ســــــرندیپ

هـیچ اگر سایه پذیرد , منم آن سایهٔ هــیچ

ســــــرندیپ

هـیچ اگر سایه پذیرد , منم آن سایهٔ هــیچ

سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
"serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد

آخرین مطالب
  • ۹۶/۰۱/۰۴
    .
  • ۹۶/۰۱/۰۱
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۸
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۱
    .
  • ۹۵/۱۲/۲۰
    .

خدای من‌، خدای خوب و مهربان
قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری درختان گذاشته‌ام
تا از کبوتران ترانه محبت بیاموزند
خدای من، من و قلب کوچکم دوست داریم
در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم
و دعا کنیم که ما
همه کودکان
دست در دست هم دهیم و قلک های کوچک خودمان را
برای درمان بیماران هدیه کنیم
و از همه‌ی بزرگتر‌های سبز سرزمین سبزمان بخواهیم تا ما را یاری کنند
تا همه از بهار سبز شیرین لذت ببرند

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۲۰
پیمان محسنی کیاسری

گاهی اوقات برای بعضی حرف‌ها دردل کردن نتیجه عکس می‌ده، راه حل بعضی مشکلات تو نگفتنه، ذات بعضی حرفا تو خود ریختنه.

آدم‌ها حس‌هایی دارن که خودشونم درکش نمی‌کنن. آدم‌ها حرفایی دارن که حتی با خودشونم نمی‌زنن.

اما عجیبه! حرف‌هایی که هیچ وقت گفته نمی‌شن ماندگاری بیشتری تو دل آدم دارن. هر صحنه‌ای رو بهونه می‌کنن تا یادآورت بشن. اون وقته که حس می‌کنی به یکی نیاز داری تا باهاش دردل کنی اما جز خودت کسی نمی‌فهمه، حتی به فهم خودتم مشکوکی

آدما حرفایی دارن که حتی با خودشونم نمی‌زنن.

۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۰:۱۳
پیمان محسنی کیاسری

.

یخ‌فروش، درمانده گفت:

«نفروختم، تمام شد»

۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۷
پیمان محسنی کیاسری

.

تنها پدربزرگ گریه نکرد

نفهمید که مرده

۱۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۴
پیمان محسنی کیاسری

.

هنوز آن‌قدر پول‌دار نشدم که ارزان بخرم

۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۲
پیمان محسنی کیاسری

" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت
دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل". با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل". با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" بری او نامهٔ نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانهٔ بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد. به نظر "هالیس" اگر "جان" قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت ۷بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اماچهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه‌هایی زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌ماند که جان گرفته باشد. من بی‌اراده به سمت او گام برداشتم کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی‌اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریباً پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته‌ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می‌کرد.
او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می‌توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم. من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلاً متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می‌شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۳
پیمان محسنی کیاسری

«تو زیباترین دختری هستی که تا کنون دیدم»

یک مرد کور گفت

۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۵
پیمان محسنی کیاسری

آن‌قدر ناگهانی بود که اشک ها هم شوکه شده‌‌بودند

لحظه هایی لب‌ها وامانده‌ بود. پلک ها ایستاده

از آن روز همه‌چیز خاکستری شد.

حتی سفید، حتی سبز

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۴
پیمان محسنی کیاسری

.

امروز غصه‌هایم آن‌قدر تلخ‌ شد که نتوانستم بخورمشان

۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۲
پیمان محسنی کیاسری

روزی رئیس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد؛ بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رئیس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رئیس که خیلی متعجب شده بود و می‌خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رئیس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: «کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رئیس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می‌کند، پرسید: «می‌تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، مشغول هست»
ـ مشغول چه کاری هست؟
کودک همان‌طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش‌نشان.»
رئیس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی‌کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی‌کوفتر»
رئیس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می‌زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی‌کوفتر پیاده شدن.»
رئیس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می‌گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می‌کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»

۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۳۵
پیمان محسنی کیاسری