کلکسیونی از طبیعت، اپ inaturalist

هر چی به سنم اضافه شد، بیشتر اهمیت نگه‌داری از خاطرات رو درک کردم. من تو کودکی آدم عکسی‌ای نبودم و جمع شدن بزرگ‌ترها برای گرفتن عکس یادگاری برام خسته‌کننده بود، برای همین از عکس‌ها در می‌رفتم. امروز اما حسرت می‌خورم که چقدر کم عکس از کودکیم دارم. از مدرسه هم عکس چندانی ندارم. گاهی دوربین‌های دوستام منو شکار کردن و اندک عکسی باقی گذاشتن تا باهاشون از گذشته لذت ببرم. این روزها اما از همه چیز عکس می‌گیرم. سعی می‌کنم زمان رو ثبت کنم و مطمئنم حتی زمان‌های بی‌اهمیت امروز مرور شیرینی در آینده دارن.

تصمیم گرفتم کلکسیونی از پرنده‌ها، گل‌ها و هر جانوری که می‌بینم جمع کنم و حدود یک ماهه که دارم این کار رو می‌کنم. تو این راه با inaturalist آشنا شدم و اپش رو در گوشیم نصب کردم. شما هر جانداری رو که دیدین می‌تونین ازش عکس بگیرین و تو این اپ ثبت کنین. هوش مصنوعی اپ کمک می‌کنه بفهمین اون جاندار چی بوده و خیلی زیبا به بزرگ شدن کلکسیونتون کمک می‌کنه.

برای هر جاندار هم پروفایلی داره که توش اطلاعاتی رو دربارش نوشته. یکی از چیزهای جالب نقشه رخدادهایی هست که دیگرانی مثل شما از اون جاندار ثبت کردن. تقریبا همیشه بخش ایران تو نقشه بی‌رنگه چون کمتر کسی این اپ رو می‌‌شناسه.

شما می‌تونین کلکسیونی که من تو یک ماه اخیر جمع کردم رو این جا ببینین. یا همین کلکسیون رو جمع و جور و علمی‌تر در این جا. تجربه من خیلی مثبت بوده پیشنهاد می‌کنم این اپ سبک رو تو گوشیتون داشته باشین و یه وقت اگه چیزی دیدین سریع عکس بگیرین ازش. چند سال که گذشت می‌بینین راهتون به چه چیزهایی که نخورده.

مسئله فلسطین در دنیای کوچک من

«درسته که این فلسطینی‌ها خودشون کاری نکردن اما اجداد این عرب‌ها اجداد من رو کشتن و از خاکشون بیرون کردن. پس ما حالا حق داریم اون‌ها رو بیرون کنیم تا خاکمون رو پس بگیریم».

یک روز هست که مغزم از شنیدن این صحبت سوت می‌کشد. فقط می‌توانم سکوت کنم. حکم بی‌خانمان کردن ملیون‌ها کودک و نوجوان بی‌خبر از تاریخ را با این بهانه داد و راضی بود. این گفته آنقدر وحشیانه‌ است که نمی‌خواهم حتی برای نادرستی‌اش دلیل بیاورم. گاهی اما از فکرم می‌گذرد با این منطق باید کل ترکیه را تخلیه کنیم چون آن خاک مال ترک‌ها نبود. آمریکا چه؟ روی خاک و خون سرخ‌پوستان بنا شده.

با دوست مصری‌ام که درباره فلسطین حرف می‌زدم گفت که گرچه ماجرا دردناک است، اما دیگر اهمیتی به مسئله فلسطین نمی‌دهد. گفت «دیگه عرب‌ها براشون مهم نیست داداش، می‌دونی درسته که تلخه که بی‌خونه و خاک شدن، ولی عوضش تو هر کشوری که بخوان می‌تونن راحت شهروندی بگیرن. چند سالی که قطر زندگی کردم دیدم فلسطینی‌ها از وضع خوب‌های قطرن. راستشو بخوای بیشتر عرب‌ها هم از فلسطینی‌ها زیاد خوششون نمی‌یاد. می‌دونم چیزی که گفتم جای درد بی‌خانمانیشون رو نمی‌گیره، فقط خواستم توضیح بدم چرا عرب‌ها دارن کمتر اهمیت می‌دن بهشون. فعلاً مصر و بحرین و... با اسرائیلی‌ها دوست شدن. بقیه هم به زودی می‌شن. باید شل کرد».

