.

پدر باعث شد نیمهٔ پر لیوان را ببینم، نفهمیدم خود لیوان چقدر زیباست.

.

«برای فروش»

لباس‌های کودکی که زاده نشد.

برگرفته از اولین داستان شش‌کلمه‌ای از ارنست همینگوی:

For sale: baby shoes, never worn

.

دسته‌گل را به خانه‌ آورد؛ قفل عوض شده‌بود…

.

نردبان برای بالا رفتن نبود!

پایین افتاد و مرد…

.

او یک نت اشتباهی بود، وسط آهنگ مورد علاقه‌ام

.

معلم پرسید: وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چی کاره بشی؟

پاسخ داد: من بزرگ نمی‌شم

{چگونه می‌توانیم به محک کمک کنیم؟}

.

غمگین‌ترین جای مجسمه، لبخندی است که با چاقو تراشیده‌اند.

.

او مانند ماه بود. نمی‌درخشید؛ اما، نیمی از او همیشه پنهان…

.

خیلی‌ها هنوز زندن؛ چون کشتن جرمه

هیچ‌کس

.

آن‌ قدر بی‌پول شد که سیگار ترکش کرد.

سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
"serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد