داستان خیلی کوتاه 7

«به یادت نمی‌آورم»

یک صدای آشنا گفت.

داستان خیلی کوتاه 6

اولین دستور ربات بود:

«خاموشم کن»

داستان خیلی کوتاه 5

ترسیده بود؛ مرد کوری که نوری می‌دید.

داستان خیلی کوتاه 4

همه از او انتظار کارهای غیرمنتظره داشتند.

البته گاهی ازخود رفتار غیرمنتظره‌ای نشان نمی‌داد؛ که این نیز خود غیرمنتظره بود.

داستان خیلی کوتاه 3

گوسفندانی بودیم؛

خرمان کردند؛

گرگ شدیم.

سینا به‌منش

دانلود رادیو چهرازی و مدعیان نویسندگی آن + سری جدید

 
در زیرتر بخشی را تحت عنوان «افرادی که گفته‌اند از سازندگان رادیو چهرازی‌ هستند» نوشته‌ام

رادیو چهرازی حس پاییز هست، هر پاییزی که دلمان برای هر چیز کوچک چقدر تنگ است.

به قول گوینده‌ها یک سری دیوانه هستن که در آسایشگاه چهرازی بستری شدن و هر از چند گاهی حرفاشونو توی زیرزمین آسایشگاه ضبط می‌کنن. همیشه بر دیوانه بودنشون تأکید دارن. فکر می‌کنن دنیای دیوانه‌ها قشنگ تره، پس همه چیز رو با اون عینک دیوانگی عجیبشون می‌بینن و همین هم متن داستانشون رو قشنگ کرده. در کل دیوونه هر چی داره کاری به کسی نداره. قضیه عاشقی هم جای خودش رو داره. عشقی که صدای ناخن میده روی تخته سیاه، کسی که براش فقط یه آغوش دلبر مانده بود؛ که آن هم بر باد شد.

رادیو چهرازی
اولین بار که پادکست رو می‌شنوید فکر می‌کنید یه سری جملات بی‌ربط رو سریع رو پشت سر هم می‌گن؛ ولی یه بار که تا آخرش بشنوید دوباره برمی‌گردید و گوش می‌کنید و همه چیز دستتون میاد. اون وقت شاید بعد از چند سال بفهمید که بارها و بارها دوره‌اش کردین و همشون رو یکجا توی یک پوشه نگه‌داشتین.
متاسفانه پادکست رادیو چهرازی هیچ ویکی‌پدیا ایی نداره و اطلاعاتی که ازش هست در همین وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی می‌شه پیدا کرد.
رادیو چهرازی در زمستان 91 شروع و منتشر شد و در بیست و یکمین قسمت تمام شد (از اپیزود صفر شروع می‌شه پس قسمت آخر، اپیزود 20 حساب می‌شه). اینجا هر ۲۱ قسمتش یکجا برای دریافت موجوده. با کلیک کردن روی لینک‌ها می‌تونید این فایل‌های صوتی رو به صورت آنلاین هم گوشش کنید و دانلود کنید.
توجه: در 15 مهر 98 (زادروز ابراهیم چهرازی) قسمتی منتشر شد که ادعا شد قسمت جدید رادیو چهرازی هست. من اون رو هم برای دانلود گذاشتم اما هنوز مطمئن نیستم مال خود چهرازی باشه. تحقیق می‌کنم و در چند روز آینده می‌گم (در ضمن هیچ کس از افرادی که اسمشون به عنوان مدعی نویسندگی زیرتر اومده خبری از قبل نداده بودن سر این ماجرا و بعد از انتشارشم واکنشی نشون ندادن. آپیدت: پویا رفیعی یک استوری گذاشت و گفت اون‌ها جعلی هستن و چهرازی واقعی نیستن. ولی برعکس محمد امین چیتگران استوری گذاشت که اون صفحه، اصلی هست و دنبالش کنین. اگه با پویا و چیتگران آشنا نیستین پایین‌تر رو بخونید.)
  1. دانلود رادیور چهرازیمعرفی چهرازی
  2. دانلود رادیور چهرازیزن 
  3. دانلود رادیور چهرازیقهر و آشتی 
  4. دانلود رادیور چهرازیجشید، باهار، دلبر: زندگی هنوز خوشکلی هاشو داره
  5. دانلود رادیور چهرازیایران بر یک دسته است؛ متوسط 
  6. دانلود رادیور چهرازیعاشقی صدای ناخن می‌ده روی تخته سیاه‌ 
  7. دانلود رادیور چهرازیبالاخره دعوای شبخیر و گوگوش چی شد ؟ 
  8. دانلود رادیور چهرازیپمپ در پوستون 
  9. دانلود رادیور چهرازیخلیج فارس 
  10. دانلود رادیور چهرازیخال گوشتی 
  11. دانلود رادیور چهرازیدیدی ریشش رو قیامته ؟ 
  12. دانلود رادیور چهرازی پلاستیک کهنه، خیابان دلزده، معشیت، منزلت خریداریم 
  13. دانلود رادیور چهرازیببخشید عزیزم با شمام 
  14. دانلود رادیور چهرازیته کف دریاها 
  15. دانلود رادیور چهرازی یه دقیقه هفت آسمان رو می‌درم و برمی گردم 
  16. دانلود رادیور چهرازی مثلا تو میدونی دوری چیه؟ شب هفت چیه؟
  17. دانلود رادیور چهرازیپاییز همه‌ش شبه دیگه 
  18. دانلود رادیور چهرازیحال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
  19. دانلود رادیور چهرازی! هوای فردا بستگی داره؛ کی تو دل کیه
  20. دانلود رادیور چهرازی من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
  21. دانلود رادیور چهرازیتمام