امروز به محل تظاهرات فلسطینی‌ها رفته بودم. تکه مقوایی دیدم که برای شعار، رویش جمله‌ای را منسوب به مالکوم‌ اکس کرده بود*: «هر کسی که آزادی را از تو می‌گیرد، لایق یک رویکر صلح‌جویانه نیست». داشتم با خودم فکر می‌کردم که این شعارها چقدر بی‌هوده بوده. زور حرفش را زده. زور تا حدی قوی است که کاری می‌کند دیگران بگویند وضع فلسطینی‌ها آنقدر هم بد نیست چون می‌توانند جاهای دیگر شهروندی بگیرند.

پ.ن*: من مطمئن نیستم این جمله از مالکوم باشد. شاید باشد و شاید هم نه. تنها روی مقوا نام او نوشته شده بود.

مردی که برای پیشبینی اشتباه هوا اعدام شد

حدود یک هفته پیش یکی از تلخ‌ترین صفحه‌های ویکی‌فام رو نوشتم؛ صفحه الکسی وانگنگایم. او استاد دانشگاه هواشناسی دانشگاه مسکو بود و فردی متعهد به آرمان‌های کمونیسم و استالین، کسی که بنیان‌گذار اداره دولتی هواشناسی شوروی بود.

در پی قحطی بزرگ اکراین(هولودومور) ملیون‌ها نفر از گرسنگی مردن و مردم گوشت هم‌دیگر رو برای زنده بودن می‌خوردن. شوروی، (از اون‌جا که نظام مقدس و رهبرش هیچ وقت اشتباه نمی‌کنن) به دنبال مجرم‌تراشی برای این فاجعه بود، یک جور قربانی کردن به درگاه مردم. الکسی وانگنگایم به جرم «پیش‌بینی غلط وضعیت هواشناسی با هدف نابودی کشاورزی اتحاد شوروی» به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شد و چند سال بعد در آن اردوگاه‌ها اعدام شد. شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا اون جا باشه که سال‌ها بعد با مدارک قوی‌ای گمانه زده شد که هولودومور یک قحطی طبیعی نبوده، بلکه یک قحطی مصنوعی به دستور استالین برای سرکوب بی‌رحمانه اکراینی‌ها بوده. سرکوبی که گریبان وانگنگایم رو هم گرفت.

البته ماجراجویی‌های مربوط به طبیعت استالین تنها این نیست. انگار دیکتاتورها و رهبران مملکت‌ها اشتها زیادی برای نظر کارشناسانه دادن در هر چیزی دارن، استالین هم از این قاعده مستثنی نبود. او طرح تحول طبیعت رو چند سال بعد از قحطی از خودش در کرد و چون رهبر بود باقی کشور هم باید بله قربان‌گو از این طرح حمایت و تمجید می‌کردن؛ طرحی که باعث نابودی منابع مالی و طبیعی شوروی شد و سرانجام با شکستی بزرگ متوقف شد.

بخت‌آزمایی فقیر کننده

امروز خبر برنده شدن فردی در یکی از بزرگ‌ترین بخت‌آزمایی‌های تاریخ به مبلغ نزدیک یک ملیارد دلار رو خوندم. روزگاری فکر می‌کردم اگه کسی در بخت‌آزمایی برنده بشه دیگه غم مادی‌ای در جهان نخواهد داشت ولی دیگه چنین باوری ندارم. چند سال پیش داستان زندگی افراد برنده بخت‌آزمایی رو می‌خوندم و باورکردنی نبود تعداد اون‌هایی که نه تنها پولی براشون نموند، بلکه ورشکسته شدن و حتی خودکشی کردن. مسیر کلی داستان اعتیاد به خرج کردنه؛ تا جایی که همه پول‌های بادآورده تمام می‌شه، ولی اعتیاد هنوز هست. پس اون‌ها چون نمی‌تونن یک شبه از اون خرج کردن دست بردارن شروع می‌کنن به قرض کردن تا جایی که همه چیزشون از دست می‌ره و ورشکسته می‌شن.

یکی از غم‌گین‌ترین داستان‌ها برای من داستان دیوید لی بود. دیوید فردی بسیار فقیر بود که یکی از بخت‌آزمایی‌های بزرگ رو می‌بره و بعد از کسر مالیات دارای 27 ملیون دلار می‌شه. اون شروع می‌کنه به خرید ماشین‌های گران قیمت و خانه‌های تفریحی ملیونی و حتی جت شخصی! و در همون سال اول 12 ملیون دلار رو خرج می‌کنه. مدتی بعد سر خرج‌کردن‌های بی‌موردِ خانومش، دیوید ازش طلاق می‌گیره. بعد از اون پول‌هاش رو صرف خرید اسب و عتیقه‌جات و مواد مخدر می‌کنه تا به زودی همه پول‌ها تموم می‌شن. ولی دیوید که نمی‌تونه یک شبه از عادات پرخرجش دست بکشه و به زندگی قبلیش برگرده!‌ پس سعی می‌کنه تا با وام گرفتن و فروختن ملک‌هاش به پرخرجی‌ ادامه بده.

تنها دوازده سال بعد از برنده شدن لاتاری، دیوید لی، بی هیچ پولی در جیب، در یک نواخانه و آسایش‌گاه درگذشت؛ در حالی که هنوز صدها هزار دلار به دوستانش بده‌کار بود.

در باب شخصیت دیبی کلاه‌قرمزی

من هیچ وقت سریال کلاه‌قرمزی رو ندیدم و باهاش آشنا نبودم. ولی به واسطه شبکه‌های اجتماعی با دیوی(دیبی) آشنا شدم و بعد جست‌و‌جو فهمیدم یه شخصیت کلاه‌قرمزی هست که همه چیز رو برعکس می‌گه و از اسمش پیداست که دیوه.

اومدم براتون بنویسم که نمی‌دونم می‌دونید یا نه، اما حس می‌کنم این شخصیت رو از افسانه‌های ایرانی ساختن. چون دیوها موجوداتی واژگونه کار هستن. مثلاً روزها می‌خوابن و شب‌ها بیدارن.

یک داستان معروف هم هست در شاه‌نامه به نام اکوان دیو که وارونه‌کار بودن دیوها محور اصلی داستانه. اکوان رستم رو بلند می‌کنه و ازش می‌پرسه که می‌خواد کجا پرتاب بشه، به دریا یا کوهستان؟ رستم اگه به کوه پرتاب بشه می‌میره ولی تو دریا شانس شنا کردن رو داره، ولی از طرفی می‌دونه که کار دیوها واژگونه هست پس بهش می‌گه که به کوه پرتابش کنه؛ دیو هم به دریا پرتش می‌کنه و رستم زنده می‌مونه.

همه واژگونه بود کار دیو * که فریادرس باد گیهان خدیو

به یاد زن سرخ‌پوش میدان فردوسی

نمی‌دانم می‌دانید یا نه. ولی زن سرخ‌پوش، زنی بود که نزدیک 30 سال هر روز با لباسی سرخ به میدان فردوسی می‌رفت و در گوشه‌ای می‌نشست و خاموش، انتظار می‌کشید! سی سال هر روز، می‌فهمید؟ طبق گفته مردم او روزی ناگهان غیبش زد، بی‌آن که نه کسی نامش را بفهمد و نه دلیل انتظار کشیدنش را. می‌توانید ویدئو او را در مستند تهران امروز ببینید، هم در حال انتظار و هم در حال رفتن.

