[موقت] پست‌های به‌روز شده

سلام. نوروزتون مبارک.

دو پست از پست‌های قدیمی که بعد از نوشته شدنشون ماجراهای جدیدی مربوط به همون پست پیش اومد رو به‌روز کردم. اضافات رو می‌تونین تو پی‌نوشت‌های آخر پست‌ها ببینید.

  1. دوستی که هرگز پاسخ نداد
  2. سگ‌پز، ساندویچ بهداد

داستان خیلی کوتاه 84

«الان دماغم بزرگ می‌شه»
- پینوکیو گفت.

دوباره دیدن یک آشنا

وقت زیادی را در یوتیوب می‌چرخم، وقتی که دوست داشتم کمتر می‌بود. خودم را این جور راضی می‌کنم که یوتیوب حداقل بهتر از به معنای واقعی کلمه تلف کردن وقت در اینستاگرام است. veritasium یکی از کانال‌هاییست که ویدئوهایش را حتما نگاه می‌کنم؛ از معروف‌ترین کانال‌های یوتیوب با بیش از ۱۷ ملیون دنبال‌کننده. ویدئوهایش آموزنده، جالب و خوش‌ساخت است. مثلاً ویدئو رنگین‌کمان‌اش را خیلی دوست داشتم یا این یکی که درباره جهت‌گیری سیاسی انسان‌ها بود، یا این یکی از بی‌نظیرترین مسائل احتمالاتی‌ای بود که شنیده‌ام. آشنای فیزیک‌دانی دارم که می‌گوید از معدود یوتیوبرهاییست که ویدئوهای فیزیکی‌اش معتبر است (خودش هم فیزیک‌دان است). روشن است زحمت زیادی برای ویدئوهایش می‌کشد. اگر ببینم نقطه آبی‌رنگ کانال‌اش روشن شده سریع می‌روم ببینم چه چیز تازه‌ای آورده.


اولین تابستانی که از مهاجرتم به کانادا می‌گذشت اتاقی کوچک در ساختمانی بزرگ اجاره کرده بودم. پنج نفر، همه‌مان دانشجو، هم‌خانه بودیم، هر کدام یک اتاق داشتیم با حال و آشپزخانه مشترک. یکی از هم‌خانه‌ای‌هایم هنری(Henry) بود. مکانیک می‌خواند. پسری اهل تورنتو با موهای بور و پوستی سفید و هیکلی بسیار ورزشکاری و باشگاه‌رفته! اولین برخوردم با او را یادم است. اولین روزی که آمد داشت با کمک پدرش وسایل‌اش را می‌آورد و بین این وسایل بسته بسته آب‌جو بود. سلام کردم و گفتم «به هیکلت نمی‌خورد انقدر آب‌جوخور باشی!» خندید و گفت این از ویژگی‌های عجیب من است، هم عاشق ورزشم و هم عاشق آب‌جو. آن چهار ماهی که با او رفیق بودم دیدم که راست می‌گوید؛ سخت‌ترین رژیم‌ها را در غذا خوردنش داشت اما آب‌جویش همیشه به‌راه بود! کمی که با هم دوست شدیم گفت که پدرش استاد اقتصاد دانشگاه تورنتو است و وقتی اسم پدرش را گوگل کردم دیدم که انگار آدم گنده‌ایست. با هم درباره فیلم و سریال حرف‌ می‌زدیم و یک باری که غذای ایرانی به او دادم خوشش آمده بود. روزی به من گفت: «بذار یه چیزی بهت بگم، ما وقتی یکی می‌گه تورنتو می‌فهمیم اهل این طرف‌ها نیست، چون خودمون بهش می‌گیم تورانو با این که تورنتو نوشته می‌شه». یادم است تولدم را تبریک گفته بود ولی نفهمیدم از کجا می‌دانست کی تولدم است. روزی که داشت می‌رفت برای هم آرزوی موفقیت کردیم و دیگر ندیدم‌اش.

چند وقت پیش داشتم ویدئوی «چرا ام‌آی‌تی دارد ربات‌های حشره‌ای درست می‌کند؟» را از کانال veritasium می‌دیدم. بخش دومش که رسید، گرچه اول باورش سخت بود اما با خودم گفتم «باور کن این که هنری هست!». توضیحات ویدئو را نگاه کردم و دیدم نوشته نویسنده و کارگردان این قسمت هنری! دنیا چقدر کوچک می‌تواند باشد.