---------------- سری جدید ----------------

  1. قسمت بیست‌ و یک
  2. قسمت بیست و دو 
  3. قسمت بیست و سه
  4. قسمت بیست و چهار

افرادی که گفته‌اند از سازندگان رادیو چهرازی‌ هستند

در این سال‌ها افراد زیادی بودند که ادعای کردند که به گونه‌های مختلف (سازنده، نویسنده و گوینده) با پادکست رادیو چهرازی هم‌کاری داشته اند اما هنوز دخیل بودن هیچ‌کدامشان با این پادکست اثبات نشده. این ادعاها به هیچ عنوان کم نبوده و گاهی به قصد سوء استفاده از هویت ناشناس این افراد صورت گرفته. به قول این توئیت در توئیتر:

نوشتن که هر سال مردم میان خودشون رو نویسنده‌ی چهرازی جا میزنن و مخ میزنن، با اونا کاری ندارم ولی جدا طرف نویسنده چهرازی باشه مختون زده میشه؟

من در این‌ جا افرادی -کمی تا قسمتی- معروف و معتبری که ادعای ارتباط با رادیو چهرازی کرده‌اند (یا شایعه‌شده است که هم‌کاری دارند) را معرفی می‌کنم، البته چون قبل‌تر هم گفتم که این ادعاها زیاد و گاهی سودجویانه است، شما به سادگی اعتماد نکید.

1 - فواد خاک‌نژاد

فواد خاک‌نژاد (با نام اصلی مهدی)، بنیان‌گذار و سازنده و گوینده اصلی پادکست رادیو روغن حبه انگور  است. فواد در کلاس‌های آنلاین به دوستش گفته بود که پادکست رادیو چهرازی کار خودش است. اما با توجه به دروغ‌گو بودن و پستی که دربارهٔ کلاه‌برداری فواد خاک‌نژاد منتشر کردم؛ این ادعا به احتمال قریب به یقین کذب است.

2 - پویا رفیعی

پویا رفیعی، کسی است که در بیوگرافی‌ اینستاگرامش(فعلاً شش هزار دنبال‌کننده) خوش را «نویسنده» توصیف کرده؛ اما وقتی نام پویا رفیعی را همراه با کتاب در گوگل جست‌و‌جو کردم، کتابی که به نامش باشد بالا نیامد پس می‌توان گفت نویسندهٔ معروفی نیست. او در تلگرام کانالی به نام Diclofenac_11 (با سه هزار نفر عضو در حال حاضر)‌ دارد. تا جایی که من پرس‌و‌جو کردم، گفته‌اند که او را با کانالش شناختند نه با کتاب، شعر یا هر چیز دیگر. در نهایت من دستم آمد که ایشان بیشتر یک شخصیت مجازی نویس و کانال نویس هستند تا نویسنده. اگر شما اطلاعات بیشتری دارید من را هم در جریان قرار دهید.

پویا در بخشی از مطلبی در کانال تلگرامی‌اش ادعا کرد که او رادیو چهرازی را ساخته (یا نوشته) است.

رادیو چهرازی به جز بخش معرفی در ۲۰ اپیزود به صورت اینترنتی پخش شد که حاصل زحمات دوستانی بود که با عشق این کار رو ساختند و من هم خوشحالم که به عنوان نویسنده نقشی داشتم توی این کار..

البته او قبل‌تر هم در کانال تلگرامی‌اش مابین یک متن طولانی این جمله را درباره بودن خودش در ساخت رادیو چهرازی نوشته بود:

گفتم اگه رفتی به کسی نگی من تو رادیو چهرازی بودما.گفت احمق وقتی داستانمون و بنویسی و پست کنی تو اینستا همه میفهمن.

بعد‌تر در کانالش نوشت که در اپیزود آخر، متن رادیو چهرازی را او نوشته:

کار دوست داشتنی چهرازی، قرار بود متن اپیزود آخرش رو بنویسم و ضبط کنیم و بعدشم تموم.

بعدتر، در اول مهر 1395 در کانالش شاکی شد که افرادی خود را به جای تولید کنندگان یا گویندگان یا نویسندگان رادیو چهرازی جا می‌زنند که افراد واقعی نیستند اما خودش واقعی است:

حالا چهرازی هم اینجوریه که به تعداد شنونده هاش ، مدعی نویسنده بودنش وجود داره که خیلی جالبه حقیقتا.
جالبتر اینه که بدونید اگه ما کار خاصی نمی کردیم و صداش رو در نمیاوردیم یه عده می خواستند سری جدیدش رو با گوینده های جدید بسازن و خودشون رو سازنده های چهرازی معرفی کنن و تر بزنن به هر چی که ما تو این مدت کار کرده بودیم.
و خب اینکه توی متن های چهرازی مثل تمامی متن ها و سبکی که تا به حال سعی کردم بنویسم تا شبیه خیلی از متن هایی که وجود داره نباشه و سبکی متفاوت باشه و مخاطبان خودش رو هم کم و بیش پیدا کرده،کلمه ها و مفاهیمی به کار رفته که به قول معروف رمزی و سری هستن و هر کسی نمیتونه متوجه این ها بشه و خلاصه چهرازی نوشتن کار هر کسی نیست.
یه خواهش هم داشتم از کسایی که پیج ها و کانال های مربوط به چهرازی رو درست می کنن و مطمئنم که توی این کانال هم هستند و این متن رو می خونند.
اولا اینکه دمتون گرم که از کار خو‌شتون اومده و اینطور بهش علاقه مندید و در موردش می نویسید.اما خواهشا خودتون رو به جای نویسنده ها و گوینده های چهرازی جا نزنید. ابدا به این دلیل نیست که حالا مثلا نویسنده ی چهرازی بودن خیلی افتخار بزرگیه و چهرازی کار خیلی خفنیه،فقط به این دلیل که خب شما لابه لای پست هاتون حرف های دیگه ای هم می زنید و ابدا نمی خوام برای مخاطبان اپیزودها سوتفاهمی پیش بیاد و تصورات غلطی داشته باشند.

اما قضیه به همین‌جا ختم نمی‌شود. رفیعی در تاریخ بیست‌و‌یک شهریور 1396 در کانالش نوشت:

یک خبر: برای پاییز چهرازی داریم. رادیو چهرازی جدید برای کسانی که چهرازی رو دوست دارند. همین طور برای کسانی که خودشون رو صاحب و مالک اون می‌دونن. همین. البته توضیحاتی داره که شاید اینجا بگم، شاید هم هیچ وقت نگم. تا بعد چه پیش بیاید. یاهو.

ولی نه چه اون پاییز و نه پاییزهای بعدی خبری از چهرازی نشد. حتی وقتی پاییز دو سال بعد صفحه‌ای در اینستاگرام، منسوب به چهرازی شروع به کار کرد. رفیعی در همان روز اول در استوری‌اش آن را تقلبی خواند (اسکرین‌شات) پس این هم چهرازی وعده‌داده شده‌اش نبود. او هیچ وقت توضیح نداد که چرا چهرازی موعودش نیامد.

ایشون در کانالشون هیچ مدرکی جز ادعای این که از نویسندگان این پادکست هستند ندادند (مثلاً پشت صحنه‌ای، عکس یادگاری‌ای در استودیوی ضبط رادیو یا نسخهٔ بدون تدوینی از پادکست یا هر چیزی که اشارکی داشته باشد) همانند افراد دیگری که ادعای هم‌کاری در رادیو چهرازی را دارند.

امّا مشکل تنها نبود مدارک نیست. سن پویا رفیعی یکی از محل‌های شک هست. به نظر می‌رسد که پویا می‌خواهد سنش را پنهان کند، چون اخیراً تگ‌های تبریک‌های تولد اینستایی که به پیج عمومی‌اش بود را پاک کرده. اما ایشان یک صفحه‌ شخصی هم در اینستاگرام دارد به یوزر pouya_rafie که در بایوش هم چیزهای مشابه صفحه اصلی‌اش یعنی «Gypsy Boy» و «Anarchist» را می‌توان دید(اسکرین‌شات). سن پویا را می‌شود از تبریک 22 سالگی‌اش از پستی که صفحه شخصی‌اش را تک کرده پیدا کرد (اسکرین‌شات){البته قبلاً پیج عمومی پویا هم تگ شده بود که پاک کرده}. با توجه به این تاریخ تولد، زمانی که اولین قسمت چهرازی (زمستان 91) منتشر شد پویا 17 ساله بوده و از آن جا که ساخت و هماهنگی و انتشار چنین پادکسی یک روزه نیست! یعنی تقریباً در 16 سالگی‌اش (حدوداً دوم دبیرستان) با اعضای چهرازی آشنا بوده و تصمیم به پرداخت چنین پادکسی گرفتند. این سن برای چنین پادکستی بسیار کم به نظر می‌رسد.

قضیه دیگری که ادعای رفیعی را زیر سوال می‌برد، ماجرااش با چیتگران است. یادتان باشد که رفیعی در 21 شهریور 96 در کانالش خبر سری جدید چهرازی را داده بود. آن متن را دوباره بخوانید، بقیه داستان در بخش زیر نوشته شده.

3 - محمد امین چیتگران [تکذیب کرد]

محمد امین چیتگران، شاعر، نویسنده‌ و نمایش‌نامه‌نویس جوان و نگارنده کتاب و پادکست «داستان شب» است. نهم شهریور نود و شش او در صفحه اینستاگرامش (فعلا شش هزار دنبال‌کننده) در این پست ادعای هم‌کاری با پادکست رادیو چهرازی کرد و نوید داد که سری جدید رادیو چهرازی در راه است. او در بخشی از این پست نوشت:

نباید بگم اما... رادیو چهرازی در حال بازگشت است. برای فصل دوم، شاید اواسط پاییز یا حتی انتهایش! این را برای کسانی نوشتم که رادیو چهرازی را دوست دارند و همین طور برای کسانی که که خود را صاحب و مالک آن می‌دانند. یادمان نرود که چهرازی به کسی تعلق ندارد. همین عدم تعلق، باعث شکوفایی‌اش شده است. منتظر فصل دومش باشید و به هر کدام از رفقایتان که دوست داشتید، اطلاع دهید...

در نهایت پاییز آن سال و سال‌های دیگر هم آمد و رادیو چهرازی‌ای ساخته نشد. پاییز دو سال بعد صفحه‌ای در اینستاگرام، منسوب به چهرازی شروع به کار کرد. چیتگران در همان روز اول آن صفحه را استوری کرد و گفت «این صفحه‌ اصلی است، دنبالش کنید» (اسکرین‌شات).

  چیتگران واکنش داد:
◄ من ادعا نکردم از عوامل چهرازیم و نه ادعایی دارم. من در دو پست از شنیده‌هایم نوشته بودم. گفتم شنیده‌ام که چهرازی پاییز آن‌سال می‌آید و از کسی شنیده بودم که به او ایمان داشتم و دارم. من فقط از چیزی که شنیده بودم، خبر آوردم در پستم.

اما قضیهٔ مرموزی این وسط پیش آمده. پویا رفیعی هم تنها دوازده روز بعد گفت «برای پاییز چهرازی داریم». تنها نزدیکی زمانی این دو نوید جالب نیست، جالب‌تر این است که قسمت اعظم نوشته پویا با چیتگران مشترک است؛ «برای کسانی که چهرازی رو دوست دارند و همین طور برای کسانی که خودشون رو صاحب و مالک اون می‌دونن». از آن‌ جا که این شباهت و نزدیکی زمانی غیرممکن است که اتفاقی باشد، دو فرضیه مطرح می‌شود:

اول، رفیعی و چیتگران با هم ارتباطی دارند و شاید این دو هم‌کاری‌ای را می‌خواستند با هم داشته باشند. پس چون پویا می‌خواست همان حرف چیتگران را بزند، متن او را در کانالش کپی کرد.

دوم، رفیعی درمورد نویسندگی‌اش در چهرازی دروغ می‌گوید. بعد از این که خبر چیتگران را شنید، از ترس آن که چهرازی بیاید و او لو برود، چند روز بعد متنی شبیه به چیتگران را در کانالش نوشت و بعد از آن کاملاً سوکت کرد.

  چیتگران واکنش داد:
◄ من این آقای رفیعی رو نمی‌شناسم و ایمان دارم که ایشون نویسنده چهرازی نیست. من هیچ وقت با ایشون نه آشنایی‌ای داشتم و نه قصد هم‌کاری و اصلاً با ایشون هیچ ارتباطی ندارم.

4 - مرحوم سید احمد حسینی

نه نه این فرد هنوز زنده هست! مرحوم تنها لقبی است که شاعر به اول نام خودش اضافه کرده. درواقع احمد حسینی شاعری سی و چند ساله است که چندین کتاب منتشر شده دارد و معروف‌ترین آن‌ها «سارائیسم» است. کتاب صوتی هم گویندگی کرده است. در میان کتاب‌های (هنوز) منتشر نشده این شاعر کتابی به نام «در همسایگی ما مرگ زندگی می‌کند» به چشم می‌خورد. در بخش‌های کوچک پیش منتشر شده این کتاب شباهت بسیار بسیار زیادی با رادیو چهرازی دیده می‌شود چون هم «جمشید» حضور دارد و هم «دلبر»، از این ها که بگذریم خود شاعر در وبلاگ خود زیر نوشته‌های این کتاب نوشته «رادیو چهرازی» یا «چهرازی». سبک نوشته‌های منتشر شده به سبک قصه‌های جمشید و دلبر رادیو چهرازی کم شباهت ندارد! بعد از آن کانال تلگرامی احمد حسینی را پیدا کردم. در این کانال در چند پست متفاوت، در زیر نوشته‌های جمشید و دلبر گونه‌ای که شاعر با هشتگی به خود منسوب کرده هم نوشته شده بود رادیو چهرازی. بعد در این کانال یک ویدئو از یک دکلمه پیدا کردم. دکلمه‌ای که به متنی در کتاب «در همسایگی ما مرگ زندگی می‌کند» اشاره می‌کرد و زیر آن عبارت «رادیو چهرازی» نوشته شده بود و به لحنی خوانده می‌شد که گویی یکی از گویندگان رادیو چهرازی دارد آن را می‌خواند، یک دیوانه.

نگاهی به این ویدئو بندازیم:

مدت زمان: 52 ثانیه دانلوددریافت حجم: 3.97 مگابایت

این کتاب هنوز منتشر نشده که بخرم و بخوانمش از طرفی هنوز جناب احمد حسینی به ای‌میل و پیغام توئیتر و پیغام اینستاگرامی من پاسخی نداده‌اند که هم‌کاری‌شان را در نویسندگی یا گویندگی پادکست رادیو چهرازی تایید یا تکذیب کنند. من حتی در وبلاگ‌شان هم پیام گذاشتم و پرسیدم اما آن را تایید نکردند اما وبلاگ آپدیت شد! پس گویا ایشون از قصد جواب نمی‌دن.

شما هم اگر فرد معروفی را می‌شناسید که ادعای دخیل بود در نویسندگی، گویندگی یا ساخت رادیو چهرازی یا هر گونه ادعای مالکیتی را دارد در نظرات این پست معرفی‌اش کنید.

تگ‌ها: رادیو چهرازی,تیمارستان چهرازی,دانلود رادیو چهرازی,دانلود پادکست رادیو چهرازی یکجا یک جا,پادکست,رادیو,mp3 رادیو چهرازی,رادیو چهرازی پاییز,رادیو چهرازی خداحافظ دلبر,رادیو چهرازی ویکیپدیا,رادیو چهرازی ویکی پدیا,نویسندگان رادیو چهرازی,گویندگان رادیو چهرازی,سازندگان رادیو چهرازی نویسنده رادیو چهرازی کیست گوینده رادیو چهرازی کیست

داستان خیلی‌کوتاه 2

هـیچ حواسم نبود
دو فنجان ریختم…

داستان خیلی کوتاه 1

گفت: «فردا برمی‌گردم»

سال‌ها قبل.

اعدامی

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولاً شب قبل از اعدام نمی‌ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شب‌ها من با شادی زیاد به تخت خودم می‌رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می‌کشیدم و همش صحنه‌ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می‌کردم.
نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما روباز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه‌ها به «ادوارد» معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می‌زد من رو بیدار کرد. من روی پایین‌ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می‌خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه‌ام باید چندین بار به توالات می‌رفتم. ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی‌های اعدامی می‌برد! ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!
به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش! ادوارد بهم گفت که فرانسیس می‌خواسته خودش رو بکشه! می‌خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه! من از شدت تعجب داشتم شاخ درمی‌آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند! اون چرا می‌خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش‌رو بکشه؟
از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه! من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلاً متوجه نمی‌شدم که چرا او می خواد من رو ببینه! اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می‌برند!
من: چی شده؟
فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!
من: بگو
فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!
من: چه کاری؟
فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳
من: خوب!
فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.
من: خوب من چیکار کنم؟
فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه‌ای در بیرون از زندان نداری که توش زندگی کنی. همه این‌ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!
من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم. از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!
من: تو چرا امشب می‌خواستی خودت رو دار بزنی؟
فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله‌های تیرباران رو از خانواده‌ام طلب می‌کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!
من: نگران نباش!
صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می‌زد و من رو صدا می‌کرد. چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می‌کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

اطلاعات لطفاً

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده‌ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی‌رسید؛ ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می‌زد می‌ایستادم و گوش می‌کردم و لذت می‌بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند. اسم این موجود «اطلاعات لطفاً» بود و به همه سؤال‌ها پاسخ می‌داد. ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می‌کرد و هرگاه تلفنت مشکلی داشت درست کردنش را بلد بود. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می‌کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین‌طور که می‌مکیدمش دور خانه راه می‌رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهارپایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفاً. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

گفتم: انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف‌هایم را بشنود، اشک‌ها یکهو سرازیر شد.

پرسید: مامانت خانه نیست؟

گفتم: هیچ‌کس خانه نیست.

پرسید: خونریزی داری؟

جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید: دستت به جا یخی می‌رسد؟

گفتم که می‌توانم درش را باز کنم.

صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفاً زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم: تعمیر را چطور می‌نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوال‌هایم با اطلاعات لطفاً تماس می‌گرفتم. سوال‌های جغرافی ام را از او می‌پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال‌های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفاً تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف‌هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه‌ها می‌گویند؛ ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده‌های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می‌خوانند و خانه‌ها را پر از شادی می‌کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می‌شوند؟ فکر می‌کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند؛ و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفاً متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی‌رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می‌شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می‌کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می‌شدم، یادم می‌آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می‌کردم. احساس می‌کردم که اطلاعات لطفاً چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می‌کرد ...

سال‌ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می‌کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفاً! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم: می‌شود بگویید تعمیر را چگونه می‌نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می‌گفت:فکر می‌کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت: تو هم میدانی تماس‌هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه‌ای نداشتم و همیشه منتظر تماس‌هایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می‌توانم هر بار که به اینجا می‌آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفاً این کار را بکن، بگو می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای ناآشنا پاسخ داد: اطلاعات

گفتم که می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید: دوستش هستید؟

گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می‌کرد چون سخت بیمار بود و متأسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برای تان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می‌فهمد ...

۱ . . . ۱۲ ۱۳
سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست!
«serendipity» کلمه‌ای انگلیسی، با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده؛ اما به دستش آورده.
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند.
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.