امروز که از میدان فردوسی رد می‌شدم به یاد او افتادم. دور و برم را نگاه کردم تا شاید محل انتظار رو را پیدا کنم اما نکردم. داشتم فکر می‌کردم این کوچه خیابان‌ها می‌توانند چه داستان‌هایی داشته باشند. چه خاطراتی که دفن‌شده‌اند و چه آدم‌های شگفت‌انگیزی که روزگاری بر آن قدم می‌زدند.

پ.ن: کسی در نظر خصوصی گفت: «نکته شگفت اینه که از تکرار منظم بی‌معناترین کارها هم در گذر زمان و تبدیل‌شون به یه الگو، می‌شه معنا خلق کرد... گو اینکه تکرار به خودی خود زاینده معناست». ذهنم رو مدتیه درگیر کرده. چقدر عجیب...

موروزوف شهید روسی و حسین فهمیده

یادم است از کودکی بارها ماجرای «شهید دانش‌آموز» را خوانده بودم، حسین فهمیده. چقدر از همان اول برایم خاص بود. مانند مرد تانکی، این بار کودکی 13 ساله که نارنجک‌ به کمر به زیر تانک می‌رود. مرد تانکی آن لحظه چه حسی داشت؟ چه فکری با خود می‌کرد؟، من همین سوال‌ها را درباره فهمیده هم از خودم می‌پرسیدم.

امروز در نت‌گردی سر از ویکی‌پدیایش در آوردم. قسمتی را دیدم به نام تردیدها که در این روایت تشکیک می‌کرد. من نمی‌دانم که این داستان راست است یا پروپاگاندا، ولی اگر دومی باشد، نمونه‌ای بسیار شبیهش را می‌شناسم؛ این بار از شوروی.

پاولیک موروزف، کودکی فقیری زاده شوروی بود و دقیقا همانند فهمیده 13 سال داشت. او که به آرمان‌های کمونیسم و استالین وفادار بود، پدرش را به مقامات برای «جعل اسناد برای کمک به راهزنان و دشمنان شوروی» لو می‌دهد. پدرش به اردوگاه‌ کار اجباری فرستاده می‌شود و حکم مرگ می‌گیرد. کمی بعد باقی خانواده فقیر و عصبانی‌اش او را می‌کشند و موروزف «شهید» می‌شود. بازتاب رسانه‌ای داستان پاولیک بسیار زیاد بوده و در شمار زیادی از پوسترهای شوروی نقش می‌بندد. کتاب‌ها و فیلم‌ برای او ساخته می‌شود. گاهی او را خداگونه بالا می‌برند و داستان او تاثیر زیادی رو نسل بعدی کودکان می‌گذارد، کودکانی که تشویق می‌شند تا والدینشان را لو بدهند.

بعد از فروپاشی شوروی و با تحقیقات تاریخی معلوم می‌شود که این داستان جعلی بوده. گرچه که پاولیک کودکی واقعی بوده که کشته‌شده‌بوده ولی ماجرای تعریف شده تنها افسانه‌ای برای ساختن یک پروپاگاندا بوده. پروپاگاندایی که الگوی کودکان بشود. اکونومیست می‌نویسد: «یک داستان اخلاقی سرراست شوروی، ....، اگر مجبوری میان خانواده و جماهیر یکی را انتخاب کنی، باید جماهیر را انتخاب کنی».

حس می‌کنم وقتم که آزاد شد باید این صفحه ویکی‌پدیا را به فارسی ترجمه کنم. البته شما هم شاید وقت آزاد داشته باشید و ویکی‌فا از بهترین جاهاست.

وبی که کاش نجاتش داده بودیم

امروز پس از این که خداحافظی آقاگل را از وبلاگ خواندم به ای‌میلم سر زدم و یک پیام بسیار کوتاه دیدم: «چرا وب فارسی مهم است؟». پاسخش سخت نیست، گرچه دردی را دوا نمی‌کند.