پ.ن: مدت زیادی نبودم، کمی طول می‌کشد به همه نظرات پاسخ بدهم.

پ.پ.ن: کار و زندگی من این روزها نوشتن است. یا باید مقاله علمی بنویسم یا جواب داورها را بدم یا خودم داوری کنم یا پاسخ ای‌میل بدهم. اگر می‌بینید کمتر می‌نویسم برای این است که زمان استراحت دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود.

پ.پ.پ.ن: مدت زیادی نبودم. احتمالا وبلاگ‌های خوب زیادی آمده باشند که نمی‌شناسمشان. اگر وبلاگ جدید معروفی هست که به نظرتان نمی‌شناسم زیر بگذاریدش.

ماجراهای ایران ۱: آقا خشایار و نصیحت دوباره

دوستم پشت فرمان بود، گفتم من را همین جا در خیابان فرهنگ ساری پیاده کن باید بروم جایی. خداحافظی کردیم و راهی شدم. جعبه‌ای شیرینی تر و خشک را از شیرینی‌سرای محبوب بچگی‌ام «بانو» خریدم. تنها یک خیابان آن‌ورتر یک شرکت خدمات رایانه‌ای بود که هشت‌نُه سال پیش در آن کار می‌کردم. شیرینی را برای همان‌ جا خریده بودم. تابستان سال دبیرستان راهی خیابان‌ها شده بودم تا کاری پیدا کنم، از آرایشگاه‌ها و سوپرمارکت‌ها پرسیدم که کار می‌دهند و ندادند. بعد پیش بابا رفتم و خواستم برایم در رستورانی کار تابستانه جور کند و او گفت که صاحب یک خدمات رایانه‌ای دانشجو‌اش بوده اگر آن جا کار کنم بهتر است و همین شد. چند روز بعد رفتم به زیرزمین مغازه‌ای که من کوچک‌ترین کارمندش بودم.

با شیرینی وارد مغازه شدم. صاحب مغازه را که دیدم جلو رفتم و گفتم سلام، با تعجب و مکث سلامی کرد و گفت که چقدر بزرگ‌تر شده‌ام! شیرینی را نشانش دادم و گفتم برویم زیرزمین بچه‌ها بخورند. پرسیدم از بچه‌ها کسی مانده؟ دو سال پیش که برای خداحافظی آمده بودم فقط پدرام مانده بود. گفت که پدرام رفته تهران و امین خودش مغازه دیگری باز کرده. پایین که رفتیم فقط دو نفر بودند در حالی که زمان ما هشت‌نه نفر بودیم. زمان ما زیرزمین انباشته بود از لپتاپ‌ها و کیس‌های در نوبت تعمیر ولی حالا جز چند لپ‌تاپ چیزی نمی‌دیدم. خواستم بپرسم که چرا این جا انقدر خلوت شده که جلوی خودم را گرفتم، گفتم لابد شرایط مانند گذشته نیست. در حال خوش‌و‌بش بودیم که دیدم آن طرف کسی با لب‌خند بزرگی به سمت من می‌آید؛ آقا خشایار.

آقا خشایار مدیر بخش سخت‌افزار و بزرگ‌سال‌ترین هم‌کار ما بود. چهل سالی سن داشت. اوایل که کارم را آغاز کرده بودم هیچ چیز بلد نبودم و کارهای جا‌به‌جایی و گردگیری و تمیزکاری برای من بود. کمی که گذشت نصب ویندوز و بعضی کارهای نرم‌افزاری را یادم دادند تا انجام بدهم. مدیر‌ (صاحب مغازه) از من خوشش آمده بود، می‌گفت در یادگیری سریع هستم، برای همین بعد از یادگرفتن اکثر کارهای نرم‌افزاری من را پیش آقای خشایار فرستاد تا کارهای سخت‌افزاری هم یاد بگیرم و کمک کنم. آقای خشایار داشت لحیم‌کاری را به من نشان می‌داد، می‌گفت این ترانزیستور است آن مقاومت است آن بصار که یک هو پرسید «می‌خوای از ایران بری؟»، من با خنده گفتم که نمی‌دانم، کم‌سن‌تر از آن هستم که اصلاً درکش کنم و هیچ وقت فکرش را نکرده‌ام. پرسید دل من چه می‌گوید؟ اگر موقعیتش بود می‌روم؟ گفتم ایران را دوست دارم و ساری را خیلی دوست دارم ولی الان که فکر می‌کنم دوست ندارم دخترم در این کشور بزرگ شود، جایی که تمامی عمر با اجبار و زور سرش روسری می‌کنند. یادم است خندید و گفت در این سن کم به فکر دختر نداشته‌ات نباش. بعد شروع کرد گفتن که تو به نظر بچه سخت‌کوش و درس‌خوانی هستی اگر همین جور پیش بروی خارجی‌ها می‌آیند تو را ببرند. رو هوا نخبگان مملکت را می‌زنند. کلی پول و امکانات پیشنهاد می‌دهند که بروی آن جا برای آن‌ها کار کنی. با تعجب پرسیدم واقعا!؟ گفت که آره ولی یک چیز را بدان، آن‌ها هر چقدر هم به تو پول بدهند تو را برای خودت نمی‌خواهند برای خودشان می‌خواهند. تو آن جا خودت ارزش نداری، کرامت نداری، به عنوان کارگر می‌خواهندت. بعد ادامه داد که آدم فقط در مملکت خودش است که از نظر انسانی ارزش دارد وگرنه کشورهای دیگر جز به دلیل سود و منافع چرا تو را راه بدهند؟ این‌ها را گفت و لحنش را یادم نمی‌رود، گفت «ایران بمون. این‌جا تو رو واسه خودت می‌خوان، این کشور به امثال تو نیاز داره». این تنها باری نبود که چنین حرف‌هایی به من زد، شاید بالغ به سه چهار بار مرا کنار کشید و همین حرف‌های تکراری را با صدایی که وطن‌پرستی از آن می‌ریخت تکرار کرد. روز آخر که داشتم شرکت را به مقصد درس‌خواندن در تهران ترک می‌کردم وقت خداحافظی گفت که یادت نرود ایران بمانی.

جملاتی که گفت از یادم نرفت. بارها وقتی صبحت مهاجرت می‌شد جملات او در پس ذهنم راه می‌رفتند. از خودم می‌پرسیدم این «برای خودت تو را نخواستن» اصلاً یعنی چه؟ بیست و چند ساله بودم که داشتم از ایران می‌رفتم. چمدان‌هایم بسته، مدرک کارشناسی‌ام را بیست ملیون‌تومان خریده بودم تا‌ آزاد شود. دانشگاه‌های دولتی ایران در حقیقت رایگان نیستند تعهدی هستند. در هواپیما بودم که جملات آقا خشایار یادم آمد؛ رفتن به سرزمینی که تو را برای خودت نخواهند چه‌طور خواهد بود؟ 

آقای خشایاری که حالا پنجاه‌ساله بود با لب‌خند بزرگش سمت من آمد و مرا در آغوش کشید. گفت که خوشحال است که دوباره می‌بیندم. از درسم پرسید و گفتم که تمام کرده‌ام و سوال بعدی‌اش این بود که «رفتی خارج؟». اندکی مکث کردم. نمی‌خواستم ناراحت‌اش کنم، با لحنی شرم‌آلود گفتم که بله رفته‌ام کانادا. منتظر بودم نصیحت‌هایش را دوباره تکرار کند که گفت «خدا رو شکر تو حیف بودی». متعجب و گیج شده بودم که پرسید «الان که کلا برنگشتی ایران؟» گفتم نه سفر آمده‌ام و قرار است همان خارج زندگی کنم. گفت «کار درستی کردی برنگرد». بعد از این حرفش حیران شده بودم! گفتم آقای خشایار شما چرا؟ یادت نیست چه‌ها می‌گفتی؟ داری من را دست می‌اندازی؟ یادم است بسیار میهن‌پرست بودی. پاسخ‌اش ناراحتم کرد. گفت الان هم مردم ایران را دوست دارم ولی «این‌ها کاری کردن که آدم از کشورش بدش بیاد». من نمی‌دانستم باید چه بگویم اما او مانند همیشه موتور حرف زدنش روشن شده بود «تکنولوژی این جا معنی نداره ما مرغ و گوشتمون رو به زور می‌خریم» و همین جور به حرف زدن ادامه داد. من چنان دل‌شکسته شده بودم که نتوانستم به حرف‌هایش گوش بدهم ولی میزان زیادی داشت از دوران شاه تعریف می‌کرد که آن زمان عزت داشتیم و وضعمان خوب بود و بعد از مسائل ایران می‌گفت. کمی که گذشت من گفتم که باید بروم و او برای بار دیگر من را نصیحت کرد، «تا اینا نرفتن برنگرد».

داستان خیلی کوتاه 83

- بسه! خواهرم رو نزنین!
- منظورت برادرته؟

هوش مصنوعی ChatGPT و دنیایی که عوض خواهد شد

بعدا نوشت: زمانی که این پست را نوشته بودم روزهای اولی بود که ChatGPT آمده بود و چندان شناخته شده نبود. حالا اما GPT 4 آمده. پست را به روز می‌کنم و پاسخ GPT 4 را در کنار ChatGPT می‌گذارم تا تغییر و پیش‌رفتش را حس کنید.

چندین روز بود که می‌خواستم این پست را بنویسیم اما درگیر نوشتن پایان‌نامه‌ام بودم. جالب است که آمدن ChatGPT مصادف شد با آخرین هفته‌های نوشتن پایان‌نامه‌ام که روی هم‌بستگی (coherence) متن و شعر بود. خروجی‌های ChatGPT را که دیدم از کار خودم خنده‌ام گرفت و احساس کردم چقدر بی‌هوده راهی را دویدم. استادم راضی‌تر از راضی است که توانستم اشعار تولیدی مدل‌اش را هم‌بسته کنم، من اما احساس می‌کنم یک چیز خیلی مزخرف را به تا حدی مزخرف بهبود داده‌ام. اما استادم انقدر روی مدل‌اش تعصب دارد که وقتی گفتم مردم از این اشعار خوششان نمی‌آید ناراحت و عصبی شد و گفت مهم نیست، اکثر مردم اصلاً شعر دوست ندارند! و بعد فهمیدم بهتر است کش‌اش ندهم.

شاید در این چند روز اسم ChatGPT را شنیده باشید چون سریعا معروف شد. اگر دوست دارید چند جمله‌ تخصصی‌تر پشت این مدل بدانید، باید بگویم این مدل انقلاب کرد. مدل‌های گذشته‌ای که روی تولید متن داشتیم دو مشکل اساسی داشتند یکی هم‌بستگی متن بود و یکی تولید متن‌های غیر کلیشه‌ای. این مدل هنوز تا حدی مشکل کلیشه‌ای بودن را دارد گرچه خیلی بهتر از مدل‌های قدیمیست. همبستگی متن یعنی اول و آخر متن درباره یک موضوع باشد. مثلاً متن زیر همبسته نیست:

علی دیروز به خانه رفت. به خانه‌ای خیلی خیلی دور. خانه‌ها سازه‌هایی هستند که مردم در آن زندگی می‌کنند. زندگی مردم چقدر زیباست آن گل‌های زیبا را می‌بینی؟ معلومه که می‌بینم گل‌ها مثل گل هستن.

این کمابیش مثال خوبی از مشکل متن‌هاییست که پیش از GPT3 تولید می‌شد. ChatGPT هم در اصل همان GPT3 است اما با یک سری تغییرهای تخصصی که در این جا به آن‌ها نمی‌پردازم. همبستگی گره‌ای بود که حل‌ناپذیر به نظر می‌رسید، اما حالا باید اعتراف کنم متن‌های تولیدی ChatGPT از من هم همبسته‌تر هستند!

حالا تفاوت GPT2ی بد با GPT3 عالی در چیست؟ تقریبا هیچ چیز! GPT3 همان GPT2ای است که بارها و بارها بزرگ‌تر و عظیم‌تر شده. یعنی از نظر ساختاری هیچ تفاوتی ندارد فقط بزرگ شده است. همین باعث شکست عشقی در افرادی مانند من شد. چرا؟ خلاصه بگویم، کسانی مثل من نمی‌‌خواستند باور کنند که با بزرگ کردن مدل‌ها همه چیز حل می‌شود. دوست داشتند راه‌های خلاقانه‌ای باشد که مشکلات را حل کند. اما حالا وقتی دیدم که فقط با بزرگ کردن مدل، توانستند مدلی بسازند که در همه وظایف بهترین عمل‌کرد را داشته باشد باعث شکست عشقی من شده! ببخشید اگر متوجه نمی‌شوید چه می‌گویم احساس می‌کنم دارم وارد بعد تخصصی‌اش می‌شوم.

بگذارید از این مدل مثال‌هایی بزنم و بعد بگویم که چرا آینده قرار است متفاوت باشد و بگویم چه خطرات بزرگی شما را تهدید می‌کند. تازه ChatGPT فارسی هم بلد است!

  • ادامه مطلب…

    لات‌ها و بانک‌ها

    بعد از انقلاب بود. داشتم از جلوی دانشگاه رد می‌شدم که [یک نفر] گفت، «وایسا ببینم.» برگشتم دیدم یک لات، یک زنجیر هم دستش بود. گفت، «روشنفکر» او که مرا نمی‌شناخت، من اصلاً تاریک‌فکرم یا روشنفکرم به او مربوط نیست. لامپی هم تو کله‌ام نبود. گفت «عینکی روشنفکر وایسا ببینم.» من هم ایستادم. گفت، «ببینم اون چیه زیر بغلت؟» گفتم «کتاب» گفت، «بیانداز دور.» گفتم «برای چه؟» گفت، «انقلاب را ما کردیم شماها می‌خواهید بیایید سر کار؟» گفتم «ما کاری نداریم کدام کار؟» گفت، «نه، من زمان انقلاب شیشه‌ی پنجاه‌تا بانک را شکستم، تو چندتا را شکستی؟» دیدم اگر من بگویم که من نشکستم یا اگر چهل و نه‌تا بگویم مرا می‌زند. گفتم من پنجاه و یک تا. گفت، «پس برو» و مرا نزد.

    - بخشی از مصاحبه غلامحسین ساعدی با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار دوم و سوم

    به قسمت شیشه بانک شکستن‌اش که رسیدم خنده‌ام گرفت. یاد تمام «این‌ها به اموال عمومی آسیب می‌زنن»ای افتادم که از خبرگزاری‌های حکومتی خوانده بودم. مهم‌ترین بخش سخن آن لات برای من آن‌جاست که گفت «انقلاب را ما کردیم شماها می‌خواهید بیایید سر کار؟». این حرف چیزهایی برای گفتن دارد. در این دیالوگ این مردم قلم‌به‌دست نبودند که انقلاب کردند بلکه لات‌هایی بودند که اتفاقا به قول اخیرا معروف «اغتشاش» می‌کردند.

    این پست را از این جهت نوشتم چون حس کردم در لحن بعضی وبلاگ‌نویس‌های طرف‌دار حکومت، انقلاب ۵۷ با دسته گل دادن به این و آن انجام شده.

    سه پرده از زندگی در ماجرای مهسا

    پرده اول: از سوم دبیرستان می‌شناسم‌اش. او اول دبیرستان بود و ما دوست‌های نسبتا نزدیکی شدیم. با هم کتاب‌خانه می‌رفتیم و برایش سوالات ریاضی سال سوم دبیرستان را می‌گفتم و حل می‌کردم. گاهی هم با هم درباره سوالات سخت و معمایی و المپیادی حرف می‌زدیم. نابغه‌ است. از نابغه‌ترین ذهن‌هایی که دیده‌ام را دارد. در آن سال‌های دور اگر در آزمون‌های قلمچی بالاتر از پنج کشوری می‌آورد همه‌مان تعجب می‌کردیم. تنها دو سال در دانشگاه بی‌او بودم که آمد؛ در این بین فقط گاهی تلفونی حرف زده بودیم. در لابی دانشکده هم‌مدرسه‌ای سابق که هم‌اکنون هم‌رشته‌ای‌ام شده بود را دیدم و خوش‌حال بودم. هم‌خوابگاهی هم شده بودیم و آن روزها شاید ساعت‌ها درباره مسائل فلسفی و اجتماعی با هم حرف می‌زدیم. ذهنش، طرز تفکرش و کلا وجوداش خاص و جالب بود. سال ۹۸ که شده بود، هم در آبان و هم در فاجعه هواپیما ما هم در دانشگاه اعتراض کرده بودیم. یک عده بچه بودیم که در پشت در دانشگاه شعار می‌دادیم و ناگهان با استقبال گازهای اشک‌آور و حلقه ماموران مواجه شدیم. گرچه به ما گفته بودند هم تجمع قانونی است و هم پلیس حق ورود و دخالت در دانشگاه را ندارد ولی خوب... این در حالی بود که اخبار خفت‌گیری دانشجویان دانشگاه موج می‌زد و ما هر بار با ترس به خوابگاه می‌رفتیم. پلیس‌هایشان برای دزد نبود. فردایش در جلوی دانشکده کامپیوتر تجمع بزرگ دیگری درست کردیم و فریاد «استعفا» برای مسئولین دانشگاه برانداختیم (که برخی استعفا هم دادند). رفیقمان رفت آن بالا و پشت میکروفون جمله‌ای را گفت که یادم نمی‌رود. گفت: «فکر می‌کردم این حصارها و حراست‌ها برای محافظت از ما هستند، اگر این دیوارها قرار نیست از ما محافظت کنند پس برشان دارید».
    چند روز پیش خبر آوردند که دست‌گیر شده. بسیار خشم‌گینم. نگرانش هستم و چشم‌به‌راه آزادی‌اش.

    پرده دوم: او هم‌ورودی من بود، رشته برق. مازندرانی هم بود. ما مازندرانی‌ها جمعیت‌مان در دانشگاه خیلی زیاد بود! خودمان هم تعجب کرده بودیم. فقط از ساری دوازده پسر بودیم و در کل گمانم پنجاه شست‌ تایی می‌شدیم. از همان روزهای اول هم با هم دوست شده بودیم. از شناخت‌های جالبی که کسب کردم این بود که مردم بابل نسبت به بقیه مازندرانی‌ها مذهبی‌ترند. ولی از همان مذهبی‌ها اگر کسی طرفدار جمهوری اسلامی بود دیگر خیلی اقلیت می‌شد. گمانم در کل پنجاه شست نفرمان شاید دو سه نفری این طور بودند، شاید هم کمتر. او یکی از آن‌ها بود. خیلی معدود و تک افتاده. فقط ترم‌های اول با بچه‌ها هم‌اتاقی بود و بعد دیدند که به هم نمی‌خورند و رفت. حتی در گروه تلگرامی مازندرانی‌ها هم نیاوردندش. از ما دور بود و با ما دوست نبود. آخرهای کارشناسی می‌شد که خواستگاری رفت و ازدواج کرد. در استوری‌اش وقتی «بله» را گرفت نوشته بود «چقدر بله گرفتن هیجان‌انگیز و شیرینه. این لحظه رو برای همتون آرزو می‌کنم».  بعد از کارشناسی دیگر مهندسی را ادامه نداد. با همسر‌ش از بابل به قم رفت و آن‌جا وارد حوزه شد، یک طلبه.
    دیروز عکس برهنه‌ او و همسرش را در کانال‌های تلگرامی و توئیتر دیدم. می‌گفتند این‌ها عکس‌های درزکرده فلان شاخ توئیتری ولایی است؛ ولی نبود. من می‌شناسم‌اش نبود. بی‌چاره طعمه شباهت ظاهری‌اش با فرد دیگری شد. آن عکس‌ها هم از دو سال پیش در اینترنت موجود بود. احتمالا با نصب کردن بدافزار یا با هر روشی دیگری درز پیدا کرده بود. شاید حتی خودش باخبر نبود اما حالا...

    پرده سوم: خیلی بچه بودیم. دبیرستانی بودم. در فضای وب آن زمان دور، یعنی همین بلاگستان‌ها می‌شناختیم هم را. دختر خوش ذوقی بود. آرزو داشت شاعر شود و شعر می‌گفت. حتی با شاعران معروفی مثل سید مهدی موسوی دوست بود. یکی از ابیات‌اش داستان شش‌کلمه‌ای 25 من است. روزی آمد به من پیام داد و گفت «یک پیشنهاد جالب‌انگیزناک برات دارم» و من پرسیدم که چی؟ و گفت بیا با هم دوست شویم. منظوراش رابطه بود. من تشکر کردم و گفتم ما از هم خیلی دوریم و هنوز بچه‌ایم و رد کردم. گذشت و گذشت. چند روز پیش نامش را در یکی از خبرگزاری‌ها خواندم که دستگیر شده.

