معما: فردریش کبیر پروس

می‌خوام یک معمای تحقیقی بگم که نه نیازمند فکر و هوش، بلکه نیازمند تحقیق و تاریخ‌خوانی هست. شما برای پاسخ به این معما 3 روز فرصت دارین. به اولین کسی که پاسخ درست بده 100 هزار تومن جایزه می‌دم. بعد از 3 روز پست رو ویرایش می‌کنم و پاسخ رو می‌نویسم.

فردریش دوم، پادشاه کبیر پروس، در حقیقت فردریش چهارم بود ولی فردریش دوم نام گرفت. این چطور ممکنه؟

  • ادامه مطلب…

    فراموشم مکن!

    فشار درسی که زیاد می‌شود، گاهی جملات تصادفی‌ای را گوگل می‌کنم؛ «با من برقص»، «تاریک‌تر از خورشید» و «چشمانت را کمتر ببند» تنها نمونه‌هایی از آن‌هاست. امروز که در حال تصحیح بیش از نود تمرین دانش‌جویان بودم در میانه راه گوگل کردم «فراموشم مکن» و نتیجه آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم.

    انگار فراموشم مکن نام یک گل است {آدم چه چیزهایی که در اینترنت یاد نمی‌گیرد!}. این گل نام شاعرانه‌ای دارد، نه؟ کنج‌کاو شدم که بدانم چرا به این نام می‌خواننش. با یک جست‌و‌جوی ساده فهمیدم این نام احتمالاً از زبان‌های اروپایی به فارسی آمده.

    درباره منشاء این نام‌گذاری چیزی دست‌گیرم نشد. گویا نامیست قدیمی. افسانه‌هایی اما درباره علت این نام‌گذاری هست. مثلاً می‌گویند روزی شوالیه‌ای با دسته‌گلی در دست همراه معشوقه‌اش از کنار رودخانه‌ای می‌گذشت. ناگهان شوالیه به درون رودخانه افتاد و چگالی زره آهنینش او را به درون آب کشاند. شوالیه دسته‌گل را برای معشوقه‌اش پرتاب کرد و آخرین سخن زندگی‌اش را فریاد زد، «فراموشم مکن».

    گل فراموشم مکن

    تولد یک ستاره

    مدت‌ها بود برای مشغله‌های درسی و کاری‌ای که داشتم در اینترنت چیز خیلی جالبی نخوانده بودم. اما این یکی برام جالب‌تر از آن بود که برایتان تعریفش نکنم.

    لی‌لی مادر و همسری جوان بود، تا وقتی که شوهرش در بمب‌باران ووهان کشته شد. او که حالا با دو دختر کوچکش تنها مانده بود، با فقر دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد. روزی در ایستگاه قطار به دو کودکش به دروغ گفت که می‌رود و زود بر می‌گردد؛ در حالی که می‌دانست برای در آوردن نان مجبور است آن‌ها را به کلی ترک کند. مقصد قطار پکن بود، و شغل جدید لی‌لی ساقی‌گری تریاک و فروش مواد.

    چارز چان مامور مخفی پلیس در دایره مواد مخدر بود. در یکی از عملیات‌هایش لی‌لی را دست‌گیر می‌کند و آماده می‌شود برای به زندان فرستادن که ناگهان نگاهش به موهای زن می‌افتد. گل آبی‌ای که در موهای زن جا خوش کرده بود، چارز را منقلب می‌کند؛ چنان که تریاک‌ها را به او بر می‌گرداند و می‌گذارد که برود. در آن زمان اگر گل آبی‌ای روی موهای زنی بود، به این معنی بود که او شوهر یا فرزندانش را در جنگ چین از دست داده.

    این دیدار به یک عشق و ازدواج چارز و لی‌لی می‌انجامد. فرزند آن‌ دو کونگ نام می‌گیرد که روزی یک ستاره بزرگ سینما می‌شود. جکی چان! در حقیقت او فرزند یک جاسوس و یک مواد فروش است.

    می‌توانید درباره‌ این ماجرا در این‌جا و یا ویکی‌پدیا بخوانید.

    مردی که برای پیشبینی اشتباه هوا اعدام شد

    حدود یک هفته پیش یکی از تلخ‌ترین صفحه‌های ویکی‌فام رو نوشتم؛ صفحه الکسی وانگنگایم. او استاد دانشگاه هواشناسی دانشگاه مسکو بود و فردی متعهد به آرمان‌های کمونیسم و استالین، کسی که بنیان‌گذار اداره دولتی هواشناسی شوروی بود.

    در پی قحطی بزرگ اکراین(هولودومور) ملیون‌ها نفر از گرسنگی مردن و مردم گوشت هم‌دیگر رو برای زنده بودن می‌خوردن. شوروی، (از اون‌جا که نظام مقدس و رهبرش هیچ وقت اشتباه نمی‌کنن) به دنبال مجرم‌تراشی برای این فاجعه بود، یک جور قربانی کردن به درگاه مردم. الکسی وانگنگایم به جرم «پیش‌بینی غلط وضعیت هواشناسی با هدف نابودی کشاورزی اتحاد شوروی» به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شد و چند سال بعد در آن اردوگاه‌ها اعدام شد. شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا اون جا باشه که سال‌ها بعد با مدارک قوی‌ای گمانه زده شد که هولودومور یک قحطی طبیعی نبوده، بلکه یک قحطی مصنوعی به دستور استالین برای سرکوب بی‌رحمانه اکراینی‌ها بوده. سرکوبی که گریبان وانگنگایم رو هم گرفت.

    البته ماجراجویی‌های مربوط به طبیعت استالین تنها این نیست. انگار دیکتاتورها و رهبران مملکت‌ها اشتها زیادی برای نظر کارشناسانه دادن در هر چیزی دارن، استالین هم از این قاعده مستثنی نبود. او طرح تحول طبیعت رو چند سال بعد از قحطی از خودش در کرد و چون رهبر بود باقی کشور هم باید بله قربان‌گو از این طرح حمایت و تمجید می‌کردن؛ طرحی که باعث نابودی منابع مالی و طبیعی شوروی شد و سرانجام با شکستی بزرگ متوقف شد.

    بخت‌آزمایی فقیر کننده

    امروز خبر برنده شدن فردی در یکی از بزرگ‌ترین بخت‌آزمایی‌های تاریخ به مبلغ نزدیک یک ملیارد دلار رو خوندم. روزگاری فکر می‌کردم اگه کسی در بخت‌آزمایی برنده بشه دیگه غم مادی‌ای در جهان نخواهد داشت ولی دیگه چنین باوری ندارم. چند سال پیش داستان زندگی افراد برنده بخت‌آزمایی رو می‌خوندم و باورکردنی نبود تعداد اون‌هایی که نه تنها پولی براشون نموند، بلکه ورشکسته شدن و حتی خودکشی کردن. مسیر کلی داستان اعتیاد به خرج کردنه؛ تا جایی که همه پول‌های بادآورده تمام می‌شه، ولی اعتیاد هنوز هست. پس اون‌ها چون نمی‌تونن یک شبه از اون خرج کردن دست بردارن شروع می‌کنن به قرض کردن تا جایی که همه چیزشون از دست می‌ره و ورشکسته می‌شن.

    یکی از غم‌گین‌ترین داستان‌ها برای من داستان دیوید لی بود. دیوید فردی بسیار فقیر بود که یکی از بخت‌آزمایی‌های بزرگ رو می‌بره و بعد از کسر مالیات دارای 27 ملیون دلار می‌شه. اون شروع می‌کنه به خرید ماشین‌های گران قیمت و خانه‌های تفریحی ملیونی و حتی جت شخصی! و در همون سال اول 12 ملیون دلار رو خرج می‌کنه. مدتی بعد سر خرج‌کردن‌های بی‌موردِ خانومش، دیوید ازش طلاق می‌گیره. بعد از اون پول‌هاش رو صرف خرید اسب و عتیقه‌جات و مواد مخدر می‌کنه تا به زودی همه پول‌ها تموم می‌شن. ولی دیوید که نمی‌تونه یک شبه از عادات پرخرجش دست بکشه و به زندگی قبلیش برگرده!‌ پس سعی می‌کنه تا با وام گرفتن و فروختن ملک‌هاش به پرخرجی‌ ادامه بده.

    تنها دوازده سال بعد از برنده شدن لاتاری، دیوید لی، بی هیچ پولی در جیب، در یک نواخانه و آسایش‌گاه درگذشت؛ در حالی که هنوز صدها هزار دلار به دوستانش بده‌کار بود.

    در باب شخصیت دیبی کلاه‌قرمزی

    من هیچ وقت سریال کلاه‌قرمزی رو ندیدم و باهاش آشنا نبودم. ولی به واسطه شبکه‌های اجتماعی با دیوی(دیبی) آشنا شدم و بعد جست‌و‌جو فهمیدم یه شخصیت کلاه‌قرمزی هست که همه چیز رو برعکس می‌گه و از اسمش پیداست که دیوه.