یادم آمد یک سال و نیم پیش، من و چندی از بچه‌ها می‌خواستیم اولین پروژهش‌کده هوش مصنوعی دانش‌گاه راه راه‌اندازی کنیم. برای این کار تعداد زیادی جلسه چندساعته برگزار کرده بودیم که بی‌نتیجه ماندند. برای یکی از جلسات متنی نوشته بودم که قسمتی از آن شاید پاسخ تو باشد. حوصله نوشتن پست تازه را ندارم، همان را کپی می‌کنم این جا.

  • ادامه مطلب…

    نماهنگ‌هایی که دوست دارم

    بعد از این که چند کار سخت رو تموم کردم، برای جایزه به خودم رفتم تا آهنگ‌هایی که تو نوجوانیم دوست داشتم رو دوباره گوش کنم و خاطره‌ها رو زنده کنم. این بین دیدم چه نماهنگ‌هایی بود که روزگاری بی‌نهایت دوستشون داشتم. نمی‌خوام اون‌ها رو فراموش کنم پس طبق معمول یک فهرست درست کردم. تو این پست نماهنگ‌هایی که دوست دارم رو می‌ذارم و سعی می‌کنم خاطره‌ای که باهاشون دارم رو بگم. بیشتر این آهنگ‌ها قدیمین چون به دوران نوجوانیم مربوط می‌شن و من بعد 17 سالگی بیشتر موسیقی بی‌کلام گوش دادم.

  • ادامه مطلب…

    الهه رانت

    در دانشگاه که بودم داستان زیاد می‌شنیدیم. یکی از این داستان‌ها درباره الهه رانتی بود که روزگاری در دانشگاه تحصیل می‌کرد.

    اولین بار که شنیدم لای صحبت کسی بود که در نکوهش رانت بسیج دانشگاه حرف می‌زد. می‌گفت زمانی کسی رئیس بسیج بود که با سهمیه شاهد قبول شده بود و در دانشگاه درسی را نبود که نیوفتاده باشد و به زور توانست لیسانس بگیرد، پس از آن صاف فلان مقام بسیار بالا را با رانت بهش دادند. نامش را نگفت ولی.

    پس از آن دو-سه بار زمانی که با مکانیکی‌ها بودنم از او شنیدم. بچه‌هایی که برای کارآموزی به سایپا رفته بودند از داستان‌های جالبی درباره فساد در سایپا حرف می‌زند. این لا می‌گفتند که ما روز و شب درس مکانیک خواندیم تهش نان جلویمان نمی‌اندازند حالا الهه رانتی بود در شریف که همه درس‌هایش را افتاده ولی چون به بالا وصل بوده شده مدیرعامل سایپا. نامش را کسی نمی‌دانست ولی.

    در چند روز اخیر بحث زیادی حول مهرداد پذرپاش شکل گرفته. از جعل نامه سابقه کاری‌اش بگیر تا دزدی ارزش‌افزوده توسکا. مطلبی ازش خواندم که می‌گفت ایشان پله‌های ترقی را نه با پله‌برقی بلکه با آسانسور طی کرده، لای آن متن دیدم نوشته «دانشگاه شریف...مدیرعامل سایپا»؛ فهمیدم که اوه! پس الهه رانت افسانه‌ای دانشگاه همین بذرپاش بوده که امروز رئیس دیوان محاسبات شده.

    آقای بذرپاش چیزی که دود از کله‌ام پراند این بود که خواندم شما ورودی ۷۷ دانشگاه هستید. این که پس از گذشته دو دهه نام شما هنوز در حافظه افسانه‌ای دانشگاه زنده‌است نشان می‌دهد که شما چه الهه‌ای بوده‌اید. جز پدیده شما تنها مریم میرزاخانی به این افتخار نائل آمده.

    ۱ ۲ ۳
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.