ســــــرندیپ

هـیچ اگر سایه پذیرد , منم آن سایهٔ هــیچ

ســــــرندیپ

هـیچ اگر سایه پذیرد , منم آن سایهٔ هــیچ

سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
"serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
همانطور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
همانطور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن بری خوانده شدن است . . . . کپی بدون ذکر منبع مجاز میباشد

طبقه بندی موضوعی

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:


- جرج از خانه چه خبر؟
+ خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
+ پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

+ گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
+ همه اسب‌های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
+ بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه این قدر کار کردند؟
+ برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؟ آب برای چه؟
+ برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
+ آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش‌سوزی چه بود؟
+فکر می‌کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
+ شمع‌هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
+ بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
+ حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
+ بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
+ خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان؛ خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

پیمان محسنی کیاسری

.

گوسفندانی بودیم

خرمان کردند

گرگ شدیم

پیمان محسنی کیاسری

رادیو چهرازی یه حس خوبه

مخصوصاً برای این روزها؛ که دلمان برای هر چیز کوچک، چقدر تنگ است
به قول خودشون یک سری دیوانن که توی آسایشگاه چهرازی بستری شدن و هر از چند گاهی حرفاشونو توی زیرزمین آسایشگاه ضبط می‌کنن
همیشه بر دیوانه بودنشون تأکید دارن. فکر می‌کنن دنیای دیوانه‌ها قشنگ تره. پس همه چیزو با اون عینک دیوانگی عجیبشون می‌بینن و همین هم داستانشون رو قشنگ کرده. در کل دیوانه هر چی داره کاری به کسی نداره.

قضیه عاشقی بین حبیب و دلبر هم جای خودش رو داره. عشقی که صدای ناخن میده روی تخته سیاه. حبیبی که براش فقط یه آغوش دلبر مانده بود؛ که آن هم بر باد شد.

این قسمت: جمشید، باهار، دلبر؛ یا به قولی: «زندگی هنوز خوشکلی هاشو داره»

اولین بار که می‌شنوید فکر می‌کنید یه سری جملات بی ربط و سریع رو دارن پشت سر هم می‌گن؛ ولی یه بار که تا آخرش بشنوید دوباره برمی‌گردید و گوش می‌کنید و همه چیز دستتون میاد. اون وقت شاید بعد از چند سال بفهمید که بارها و بارها دوره‌اش کردین
رادیو چهرازی در بیست و یکمین قسمت تمام شد؛ و اینجا هر ۲۱ قسمتش موجوده. با کلیک کردن روی لینک‌ها میتونید به صورت آنلاین هم گوشش کنید
  1. معرفی چهرازی
    حجم: 2.96 مگابایت
  2. زن
    حجم: 3.16 مگابایت
  3. قهر و آشتی
    حجم: 2.78 مگابایت
  4. زندگی هنوز خوشکلی هاشو داره
    حجم: 7.52 مگابایت
  5. ایران بر یک دسته است؛ متوسط
    حجم: 5.65 مگابایت
  6. عاشقی صدای ناخن می‌ده روی تخته سیاه‌
    حجم: 9.8 مگابایت
  7. بالاخره دعوای شبخیر و گوگوش چی شد ؟
    حجم: 8.89 مگابایت
  8. پمپ در پوستون
    حجم: 7.31 مگابایت
  9. خلیج فارس
    حجم: 8.47 مگابایت
  10. خال گوشتی
    حجم: 4.55 مگابایت
  11. دیدی ریشش رو قیامته ؟
    حجم: 5.29 مگابایت
  12. پلاستیک کهنه، خیابان دلزده، معشیت، منزلت خریداریم
    حجم: 5.5 مگابایت
  13. ببخشید عزیزم با شمام
    حجم: 7.84 مگابایت
  14. ته کف دریاها
    حجم: 6.87 مگابایت
  15. یه دقیقه هفت آسمان رو می‌درم و برمی گردم
    حجم: 11 مگابایت
  16. مثلا تو میدونی دوری چیه؟ شب هفت چیه؟
    حجم: 10.5 مگابایت
  17. پاییز همه‌ش شبه دیگه
    حجم: 3.21 مگابایت
  18. حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
    حجم: 6.28 مگابایت
  19. ! هوای فردا بستگی داره؛ کی تو دل کیه
    حجم: 11.7 مگابایت
  20. من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
    حجم: 10 مگابایت
  21. تمام
    حجم: 6.34 مگابایت

امیدوارم خوشتون بیاد

پیمان محسنی کیاسری

.

هــــــیچ حواسم نبود
دو فنجان ریختم . . .

پیمان محسنی کیاسری

.

«دوستت دارم. بدون دروغ»
دروغ گـــفت . . . . . . . . 

پیمان محسنی کیاسری

.

گفت: فردا برمی‌گردم

"سال‌ها قبل" . . . .

پیمان محسنی کیاسری

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولاً شب قبل از اعدام نمی‌ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شب‌ها من با شادی زیاد به تخت خودم می‌رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می‌کشیدم و همش صحنه‌ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می‌کردم.
نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما روباز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه‌ها به «ادوارد» معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می‌زد من رو بیدار کرد. من روی پایین‌ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می‌خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه‌ام باید چندین بار به توالات می‌رفتم. ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی‌های اعدامی می‌برد! ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!
به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش! ادوارد بهم گفت که فرانسیس می‌خواسته خودش رو بکشه! می‌خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه! من از شدت تعجب داشتم شاخ درمی‌آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند! اون چرا می‌خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش‌رو بکشه؟
از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه! من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلاً متوجه نمی‌شدم که چرا او می خواد من رو ببینه! اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می‌برند!
من: چی شده؟
فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!
من: بگو
فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!
من: چه کاری؟
فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳
من: خوب!
فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.
من: خوب من چیکار کنم؟
فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه‌ای در بیرون از زندان نداری که توش زندگی کنی. همه این‌ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!
من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم. از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!
من: تو چرا امشب می‌خواستی خودت رو دار بزنی؟
فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله‌های تیرباران رو از خانواده‌ام طلب می‌کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!
من: نگران نباش!
صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می‌زد و من رو صدا می‌کرد. چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می‌کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

پیمان محسنی کیاسری
وقتی ده سالم بود به بابام گفتم: "بابا میشه یه پلستیشن بخرم ؟"
جواب داد: "بخر"!
از همون جا شروع شد که الان تو زندگیم به همه چیز قانع ام. هیچی نمی‌خوام.
پیمان محسنی کیاسری

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده‌ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی‌رسید؛ ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می‌زد می‌ایستادم و گوش می‌کردم و لذت می‌بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند. اسم این موجود «اطلاعات لطفاً» بود و به همه سؤال‌ها پاسخ می‌داد. ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می‌کرد و هرگاه تلفنت مشکلی داشت درست کردنش را بلد بود. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می‌کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین‌طور که می‌مکیدمش دور خانه راه می‌رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهارپایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفاً. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

گفتم: انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف‌هایم را بشنود، اشک‌ها یکهو سرازیر شد.

پرسید: مامانت خانه نیست؟

گفتم: هیچ‌کس خانه نیست.

پرسید: خونریزی داری؟

جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید: دستت به جا یخی می‌رسد؟

گفتم که می‌توانم درش را باز کنم.

صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفاً زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم: تعمیر را چطور می‌نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوال‌هایم با اطلاعات لطفاً تماس می‌گرفتم. سوال‌های جغرافی ام را از او می‌پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال‌های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفاً تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف‌هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه‌ها می‌گویند؛ ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده‌های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می‌خوانند و خانه‌ها را پر از شادی می‌کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می‌شوند؟ فکر می‌کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند؛ و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفاً متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی‌رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می‌شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می‌کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می‌شدم، یادم می‌آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می‌کردم. احساس می‌کردم که اطلاعات لطفاً چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می‌کرد ...

سال‌ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می‌کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفاً! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم: می‌شود بگویید تعمیر را چگونه می‌نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می‌گفت:فکر می‌کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت: تو هم میدانی تماس‌هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه‌ای نداشتم و همیشه منتظر تماس‌هایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می‌توانم هر بار که به اینجا می‌آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفاً این کار را بکن، بگو می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای ناآشنا پاسخ داد: اطلاعات

گفتم که می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید: دوستش هستید؟

گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می‌کرد چون سخت بیمار بود و متأسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برای تان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می‌فهمد ...

پیمان محسنی کیاسری

ساختمان ما ساختمان عجیبی بود

همه از هم متنفر بودند !

همسایه طبقه اول از همسایه طبقه دوم متنفر بود.

همسایه طبقه دوم هم از همسایه طبقه اول.

من که در طبقه سوم زندگی میکردم از هردوی آنها متنفر بودم. آنها نیز از من متنفر بودند.

تنها یک وجه اشتراک داشتیم 

هرسه عاشق همسایه طبقه چهارم بودیم.

شما طبقه چهارمی باشید.

همسایه‌های خود را دوست بدارید

پیمان محسنی کیاسری