.

تو ستارهٔ دنباله‌دار من بودی.

هر بار که تو را می‌دیدم آرزو می‌کردم.

کاش نمی‌خوابیدم

دریا دریا تباین است میان مکانی که ایستاده‌ام و قله‌ای که گمان می‌کردم خواهم ایستاد. دبیرستانی بودم، آن روزها که حقیقت بر دیوار آرزو‌ها تکیه داده‌بود اما رفته‌رفته خود را تاراند تا هر چه بیشتر از خواسته‌ها فاصله بگیرد و من دانش‌گاهی شدم. انگار که بهار دبیرستان، تابستان و پاییز را نادیده‌گرفت و صاف به زمستان رسید. من را با وعدهٔ آینده‌ به دانش‌گاه آوردند، نگذاشتن رشته‌ای که دوست داشتم را بروم و حالا بعد از چهار سال حس می‌کنم که هیچ آینده‌ای در انتظارم نیست، تنها به گذشته‌ام اضافه می‌شود.

من در این‌جا یک عدد بیشتر نیستم. تمامم در عدد خلاصه می‌شود. مگر تمام آن شب بی‌داری‌ها، تمام آن زندگی‌ای که نداشتم، فدا کردن تک‌تک ثانیه‌های عمرم، در یک عدد کوچک‌تر از بیست جا می‌گیرد؟ سال‌به‌سال عمرم در زمستان سپری می‌شود و تمام لحظاتی که اسمشان جوانی بود اما جوانی نکردم. این‌ها را چطور در یک عدد نشان می‌دهند؟ این عدد برای من عدد بالایی بود اما مرا خوش‌حال نمی‌کرد. گرچه که بعضی با این عدد خرسند می‌شدند.

بعضی‌ ایمان دارند که بهار در خارج کشور است. من اما حس می‌کنم که هیچ آینده‌ای در انتظارم نیست، تنها به گذشته‌ام اضافه می‌شود. می‌ترسم زمانی که جوانی دست‌خداحافظی‌اش را برایم تکان داد؛ من در کشوری غریب دوان دوان به سمت اولین انسانی که می‌بینم بروم و بپرسم: «پس این بهار کجاست؟» و او نگاهی حزن‌انگیز به من بی‌افکند و بگوید: «فقط تو خواب بودی، بهار آمد و رفت»

پ.ن: وقتی بچه بودیم همهٔ‌مان در یک مسیر قدم می‌زدیم ولی با کفش‌های متفاوت، در دانش‌گاه اما در یک ساختمان هستیم با چشم‌اندازهایی متمایز.

بی آن که دیده شوم

امروز دیدمت، بی آن که دیده شوم.

دست خودم نبود، تو تنها کسی هستی که هیچ‌گاه چشمانم از پیداکردنش در میان شلوغی باز نمی‌ایستد. باورت نمی‌شود اما حس کردم که چقدر دلم برای نداشتند تنگ شده. احمقانه نیست دل برای نداشتن کسی تنگ شود؟ دل‌تنگِ نبودنِ کسی هم مگر می‌توان بود؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که اندازهٔ لغتی که در هیچ لغت‌نامه‌ای نیست دل‌تنگ شدم. سنگین از ثقل کلماتی که حتی نمی‌شود یک‌جا برای یک‌نفر تعریفشان کرد. قلبم برای باز شدن از این دل‌تنگی تا همین الان می‌تپد. هشت ساعت است که بی‌وقفه می‌تپد، تمام راه می‌تپید. در میان راه چند لحظه ایستادم و دستم را فشار دادم روی قلبم تا باور کنم که هنوز سر جایش مانده و جایی پرت نشده باشد روی زمین، اما نبود.

باز برای باری دیگر به غمگین‌ترین نقطهٔ دانش‌گاه سری زدم. صندلی‌ای که تو اولین‌بار، بر روی آن بودی.

.

تقصیر را انداختند گردنش. از زیر پاهایش شانه خالی کردند و دارش زدند.

کسی زیر باران نمی‌رود؛ چترش را نمی‌بندد

هنوز هم مثل سال‌های قبل، ساری باران می‌بارد. هنوز کسی زیر باران نمی‌رود؛ چترش را نمی‌بندد. هنوز هم آن صندلی که اولین‌بار او را بر روی آن دیدم غمگین‌ترین نقطه‌ی دانش‌گاست. هنوز هم مردم از ارزانی‌ای حرف می‌زنند که دوران شاه بود و شاید دیگر تکرار نشود. هنوز هم شب نشده چراغ‌های خیابان‌ها روشن می‌شود و هنوز کسی نمی‌داند که چطور فاصله‌ای بسیار دور، بین دو نفر که نزدیک هم زندگی می‌کنند باز می‌شود. هنوز همه چیز مثل قبل است؛ فقط گوش پدربزرگ دیگر نمی‌شنود؛ فقط پیمان مُرد.

حرف

گاهی اوقات برای بعضی حرف‌ها دردل کردن نتیجه عکس می‌ده، راه حل بعضی مشکلات تو نگفتنه، ذات بعضی حرفا تو خود ریختنه.

آدم‌ها حس‌هایی دارن که خودشونم درکش نمی‌کنن. آدم‌ها حرفایی دارن که حتی با خودشونم نمی‌زنن.

اما عجیبه! حرف‌هایی که هیچ وقت گفته نمی‌شن ماندگاری بیشتری تو دل آدم دارن. هر صحنه‌ای رو بهونه می‌کنن تا یادآورت بشن. اون وقته که حس می‌کنی به یکی نیاز داری تا باهاش دردل کنی اما جز خودت کسی نمی‌فهمه، حتی به فهم خودتم مشکوکی

آدما حرفایی دارن که حتی با خودشونم نمی‌زنن.

.

تنها پدربزرگ گریه نکرد

نفهمید که مرده

.

«تو زیباترین دختری هستی که تا کنون دیدم»

یک مرد کور گفت

.

آن‌قدر ناگهانی بود که اشک ها هم شوکه شده‌‌بودند

لحظه هایی لب‌ها وامانده‌ بود. پلک ها ایستاده

از آن روز همه‌چیز خاکستری شد.

حتی سفید، حتی سبز

.

امروز غصه‌هایم آن‌ قدر تلخ‌ شد که نتوانستم بخورمشان

۱ ۲
سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست!
«serendipity» کلمه‌ای انگلیسی، با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده؛ اما به دستش آورده.
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند.
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد