گلچین خودبرجسته‌نماها

خودبرجسته‌نما یا استریوگرام تصاویری هستن که به کمک خطای دید باعث می‌شن تا یک تصویر سه‌بعدی برجسته رو در یک تصویر دوبعدی ببینیم. در انگلیسی بیشتر بهش جادوچشم(magic eye) می‌گن. من سال‌هاست که برای تفریح خودبرجسته‌نما می‌بینم و طبق عادتی که دارم لینک‌های مورد علاقم رو بوکمارک می‌کنم. دیروز دیدم که تعداد این‌ها داره زیاد می‌شه پس گفتم تو یک پست آرشیوشون کنم و بوک‌مارکام رو پاک کنم.

اگه بلد نیستین این تصاویر رو ببینین باید بگم کار سختی نیست فقط اولش باید کمی تکنیک و مهارت یاد بگیرین. این ویدئو یک راهنماست برای آموزش تازه‌کارها و مبتدی‌ها. البته من از این روش استفاده نمی‌کنم. [شاید شما نتونین بکنین ولی] من در حقیقت تنها تصاویر چشم چپ و راستم رو از هم سوا می‌کنم بعد فاصلشون رو دور و نزدیک می‌کنم تا تصویر سه‌بعدی بشه. این روش خیلی سریع‌تر و بهتره و روش اصلیش هم هست اما انگار بعضی افراد نمی‌تونن انجامش بدن و برای مبتدی‌ها هم آسون نیست. اگه خواستین تمرین کنین این عکس هم از معروف‌ترین‌های آموزشیه.

در حقیقت هر چیز تکرار شونده‌ای رو می‌شه برجسته دید. مثلاً «سرندیپ» متن زیر رو می‌تونین برجسته ببینید.

چگونه چیست سرندیپ تصویر سرندیپ جالب

در حالت عادی تصویر دو چشم شما بر هم منطبقه. کاری که باید بکنین اینه که «سرندیپ» دوم چشم چپتون رو بیارین روی «سرندیپ» اول چشم راستتون. اون وقت این کلمه برجسته می‌شه و باقی متن محو.

  • ادامه مطلب…

    من سلطنت نمی‌خوام

    من از توئیتر خوشم نمی‌یاد. شاید روزی دربارهٔ توئیتر و اثرات مخربی که می‌تونه برای شخصمون داشته باشه بنویسم، اما در خلاصه من از جایی که بیشتر از گفت‌وگو فحش‌کاری و حمله ببینم نفرت دارم. گرچه وقایع روزهای اخیر اوقاتم رو تلخ کرده اما باز سری به توئیتر نزده بودم، تا دیروز. دیروز که در گروه دانش‌گاهی تگرام، ویدئویی رو دیدم از مأموران ضد شورش ایران که دارن شیشه‌های آپارتمان مردم رو می‌شکونن! بعد از اون به توئیتر رفتم تا ببینم چه خبره. چی بگم سراسر غم بود. هم بانک‌ها و پمپ بنزین‌های سوخته غم داشت هم اون پلیس‌هایی که از بالای استان‌داری با کلاش به مردم شلیک می‌کردن. دیدن سرهای گلوله خورده و نوجوان‌های کشته شده مگه چیزی جز داغ تازه می‌کنه؟ اما اضافه بر تمام این‌ها وقتی بود که نظرات زیر بعضی توئیت‌ها رو می‌خوندم. موج موج سلطنت طلب! گروه گروه ستایش پادشاهی و کیلو کیلو فحش به افراد مخالفش. توهین سرریز شده بود. دین سلطنت‌طلبی! من با خودم می‌گفتم «کی این همه سلطنت‌طلب بین ما جا شدن؟» و بعد به تصویری که اون‌ها از گذشته‌ایران درست می‌کردن نگاه می‌کردم. دروغ بود! تصویری سراسر دروغ. تصویری که روز من رو از همون هم تلخ‌تر کرد.

  • ادامه مطلب…

    چرا ایرانی‌ها فکر می‌کنند باهوشند؟

    این عقیده که: «ایرانی‌ها جزء باهوش‌ترین آدمای دنیان» یا حتی: «ایرانی‌ها باهوش‌ترینن» جزئی از رایج‌ترین باورها در میان عامه مردمه ایرانه. اما آیا واقعا ما ایرانی‌ها باهوش هستیم؟ اصلا چرا فکر می‌کنیم باهوش هستیم؟

    من در این مقاله سعی دارم به این قبیل سوالات پاسخی بدم.

  • ادامه مطلب…

    پادکست لوگوس

    پادکست جدیدی آمده‌است به نام پادکست لوگوس. لوگوس واژه‌ای یونانی به معنای اندیشه، منطق و قانون نهفته در هستی است و گاهی در جایگاه خدا به کار می‌رفت.

    پادکست لوگوس

    این پادکست با مدیریت و روایت حامد قدیری، دکترای فلسفه، به توضیح و حکایت فلسفه می‌پردازه. صدایی زیبا، زبانی ساده و محتوایی منسجم از خصوصیتات این پادکسته.

    نحوهٔ روایت این پادکست به نحوی دل‌نشین و سادست که کمتر پادکست فلسفی‌ای مثل اون می‌تونه به این خوبی فلسفه رو برای عوام زیبا کنه. گرچه باید بدونیم این پادکست برای افرادی ناآشنا و نامتحصص تولید می‌شه پس شاید گزینه‌ای مناسب‌تر برای فلسفه‌دوستان باشه تا فلسفه‌جویان.

    شما می‌تونبن به اخبار این پادکست از طرق کانال تلگرامی‌اش logos_podcast دست‌رسی پیدا کنین.

    کلمات کلیدی: تگرام پادکست لوگوس دانلود حامد قدیری

    سگ‌پز، ساندویچ بهداد و ساندویچ نیما

    سگ‌پز یک اصطلاح قدیمی هست که به اغذیه فروشی‌های کوچک و غیربهداشتی می‌گفتن. در نزدیکی دانش‌گاه ما هم یک اغذیه فروشی به اسم «کلبهٔ خوراک» وجود داره که مثل بعضی از خیابان‌هایی که بعد از انقلاب نامشون عوض شد، هنوز اسم سنتی‌ش رو یدک می‌کشه؛ «سگ‌پز».

    سگ‌پز با دانش‌گاه خو گرفته. اون وقت‌ها که دانش‌گاه بوفه‌ای نداشت، بسیاری از بچه‌ها نهارهاشون رو مهمون سگ‌پز بودن. در این پست از وبلاگ «سنگ مف گنجیش مف» فردی در نظری که در سال هشتاد و هفت به ثبت رسیده گفته: «ما رو بردی به ده سال پیش». این یعنی سگ‌پز احتمالاً قبل از سال هفتاد و هفت تاسیس شده (گفته می‌شه سال پنجاه‌ و سه تاسیس شده، البته کسی گفت که از پیش از سال ۴۰ بوده).

    یک شب، بعد از دیدن فیلم «خفگی» در سینما با دوستم رفتیم سگ‌پز تا ساندویچی بزنیم. دوستم تو مِنو دو تا ساندویچ جدید نشون داد. «بهداد» و «نیما». گفت: «ساندویچ بهداد بزنیم؟ قضیشو می‌دونی؟» گفتم که نه! گفت که نیما رو نمی‌دونه اما ساندویچ بهداد اسمش رو از بهداد اسفهبد وام گرفته که روزی در دانش‌گاه و دانش‌کدهٔ ما درس می‌خوند. من گفتم: «بهداد اسفهبد؟ می‌شناسمش هم مدرسه‌ایمه!»

    بهداد هم‌شهری و هم‌مدرسه‌ای من بود. البته هم‌دانش‌گاهی و هم‌رشته‌ای من هم بود! می‌گم «بود» چون چهارده‌سال با هم اختلاف سنی داریم. برای این می‌شناسمش چون هم شهر ما شهر کوچکی هست و نصف به نصف با هم فامیلیم و هم بهداد جزء اولین مدال‌های جهانی المپیاد کامپیوتر مدرسهٔ ما بود. ما بهش می‌گفتیم «بهداد اسپهبد». بهداد یکی از افرادی هست که در پروژه‌های ویکی‌پدیا، وب‌فارسی و لاتک‌فارسی شرکت کرده. می‌توانید صفحهٔ ویکی‌پدیاش رو ببینین.

    بعد از این که این دو ساندویچ عجیب رو تو مِنو دیدم. کنج‌کاو شدم تا داستان کاملشو بدونم. حمید آقا -پسر علی آقا، صاحب سگ‌پز- تا قسمتی با من رفیق هست چون تمامی روزهای زمستون به مغازه‌ش می‌رم تا سوپ‌های خانگی‌ش رو بخورم. یک بار پرسیدم: «حمید آقا، داستان این دو تا ساندویچ تو منوت چیه؟ بهداد و نیما» با اون صدای خاصش خندید و گفت: «داستانشون جالبه»

    گفت اول ساندویچ نیما تو مِنو اومده با این که ساندویچ نیما بعد از بهداد درست شده. نگفت که نیما چه رشته‌ای بود اما انگار پسری بود که هر روز خدا می‌اومد به سگ‌پز و ساندویچ کوکتل سفارش می‌داد، منتها این جملهٔ تکراری هر دفعه‌اش بود: «گوچه نریز، کاهو نریز، خیارشور نریز و جاش سیب‌زمینی و پنیر بزن، فقط هم سس سفید داشته باشه». طوری شده بود که علی آقا هر وقت نیما رو از دور می‌دید می‌گفت باز این پسره همون سفارش همیشگیش رو می‌خواد و براش درست می‌کرد. این سفارشْ خیلی پیچیده و طولانی بود پس طبق سنتی که از ساندویچ «بهداد» مونده بود اسم این ساندویچ هم شد «نیما» و گاهی اوقات دوست‌های نیما هم می‌اومدن و این ساندویچ رو سفارش می‌دادن. سال‌ها گذشت و خوب وقتی افراد آشنا به ساندویچ نیما کم کم رفتن سفارش این ساندویچ هم کم شد. انگار بعد از مدت‌ها یکی از اون افرادی که سال‌ها شاغل شده بود یادی از دورهٔ جوونیش کرد و اومد سگ‌پز و پرسید: «هنوزم نیما سرو می‌کنین؟» و علی آقا گفت: «بله یادمه» و براش درست کرد. این شد که ساندویچ نیما کم‌کم رفت تو منو مغازه. آقای «نیما جفرودی» گفتن که همون نیمای معروف هستن.

    اما معروف‌تر از این ساندویچ، ساندویچ بهداد هست. انگار قبل از این که ساندویچ نیمایی وجود داشته باشه. بچه‌هایی که تو مرکز محاسبات دانش‌گاه صنعتی‌ شریف کار می‌کردن یکی از ساندویچ‌های محبوبشون شده بود «ساندویچ بهداد». قضیه از این قراره که بهداد اسپهبد تمام وقت تو مرکز محاسبات کار می‌کرد و حتی شب‌ها هم همون‌ جا می‌خوابید. همیشه هم از علی‌ آقا سگ‌پز سفارش می‌داد به این صورت: «ژامبون مرغ سرخ‌شده با قارچ و پنیر بدون خیارشور با فلفل سبز» و کم‌کم این سفارش پیچیده هم به بهداد معروف شد و بچه‌های مرکز محاسبات به علی‌ آقا می‌گفتن که یک ساندویچ بهداد براشون بیاره. اما نحوه تو منو رفتن این ساندویچ جالبه! علی آقا می‌گفت بعد از سال‌ها که بهداد ایران اومده بود با دوستانش آمده بود مغازه. همه بچه‌ها ساندویچ بهداد سفارش دادن به جز خود بهداد که بندری سفارش داد! علی آقا ازش پرسید که تو چرا بندری سفارش دادی؟ گفت چون اسم من تو منو نبود! و این شد که ساندویچ بهداد هم به منو اضافه شد. می‌تونین نگاه دیگه‌ای به این داستان رو در وبلاگ خود بهداد بخونین.

    بعد از این که حمید آقا داستان رو تموم کرد. یه دستی کشید به میز جلوش و گفت: «بهداد که الان آمریکاست. نیما هم اول رفته بود کانادا بعد آمریکا انگاری، اکثراً می‌رین خلاصه» و بعد به من نگاه کرد و منم به نشانهٔ تایید سر تکون دادم.

    سگ پز

    پ.ن: تنها چند روز بعد از انتشار این مطلب بهداد من رو تو اینستاگرام دنبال کرد :)

    پ.پ.ن: و تنها چند روز بعد یک ای‌میل با موضوع «Yo» دریافت کردم که حاوی این نوشته بود:

    سلام،
    چطوری؟ یکی از هم‌دوره‌ای‌هات لینک وبلاگ‌تو برام فرستاد. من دو سه هفته میام ایران. اگه هستی بریم ساندویچ بزنیم.
    چقدر این بچه بامرامه.

    اپرا، دنیای بدون فـیلتر

    اُپرا(Opera) یک مرورگر رایگان اینترنت است. امروز، بعد از این که تلگرام فیلتر شد تصمیم به معرفی‌اش گرفتم چون اپرا یکی از بهترین راه‌ها برای دست‌رسی آسان به تلگرام است. اما اپرا چه ویژگی‌هایی دارد که متمایزش می‌کند؟ من به صورت خلاصه این ویژگی‌ها را توضیح می‌دهم و پاسخی به بعضی از مشکلاتی می‌دهم که کاربران در هنگام مهاجرت به یک مرورگر جدید دارند

    اپرا

  • ادامه مطلب…

    فیروز، کارخانه‌ای که باید شناخت

    گاهی وقت‌ها که شکست می‌خوردم، بابا جمله‌ای از سارتر را برایم می‌گفت: «یه معلول اگه قهرمان دو المپیک نشه، تنها خودش مقصره». من این جمله را قبول نداشتم، هنوز هم ندارم؛ اما افرادی بودنده‌اند که ورای قبول داشتن یا نداشتن من، با جملات و آرزوی‌هایی مشابه به محقق شدن این جمله کمک‌کرده‌اند. بگذارید شما را با یکی از این جملات مشابه آشنا کنم.

    سری به وب‌گاه کارخانهٔ فیروز بزنید. می‌توانید صفحهٔ دربارهٔ ما‌اش را هم ببینید. در نگاه اول به نظر یک کارخانهٔ معمولی می‌آید، نه؟ هیچ‌چیز متفاوتی در وب‌گاهش نوشته نشده و روی جلد محصولاتش هم کلمهٔ متفاوتی نیست. پس بهتر است بگویم مدیر این کارخانه یک معلول است و هشتاد و سه درصد کارکنان این کارخانه را معلولینی تشکیل می‌دهند که شاید امید به هیچ کاری نداشتند چون حتی خانه‌های برخی‌شان هم در این کارخانه تهیه شده. این در حالی هست که این کارخانه هیچ‌گاه آن‌ها را «معلول» نخواند. آن‌ها را به چشم یک فرد مانند بقیه نگاه می‌کند پس هیچ اشاره‌ای از معلولین در سایتش نکرد، هیچ نشانه‌ای بر روی محصولاتش نگذاشت، با آن که می‌توانست هیچ گاه از این حقیقت برای تبلیغ کارخانه‌اش استفاده نکرد، با آن که می‌توانست هیچ معافیت از مالیاتی نگرفت چون باور داشت آن‌ها چیزی کمتر از بقیه ندارند که بخواهد معاف شود، و در نهایت حقوق کارکنانش را هم مطابق با معیارهای وزارت کار می‌دهد با آن که به دلیل معلول بودن آن‌ها باید حقوق کمتری دریافت کنند.

    در کارخانه‌اش افراد کم‌بینا و نابینا نیز کار می‌کنند و جالب آن است که نهار اگر ماهی باشد، آن‌ها تیغ‌های ماهی را با چشم‌هایی که نمی‌بینند در می‌آورند تا معلولینی که توان در آوردن تیغ‌ها را ندارند بتوانند غذا بخورند. تلفن‌چی‌اش دست ندارد اما می‌تواند با پایش تلفن را بردارد. جوش‌کارش یک دست بیشتر ندارد. و مسئول بسته‌بندی چه نیازی به پا دارد؟

    سید محمد موسوی صاحب این شرکت از آرزویش می‌گوید: «دوست دارم روزی برسد تا زمانی، والدینی فرزند معلول خود را می‌بینند با خود بگویند: «من می‌خوام بچم قهرمان پارالمپیک بشه»» شبیه جملهٔ سارتر است، این طور نیست؟

    اپلیکیشن Anchor سرزمین پادکست‌های موقت

    Anchor(لنگر) یک اپلیکیشن برای علاقه‌مندان به پادکست است. اپلیکیشنی که فعلاً در ایران ناشناخته مانده اما به نظر من لیاقت بالایی برای گسترش فعالیت در ایران دارد. اگر علاقه‌مند به پادکست، ادبیات انگلیسی، اخبار، سیاست، تکنولوژی، کمدی و روزمرگی آمریکایی و یا حتی مصرف ماریجوانا هستید! این اپلیکیشن را از دست ندهید.

    anchor application

    معرفی اپلیکیشن: آنکر یک وبلاگ‌ صوتیست. فضایی برای تبادل اخبار؛ مطلب؛ دیدگاه؛ در قالب پادکست. پادکست‌های موقتی که تنها بیست و چهار ساعت عمر می‌کنند(البته اگر اپیسودشان کنید برای همیشه در آرشیو می‌مانند)، بنابراین هر آن‌چه که در آنکر می‌شنوید به‌روز است. شما با ثبت نام در آنکر صاحب یک ایست‌گاه می‌شوید که می‌توانید مطالب خود را در ایست‌گاهتان بگویید، به ایست‌گاه‌های دیگر گوش بدهید و یا برای ایست‌گاه‌های دیگر پیام بفرستید. توجه کنید که تمامی پیام‌ها صوتیست. اغلب ایست‌گاه‌ها مطالبی تخصصی را بیان می‌کنند، مثلا ایست‌گاهی فقط اخبار و ایست‌گاهی فقط طنز می‌گوید، البته ایست‌گاه‌هایی زیادی هم هست که از هر دری سخن می‌پرانند.

    نگاهی به محیط برنامه: از نظر من محیط این برنامه عالیست. کاملا یوزر فرندلی و کاربردی. من از مدت‌ها پیش از این برنامه استفاده می‌کردم، در قدیم به این خوبی که الان هست نبود، اما بعد از یک اپدیت اساسی می‌توان گفت که عالی شده. شما می‌‌توانید از طبقه‌بندی این اپ موضوع مورد‌ علاقه‌تان را پیدا کنید و ایست‌گاه‌های مورد علاقه‌تان را ستاره بزنید و آن وقت در داشبوردتان می‌توانید آن‌ها را پی‌گیری کنید.

    مثلا من از ایست‌گاه‌های Silicon Valley Beat و Daily Tech Headlines اخبار تکنولوژی جالبی را در زمان کمی می‌گیرم یا مثلاً در Politics Explained از سیاست می‌شنوم. در کل آنکر اپلیکیشنی است که به شما وقتی برای شنیدن آن‌چه می‌خواید می‌دهد؛ جای آن‌ که وقتتان را بگیرد.

    نام کاربری من در آنکر peyman است. کسی چه می‌داند، شاید به زودی فارسی زبان‌های این اپ آن‌قدر زیاد شد که بتوانیم فارسی هم صحبت کنیم. 

    تجربه دوستی در باب افسردگی، خودکشی و اختلال دوقطبی

    یکی از دوستانم چند وقت پیش این عکس‌ها رو در توئیترش منتشر کرد به امید این که بتونه برای کسی مفید واقع بشه. کاراکتری که ایشون دارن، خیلی دورتر از کاراکتری هست که در ذهن من از افرادی که چنین متن‌هایی می‌نویسن شکل گرفته. ایشون شخصیتی دوست داشتنی بین دوستان دارن، کمتر کسی با ایشون مشکل داره و به نظر من فرد متواضع و راحتی هستن و سخت می‌شه گفت که بیشتر از میانگین جامعه قصد جلب توجه دارن (شاید همین که در این متن اشاره‌ای به موفقیت‌هاشون نکردن گواه چنین چیزی باشه). شوخی می‌کنن و شوخی می‌شنون و همون طور حرف می‌زنن که یک آدم با اعتماد به نفس اما متواضع. موفقت‌های علمی و کاری خوبی دارن مثلا می‌شه از مدال کشوری المپیاد نجوم نام برد و رتبه خوبی که در کنکور آوردن. علاوه بر این‌ها مترجم هم هستن، یادم هست تابستون پیش وقتی مسیر دانش‌گاه تا خواب‌گاه رو با ایشون و یکی از دوستان می‌رفتیم همش می‌گفتن: «این ترجمه تموم نمی‌شه! فلان روز ددلاینمه» و فکر کنم هنوز هم با انتشاراتی که اسمش یادم نیست همکاری می‌کنن. اگر از علاقه به هنر و سیاست بگذریم، نوازندهٔ گیتار و گیتار الکتریک هم هستن و عاشق موزیک متال.

    شاخص‌ترین چهره‌ای که الان از ایشون در ذهنم شکل می‌گیره فردی با موهای نسبتاً بلند و ته‌ریش، همراه با یک لبخند ملایم هست. آخرین چیزی که می‌تونم از ایشون بگم اینه که اهل تهران هستن.

    امیدوارم توصیفاتی که ازشون داشتم باعث بشه تا با نگارندهٔ این متن راحت‌تر رابطه برقرار کنین و بهتر بفهمینش.

    پ.ن: این متن به صورت همین عکس‌ها منتشر شده بود. عکس‌ها بزرگ هستند اگر واضح نیستند کافی است رویشان کلیک کنین.

    تگ‌ها: افسردگی، خودکشی

    تحلیلی بر آمار وبلاگ‌نویسان بیان

    چند ماه پیش خواستم یه آمار از وبلاگ‌نویس‌های بیان دربیارم پس هر وقت به بیان اومدم سری به صفحهٔ وبلاگ‌های به‌روز شده زدم و چندتا وبلاگ اول رو با برچسب‌های جنسیت خانم؛ آقا؛ و نوع وبلاگ مذهبی؛ شخصی؛ خدماتی؛ دسته‌بندی کردم. امروز دیدم که تعداد این وبلاگ‌ها به حدود صد و شصت عدد رسیده که نسبتاً نمونه خوبی برای جامعه بیان هست پس تحلیل‌های آماری که می‌شد رو از تو این داده‌ها در آوردم و نمودارشون کردم.

    گفتم شاید برای شما هم جالب باشه.

  • ادامه مطلب…
    ۱ ۲ ۳
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.