    داستان خیلی کوتاه 82

    زنبور تا جان‌به‌لب نشده نیش نمی‌زند.

    شورش نفی‌شدگان، شورش بی‌زارها

    اوایل سال تحصیلی جدید دانشگاه پر می‌شود از رویدادها. اگر گذرت به این رویدادها خورد گاهی خوراکی و وسایل رایگان هم می‌دهند. من هم گذرم خورده بود و رد می‌شدم که پسری با روی خندان و صدای بلند گفت «سلام رفیق، لباس رایگان [با گمانم نشان دانشکده مهندسی] می‌خواهی؟» بی‌درنگ گفتم «نه». ثانیه‌ای سکوت کرد و بعد ناگهان همه دوستان‌اش بلند بلند به او خندیدند. تعجب کرده بودند که یکی انقدر با اطمینان به لباس رایگان نه بگویید. همان‌طور که داشتم دور می‌شدم صدای خنده‌هایشان را می‌شنیدم.
    رفتم به سالن تفریحی بچه‌های مهندسی. جمعی جمع بودند و انگار جشن کوچکی برای گروهی بود که گیتار می‌زدند و می‌خواندند. دختری بسیار قدبلند سمتم آمد -می‌گویم بسیار چون چیزی حدود ۱۸۵ سانت قد داشت- و با دامنی کوتاه و موهای بلند و بور گفت «تو هم می‌خواهی بخوانی؟»، گفتم «نه». همین که صدایم را شنید گفت که انگار حال خوشی ندارم. تایید کردم. خواست هم‌صحبت شود. می‌خواست با درددل کمکم کند اما گفتم که توضیح‌اش سخت‌است. بعد گفت که وقتی رفت جلو یک آهنگ شاد برای من خواهند خواند. تشکر کردم. وقتی می‌خواند به من نگاه می‌کرد. با چشمان‌اش زل زده بود تا چیزی نبیند جز یک چهره غمگین. درددل با این دیکتاتوری ندیده‌ها کارساز نیست. چگونه می‌توانستم بفهمانمشان که دو روز است از خانواده‌ام بی‌خبرم؟ واتساپ را قطع کرده‌اند و پدر مادرم چیزی جز واتساپ بلد نیستند. من نگران خانواده‌ام هستم، خانواده‌ای که در رشت دارم و مادر پدری که هم‌اکنون در ساری هستند. آن تک تیک واتساپ مضطربم می‌کند.

    امروز صبح زود در دانشکده استاد سالخورده‌مان را دیدم. گفت که از دیدنم خوشحال است و از حالم پرسید. گفتم حال خوشی ندارم، مشکلاتی در کشورم است که می‌دانید. پرسید حال خانواده‌ات خوب است؟ گفتم امیدوارم که آره، ولی بهشان دسترسی ندارم و اکثرشان در رشت هستند؛ از داغ‌ترین نقاط اخبار امروز ایران. این را که شنید لبخند بزرگی زد و گفت من رشت را می‌شناسم، پدرم رشتی است.
    بله استاد سال‌خورده ما ایرانی بود. گفت زمان انقلاب ۵۷ که بود من در کانادا بودم و خانواده‌ام در ایران. تلفون‌ها به درستی کار نمی‌کردند و راه ارتباطی درستی نداشتم. اخبار را می‌شنیدم و نگران خانواده‌ام بودم، کاملا درک‌ات می‌کنم. اندکی مکث کرد و گفت این‌ها با شعار آزادی و رفاه و شادی آمدنده بودند. مدعی بهشت آوری بودند و حالا جهنم ساخته‌اند. مدام چنین خبرهای دل‌خراشی از بهشتشان می‌آید و ناراحتم می‌کند. خواستم یادی از رشت کنم پرسیدم پدرت کدام دبیرستان درس می‌خواند؟ گفت «شاه‌پور». گفتم شاه‌پور یکی از کهن‌ترین مدارس رشت است و مدرسه هوشنگ ابتهاج و معین. پاسخ داد پدرم همکار ابتهاج بود.

  • ادامه مطلب…
    ۱ ۲ . . . ۲۶
    سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست؛ «serendipity» واژه‌ای انگلیسی با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده، اما به دستش آورده.
    همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند، همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

    پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


    ذات متن برای خوانده شدن است. کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.