    اومدم براتون بنویسم که نمی‌دونم می‌دونید یا نه، اما حس می‌کنم این شخصیت رو از افسانه‌های ایرانی ساختن. چون دیوها موجوداتی واژگونه کار هستن. مثلاً روزها می‌خوابن و شب‌ها بیدارن.

    یک داستان معروف هم هست در شاه‌نامه به نام اکوان دیو که وارونه‌کار بودن دیوها محور اصلی داستانه. اکوان رستم رو بلند می‌کنه و ازش می‌پرسه که می‌خواد کجا پرتاب بشه، به دریا یا کوهستان؟ رستم اگه به کوه پرتاب بشه می‌میره ولی تو دریا شانس شنا کردن رو داره، ولی از طرفی می‌دونه که کار دیوها واژگونه هست پس بهش می‌گه که به کوه پرتابش کنه؛ دیو هم به دریا پرتش می‌کنه و رستم زنده می‌مونه.

    همه واژگونه بود کار دیو * که فریادرس باد گیهان خدیو

    به یاد زن سرخ‌پوش میدان فردوسی

    نمی‌دانم می‌دانید یا نه. ولی زن سرخ‌پوش، زنی بود که نزدیک 30 سال هر روز با لباسی سرخ به میدان فردوسی می‌رفت و در گوشه‌ای می‌نشست و خاموش، انتظار می‌کشید! سی سال هر روز، می‌فهمید؟ طبق گفته مردم او روزی ناگهان غیبش زد، بی‌آن که نه کسی نامش را بفهمد و نه دلیل انتظار کشیدنش را. می‌توانید ویدئو او را در مستند تهران امروز ببینید، هم در حال انتظار و هم در حال رفتن.

    امروز که از میدان فردوسی رد می‌شدم به یاد او افتادم. دور و برم را نگاه کردم تا شاید محل انتظار رو را پیدا کنم اما نکردم. داشتم فکر می‌کردم این کوچه خیابان‌ها می‌توانند چه داستان‌هایی داشته باشند. چه خاطراتی که دفن‌شده‌اند و چه آدم‌های شگفت‌انگیزی که روزگاری بر آن قدم می‌زدند.

    پ.ن: کسی در نظر خصوصی گفت: «نکته شگفت اینه که از تکرار منظم بی‌معناترین کارها هم در گذر زمان و تبدیل‌شون به یه الگو، می‌شه معنا خلق کرد... گو اینکه تکرار به خودی خود زاینده معناست». ذهنم رو مدتیه درگیر کرده. چقدر عجیب...

    موروزوف شهید روسی و حسین فهمیده

    یادم است از کودکی بارها ماجرای «شهید دانش‌آموز» را خوانده بودم، حسین فهمیده. چقدر از همان اول برایم خاص بود. مانند مرد تانکی، این بار کودکی 13 ساله که نارنجک‌ به کمر به زیر تانک می‌رود. مرد تانکی آن لحظه چه حسی داشت؟ چه فکری با خود می‌کرد؟، من همین سوال‌ها را درباره فهمیده هم از خودم می‌پرسیدم.

    امروز در نت‌گردی سر از ویکی‌پدیایش در آوردم. قسمتی را دیدم به نام تردیدها که در این روایت تشکیک می‌کرد. من نمی‌دانم که این داستان راست است یا پروپاگاندا، ولی اگر دومی باشد، نمونه‌ای بسیار شبیهش را می‌شناسم؛ این بار از شوروی.

    پاولیک موروزف، کودکی فقیری زاده شوروی بود و دقیقا همانند فهمیده 13 سال داشت. او که به آرمان‌های کمونیسم و استالین وفادار بود، پدرش را به مقامات برای «جعل اسناد برای کمک به راهزنان و دشمنان شوروی» لو می‌دهد. پدرش به اردوگاه‌ کار اجباری فرستاده می‌شود و حکم مرگ می‌گیرد. کمی بعد باقی خانواده فقیر و عصبانی‌اش او را می‌کشند و موروزف «شهید» می‌شود. بازتاب رسانه‌ای داستان پاولیک بسیار زیاد بوده و در شمار زیادی از پوسترهای شوروی نقش می‌بندد. کتاب‌ها و فیلم‌ برای او ساخته می‌شود. گاهی او را خداگونه بالا می‌برند و داستان او تاثیر زیادی رو نسل بعدی کودکان می‌گذارد، کودکانی که تشویق می‌شند تا والدینشان را لو بدهند.

    بعد از فروپاشی شوروی و با تحقیقات تاریخی معلوم می‌شود که این داستان جعلی بوده. گرچه که پاولیک کودکی واقعی بوده که کشته‌شده‌بوده ولی ماجرای تعریف شده تنها افسانه‌ای برای ساختن یک پروپاگاندا بوده. پروپاگاندایی که الگوی کودکان بشود. اکونومیست می‌نویسد: «یک داستان اخلاقی سرراست شوروی، ....، اگر مجبوری میان خانواده و جماهیر یکی را انتخاب کنی، باید جماهیر را انتخاب کنی».

    حس می‌کنم وقتم که آزاد شد باید این صفحه ویکی‌پدیا را به فارسی ترجمه کنم. البته شما هم شاید وقت آزاد داشته باشید و ویکی‌فا از بهترین جاهاست.

    عمو سبزی‌فروش، سرود ملی ایران

    شعر عمو سبزی‌فروش رو بلدین؟ یک شعر سنتی که گویا قدیم‌ها مثل یک نمایش‌نامه در مجالس زنانه اجرا می‌شد. اما اگه بهتون بگم این شعر جز نخستین سرودهای ملی ایران بود چی می‌گین؟ نه من شوخی نمی‌کنم، اگه داستانش رو نمی‌دونین بخونین.

  • ادامه مطلب…

    سگ‌پز، ساندویچ بهداد و ساندویچ نیما

    سگ‌پز یک اصطلاح قدیمی هست که به اغذیه فروشی‌های کوچک و غیربهداشتی می‌گفتن. در نزدیکی دانش‌گاه ما هم یک اغذیه فروشی به اسم «کلبهٔ خوراک» وجود داره که مثل بعضی از خیابان‌هایی که بعد از انقلاب نامشون عوض شد، هنوز اسم سنتی‌ش رو یدک می‌کشه؛ «سگ‌پز».

    سگ‌پز با دانش‌گاه خو گرفته. اون وقت‌ها که دانش‌گاه بوفه‌ای نداشت، بسیاری از بچه‌ها نهارهاشون رو مهمون سگ‌پز بودن. در این پست از وبلاگ «سنگ مف گنجیش مف» فردی در نظری که در سال هشتاد و هفت به ثبت رسیده گفته: «ما رو بردی به ده سال پیش». این یعنی سگ‌پز احتمالاً قبل از سال هفتاد و هفت تاسیس شده (گفته می‌شه سال پنجاه‌ و سه تاسیس شده، البته کسی گفت که از پیش از سال ۴۰ بوده).

    یک شب، بعد از دیدن فیلم «خفگی» در سینما با دوستم رفتیم سگ‌پز تا ساندویچی بزنیم. دوستم تو مِنو دو تا ساندویچ جدید نشون داد. «بهداد» و «نیما». گفت: «ساندویچ بهداد بزنیم؟ قضیشو می‌دونی؟» گفتم که نه! گفت که نیما رو نمی‌دونه اما ساندویچ بهداد اسمش رو از بهداد اسفهبد وام گرفته که روزی در دانش‌گاه و دانش‌کدهٔ ما درس می‌خوند. من گفتم: «بهداد اسفهبد؟ می‌شناسمش هم مدرسه‌ایمه!»

    بهداد هم‌شهری و هم‌مدرسه‌ای من بود. البته هم‌دانش‌گاهی و هم‌رشته‌ای من هم بود! می‌گم «بود» چون چهارده‌سال با هم اختلاف سنی داریم. برای این می‌شناسمش چون هم شهر ما شهر کوچکی هست و نصف به نصف با هم فامیلیم و هم بهداد جزء اولین مدال‌های جهانی المپیاد کامپیوتر مدرسهٔ ما بود. ما بهش می‌گفتیم «بهداد اسپهبد». بهداد یکی از افرادی هست که در پروژه‌های ویکی‌پدیا، وب‌فارسی و لاتک‌فارسی شرکت کرده. می‌توانید صفحهٔ ویکی‌پدیاش رو ببینین.

    بعد از این که این دو ساندویچ عجیب رو تو مِنو دیدم. کنج‌کاو شدم تا داستان کاملشو بدونم. حمید آقا -پسر علی آقا، صاحب سگ‌پز- تا قسمتی با من رفیق هست چون تمامی روزهای زمستون به مغازه‌ش می‌رم تا سوپ‌های خانگی‌ش رو بخورم. یک بار پرسیدم: «حمید آقا، داستان این دو تا ساندویچ تو منوت چیه؟ بهداد و نیما» با اون صدای خاصش خندید و گفت: «داستانشون جالبه»

    گفت اول ساندویچ نیما تو مِنو اومده با این که ساندویچ نیما بعد از بهداد درست شده. نگفت که نیما چه رشته‌ای بود اما انگار پسری بود که هر روز خدا می‌اومد به سگ‌پز و ساندویچ کوکتل سفارش می‌داد، منتها این جملهٔ تکراری هر دفعه‌اش بود: «گوچه نریز، کاهو نریز، خیارشور نریز و جاش سیب‌زمینی و پنیر بزن، فقط هم سس سفید داشته باشه». طوری شده بود که علی آقا هر وقت نیما رو از دور می‌دید می‌گفت باز این پسره همون سفارش همیشگیش رو می‌خواد و براش درست می‌کرد. این سفارشْ خیلی پیچیده و طولانی بود پس طبق سنتی که از ساندویچ «بهداد» مونده بود اسم این ساندویچ هم شد «نیما» و گاهی اوقات دوست‌های نیما هم می‌اومدن و این ساندویچ رو سفارش می‌دادن. سال‌ها گذشت و خوب وقتی افراد آشنا به ساندویچ نیما کم کم رفتن سفارش این ساندویچ هم کم شد. انگار بعد از مدت‌ها یکی از اون افرادی که سال‌ها شاغل شده بود یادی از دورهٔ جوونیش کرد و اومد سگ‌پز و پرسید: «هنوزم نیما سرو می‌کنین؟» و علی آقا گفت: «بله یادمه» و براش درست کرد. این شد که ساندویچ نیما کم‌کم رفت تو منو مغازه. آقای «نیما جفرودی» گفتن که همون نیمای معروف هستن.

    اما معروف‌تر از این ساندویچ، ساندویچ بهداد هست. انگار قبل از این که ساندویچ نیمایی وجود داشته باشه بچه‌هایی که تو مرکز محاسبات دانش‌گاه صنعتی‌ شریف کار می‌کردن یکی از ساندویچ‌های محبوبشون شده بود «ساندویچ بهداد». قضیه از این قراره که بهداد اسپهبد تمام وقت تو مرکز محاسبات کار می‌کرد و حتی شب‌ها هم همون‌ جا می‌خوابید. همیشه هم از علی‌ آقا سگ‌پز سفارش می‌داد به این صورت: «ژامبون مرغ سرخ‌شده با قارچ و پنیر بدون خیارشور با فلفل سبز» و کم‌کم این سفارش پیچیده هم به بهداد معروف شد و بچه‌های مرکز محاسبات به علی‌ آقا می‌گفتن که یک ساندویچ بهداد براشون بیاره. اما نحوه تو منو رفتن این ساندویچ جالبه! علی آقا می‌گفت بعد از سال‌ها که بهداد ایران اومده بود با دوستانش آمده بود مغازه. همه بچه‌ها ساندویچ بهداد سفارش دادن به جز خود بهداد که بندری سفارش داد! علی آقا ازش پرسید که تو چرا بندری سفارش دادی؟ گفت چون اسم من تو منو نبود! و این شد که ساندویچ بهداد هم به منو اضافه شد. می‌تونین نگاه دیگه‌ای به این داستان رو در وبلاگ خود بهداد بخونین.

    بعد از این که حمید آقا داستان رو تموم کرد. یه دستی کشید به میز جلوش و گفت: «بهداد که الان آمریکاست. نیما هم اول رفته بود کانادا بعد آمریکا انگاری، اکثراً می‌رین خلاصه» و بعد به من نگاه کرد و منم به نشانهٔ تایید سر تکون دادم.

    سگ پز

    پ.ن: تنها چند روز بعد از انتشار این مطلب بهداد من رو تو اینستاگرام دنبال کرد :)

    پ.پ.ن: و تنها چند روز بعد یک ای‌میل با موضوع «Yo» دریافت کردم که حاوی این نوشته بود:

    سلام،
    چطوری؟ یکی از هم‌دوره‌ای‌هات لینک وبلاگ‌تو برام فرستاد. من دو سه هفته میام ایران. اگه هستی بریم ساندویچ بزنیم.
    چقدر این بچه بامرامه.
    ۱ ۲
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.