کرده. گفتم:‌ «سهراب، چی شده؟»، گفت: «مریم نامزد کرد». پاسخ‌اش کوتاه بود. با این حرفش صدای پیانو آهسته رفت و بعد حروف دیگرش آمد: «الان فهمیدی چرا امروز هی دور خودم می‌چرخیدم؟»

    مریم دوست دختر سابق سهراب بود. دو سال بود که با هم بودند و دو ماهی می‌شد که نه. شرایط گویا بود که سهراب هنوز دوستش دارد، تمام بدنش سخن می‌گفت. فهمیده بودند که بی هم خوش‌بخت‌ترند اما هنوز برای سهراب تفهیم نشده بود. هر بار که با هم دعوا می‌کردند تمامش یک قلب عاشق می‌شد و بر می‌گشت، اما این بار یک قلب عاشق‌تر جلویش را گرفته بود و نمی‌خواست دیگر مریم را از این خسته‌تر کند. تمام این حرف‌ها با این وجود هست که اغلب تقصیر مریم بود. من در آن لحظه به چهره‌اش نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم: «چطور پسرهای خوب، شانس‌های بد دارند؟ چرا دخترهای خوب به سمت خوش‌شانس‌ها می‌روند؟» و وقتی دیدم که سوالاتم، جواب‌هایم را دادند؛ به سمت سهراب رفتم و دستش را گرفتم.

    از او پرسیدم: «می‌تونم برات کاری کنم؟». به من لبخندی زد، سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: «آره». پاکتی را از پشت سرش در آورد، به من داد و گفت: «پیمان، وقتی برگشتم دیگه نمی‌خوام این پاکت رو ببینم». دیدم که صدایش می‌لرزد، چشمانش شبنم شده بود. بغلش که کردم زد زیر گریه. من محکم‌تر در آغوشش گرفتم و چه تکرار غم‌انگیزی بود؛ وقتی که مدام می‌گفتم: «درست می‌شه، درست می‌شه، درست می‌شه».

    گریه‌اش که تمام شد؛ اشک‌هایش را پاک کرد و رفت، از آغوشی که بوی تن او را گرفته بود. در را که بست؛ پاکت را باز کردم. در پاکت یک نقاشی از صورت سهراب بود. در لای کاغذ تا خورده، عکس یک دختر بچه را یافتم، و در کنار آن، چندین تار موی بلند.

    Giorgio Costantini - Tesla

    این آهنگ کمتر از یک‌ساله که منتشر شده و شاید پاسخی باشه به افرادی که موسقی عصرجدید و الکترونیک رو پایین‌تر از کلاسیک‌ها می‌دونن.

    دریافت
    حجم: 3.82 مگابایت

    Michael Jones and David Darling - Sunshine Canyon

    این آهنگ از آن آهنگ‌هاییست که همان‌قدر که می‌شود عاشقش شد؛ می‌شود طوری گوشش کرد که خسته کننده به نظر برسد. با آن که از بی‌کلام‌های مورد علاقهٔ من هست اما هیچ‌وقت نتوانستم ورژن باکیفیتش را پیدا کنم. شاید برای این باشد که محصولات سال ۱۹۸۷ آن‌قدر‌ها هم معنی کیفیت را یدک نمی‌کشند. اما به همین دلیل اگر بدون هندزفیری و به صورت آنلاین گوشش کنید شاید آن لذتی را که باید، نبرید(چون کیفیتش پایین می‌آد).

    بشنویم Sunshine Canyon(تنگهٔ آفتاب) از Michael Jones و David Darling

    دریافت
    حجم: 6.3 مگابایت

    ساعت به وقت زوریخ

    شرکت یک وبلاگ‌نویس در مسابقهٔ برنامه‌نویسی هک‌زوریخ، دست‌مایهٔ سری پست‌هایی شد که تجربهٔ شرکت در این مسابقه و سفر به کشور سوئیس را از نگاه یک دانش‌جو ایرانی توصیف می‌کند. تجربه‌ای که به نظرم خیلی سخت‌تر از خواندن این متن به‌دست می‌آید!

    این متون در وبلاگ نجواهای جوانی در سه قسمت منتشر شده. قسمت سوم برای من از بقیه جالب‌تر بود. من متن دست‌نخورده هر سه قسمت را در ادامهٔ مطلب گذاشتم.

    از خواندنش پشیمان نمی‌شوید! سر یک قهوه شرط می‌بندم…

  • ادامه مطلب…

    کسی زیر باران نمی‌رود؛ چترش را نمی‌بندد

    هنوز هم مثل سال‌های قبل، ساری باران می‌بارد. هنوز کسی زیر باران نمی‌رود؛ چترش را نمی‌بندد. هنوز هم آن صندلی که اولین‌بار او را بر روی آن دیدم غمگین‌ترین نقطه‌ی دانش‌گاست. هنوز هم مردم از ارزانی‌ای حرف می‌زنند که دوران شاه بود و شاید دیگر تکرار نشود. هنوز هم شب نشده چراغ‌های خیابان‌ها روشن می‌شود و هنوز کسی نمی‌داند که چطور فاصله‌ای بسیار دور، بین دو نفر که نزدیک هم زندگی می‌کنند باز می‌شود. هنوز همه چیز مثل قبل است؛ فقط گوش پدربزرگ دیگر نمی‌شنود؛ فقط پیمان مُرد.

    اپلیکیشن Anchor سرزمین پادکست‌های موقت

    Anchor(لنگر) یک اپلیکیشن برای علاقه‌مندان به پادکست است. اپلیکیشنی که فعلاً در ایران ناشناخته مانده اما به نظر من لیاقت بالایی برای گسترش فعالیت در ایران دارد. اگر علاقه‌مند به پادکست، ادبیات انگلیسی، اخبار، سیاست، تکنولوژی، کمدی و روزمرگی آمریکایی و یا حتی مصرف ماریجوانا هستید! این اپلیکیشن را از دست ندهید.

    معرفی اپلیکیشن: آنکر یک وبلاگ‌ صوتیست. فضایی برای تبادل اخبار؛ مطلب؛ دیدگاه؛ در قالب پادکست. پادکست‌های موقتی که تنها بیست و چهار ساعت عمر می‌کنند(البته اگر اپیسودشان کنید برای همیشه در آرشیو می‌مانند)، بنابراین هر آن‌چه که در آنکر می‌شنوید به‌روز است. شما با ثبت نام در آنکر صاحب یک ایست‌گاه می‌شوید که می‌توانید مطالب خود را در ایست‌گاهتان بگویید، به ایست‌گاه‌های دیگر گوش بدهید و یا برای ایست‌گاه‌های دیگر پیام بفرستید. توجه کنید که تمامی پیام‌ها صوتیست. اغلب ایست‌گاه‌ها مطالبی تخصصی را بیان می‌کنند، مثلا ایست‌گاهی فقط اخبار و ایست‌گاهی فقط طنز می‌گوید، البته ایست‌گاه‌هایی زیادی هم هست که از هر دری سخن می‌پرانند.

    نگاهی به محیط برنامه: از نظر من محیط این برنامه عالیست. کاملا یوزر فرندلی و کاربردی. من از مدت‌ها پیش از این برنامه استفاده می‌کردم، در قدیم به این خوبی که الان هست نبود، اما بعد از یک اپدیت اساسی می‌توان گفت که عالی شده. شما می‌‌توانید از طبقه‌بندی این اپ موضوع مورد‌ علاقه‌تان را پیدا کنید و ایست‌گاه‌های مورد علاقه‌تان را ستاره بزنید و آن وقت در داشبوردتان می‌توانید آن‌ها را پی‌گیری کنید.

    مثلا من از ایست‌گاه‌های Silicon Valley Beat و Daily Tech Headlines اخبار تکنولوژی جالبی را در زمان کمی می‌گیرم یا مثلاً در Politics Explained از سیاست می‌شنوم. در کل آنکر اپلیکیشنی است که به شما وقتی برای شنیدن آن‌چه می‌خواید می‌دهد؛ جای آن‌ که وقتتان را بگیرد.

    نام کاربری من در آنکر peyman است. کسی چه می‌داند، شاید به زودی فارسی زبان‌های این اپ آن‌قدر زیاد شد که بتوانیم فارسی هم صحبت کنیم. 

    ۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
    "serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
    همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد