یلدا، آغیان و خانم محمودزاده

یلدا برای خانوادهٔ پرجمعیت ما شبی با ارزش است؛ حداقل من که این‌طور فکر می‌کنم. از بزرگان تا برگ‌برگ شجرنامهٔ خانواده در آن حضور دارند و هر کس که نیاید انبوهی از دل‌شادی و غذای خوب مادرجون را از دست داده‌. من از تهران پا شدم و به شهرمان ساری برگشتم تا در این جشن کنار خانواده باشم چون وقتی صحبت از یلدا می‌شود بهانه‌های درسی ما دلایل موجهی نیستند و من بهانهٔ دیگری نداشتم.

همه می‌دانند که من عاشق فرانسه هستم. وقتی به خانهٔ آقاجون رسیدیم فامیل‌ها به من گفتند که امشب یک میهمان، مخصوص من دارند. نامش آغیان بود. دختری فرانسوی که جهان‌گردی می‌کرد و یلدا را میهمان میهمانی ما بود. من را که دید آمد جلو و با لهجه خاص خودش گفت: «سلام»، من هم احتمالاً با لهجه خاص خودم گفتم: «Bonjour, quoi de neuf Madamezel»(به فرانسوی: سلام، چه خبر دوشیزه؟) لب‌خند بزرگی روی لبانش آمد و به فرانسوی صحبت کرد؛ اما من چند کلمه‌ای را بیشتر متوجه نشد. گفتم که فرانسوی بلد نیستم و همان جمله، آخر دانش من از فرانسوی هست!

آغیان دختری با قدی نسبتاً بلند بود. موهای کوتاه قهوه‌ای رنگی داشت(کوتاه بودن موهایش داستانی دارد که جلو‌تر نوشتم). پوستی سفید تنش را تزئین می‌کرد اما صورتش کمی سرخابی رنگ بود. ساده بود، هیچ آرایشی نداشت و لباس خاصی هم نپوشیده بود. اکثر اوقات لب‌خند می‌زد و دندان‌های سفید و مرتبی داشت. می‌توانید عکسش را در این‌جا ببینید، سمت راستی خواهر من است.

به آغیان گفتم که عاشق فرانسه هستم. اولش نمی‌دانست که چقدر! گفتم که در دوران دبیرستان فقط موسقی فرانسوی گوش می‌دادم و کمی راجع به برخی خواننده‌های فرانسوی صحبت کردیم. بحث به تاریخ فرانسه رسید و بعد از آن به ادبیات فرانسه و گفتم که در دورانی علاقه‌مند به یک فیلسون فرانسوی به نام «ولتر» بودم. بعد از این صحبت‌ها گفت که تعجب می‌کند که این‌قدر راجع به فرانسه اطلاعات دارم و انگار جدی جدی عاشق فرانسه هستم و من در جواب گفتم که تازه کجایش را دیده‌ای! 

عکس‌های اتاقم را نشانش دادم. من یک پازل‌باز هستم و دیوار‌های خانهٔ ما با تابلو‌های پازلی من پرشده، طوری که چند پازل را به بقیه هدیه‌کردیم چون دیگر بر دیوار جایی نداشتیم. اتاق من هم تمامش تابلو پازل است اما پازل‌های فرانسه. آغیان تابلو‌ها را یکی یکی می‌دید. یک تابلو از انقلاب فرانسه بود و یک تابلو از پاریس، یکی دیگر از بوسه‌فرانسوی یک زوج که کنار برج ایفل و بر روی ماشین سیتروئن بودند اما در میان این تابلوها عکس یک دختر بچه هم بود. از من پرسید که این دختر بچه کیست و من پاسخ دادم: «حتی این دختر هم فرانسوی هست، یک فرانسوی-ایرانی». گفت: «اوه! چون فرانسویه عکسشو گذاشتی رو دیوارت؟» گفتم که شاید! اما هر چه هست این عکس داستان تلخی دارد. داستانی که تلخی‌اش با برداشتن این عکس از روی دیوارم پاک نمی‌شود. چند لحظه مکث کردم و گفتم: «می‌خواهی بدانی این عکس چطور روی دیوار من هست؟» پاسخ‌اش را نشنیده، داستان را تعریف کردم:


با این که پنجاه‌‌ و پنج‌سالی بیشتر سن داشت؛ خانم محمودزاده از بهترین دوستان من بود. وقتی در راهنمایی درس می‌خواندم، با هم در راه تهران-ساری هم‌سفر شده بودیم. من در آن دوران بچهٔ شیرینی بودم و همین باعث شد تا ما را به خانه‌شان دعوت کند. بسیار مهربان بود و به من مهربانی می‌کرد. خانه‌ای نزدیک به خانه ما داشت و من چند هفته‌ای یک بار می‌رفتم پیش خانم محمودزاده و او هم برای من کیک هویج می‌پخت. آخ که چه کیکی بود؛ شیرین، پف‌دار و تزئین شده. پنج‌سال وظیفه‌اش این بود که برای ما کیک هویج بپزد و ما هم وظیفه‌مان خوردن کیک بود. بسیار من را دوست داشت، من درسم خوب بود و در اکثر مسابقات مقامی می‌آوردم و در شهر کوچک ما هر وقت که بنری برای دانش‌آموزان نصب می‌کردند عکس من هم بود. خانم محمودزاده خیلی خوشش می‌آمد و هر بار می‌گفت که عکست را فلان جا دیدم. شوهرش، آقای محمودزاده، تاجری تبریزی بود و حالا دوران بازنشستگی‌شان را در ساری سر می‌کردند. هر دو ترک بودند و همیشه تلوزیونشان روی کانال‌های ترکی بود. دو سال که از دوستی ما گذشت آقای محمودزاده فوت کرد و جایی در بهشت زهرای تهران دفن شد. آقای محمودزاده که رفت، خانم‌ محمودزاده تنهاتر شد و بیشتر به خانهٔ ما می‌آمد؛ ما هم بیشتر به خانه او می‌رفتیم. من که تا راهم کج می‌شد از خانه او سر در می‌آوردم. خانم محمودزاده هم اتاقم را دوست داشت.

فهمیده بود که عاشق فرانسه هستم چون تمام اتاقم پر شده‌بود از تابلوهای پازلی فرانسه. یک روز به من گفت: «می‌دونی دختر من توی فرانسه زندگی می‌کنه؟» یادم هست که آن روز یک هورای بلند سر دادم و گفتم که باید عکس‌هایش را به من نشان بدهی. پس بعد از نهار من هم با او راهی خانه‌اش شدم. کامپیوتر قدیمی‌اش را روشن کرد و تک‌تک عکس‌هایی که دخترش از فرانسه برایش ای‌میل زده‌بودن را نشانم داد. دخترش ازدواج کرده بود و شوهری فرانسوی داشت. شوهرش عکاس بود، نه به معنی عشق عکاسی، شغلش حرفه‌ای‌اش عکاسی بود. در میان عکس‌ها، دختری بسیار زیبا وجود داشت. دختری با لب‌خندی ملیح که موهایش وقتی زیر آفتاب بود طلایی می‌شد و وقتی نبود، قهوه‌ای. من گفتم: «وای، این دختر چقدر خوشگله!» با آن خندهٔ همیشگی‌اش گفت: «نوه من هست، سه سال ازت کوچیک‌تره». من که چشمانم گرد شده‌بود درخواست کردم که عکس‌های بیشتری از نوه‌اش نشانم دهد. تمام عکس‌هایش را دیدم و به خانم محمودزاده گفتم که به نظرم خیلی زیباست. حتماً خانم محمودزاده هم همان اول فهمیده بود که دلم برایش لک زده. آن روز برایش از دل‌مشغولی‌هایم تعریف کردم، بچه بودم، هنوز نمی‌دانستم که زندگی مثل رویاهایم نیست که بتوانم هر چه بخواهم در آن بگذارم. گفتم که دوست دارم یک دوست‌دختر فرانسوی داشته باشم چون فکر می‌کنم فرانسوی‌ها خیلی شبیه به من و خانواده‌ام هستند. گفتم که بابا مامان از بچگی برایم یک کانال کارتون فرانسوی می‌گذاشتند و من به آن‌ها حسودیم می‌شود. به آن مدرسه‌ها، به آن فرهنگ و به آن زندگی‌هایشان، به همه چیزشان حسودیم می‌شود. یادم هست که گفت: «فکر نکنم نوه‌ام دوست‌پسر داشته باشه، دفعه بعدی با هم می‌ریم فرانسه و باهات آشناش می‌کنم». من در آن سن خیلی این حرف را جدی گرفته بودم. به خانم محمودزاده گفتم که به دخترش بگویید عکس‌های بیشتری بفرستد؛ او هم همین کار را کرد. دیگر کار هر چند وقت من این شده بود که به خانه‌اش برم و به عکس‌های جدیدی که از دختر و نوه‌اش از فرانسه برایش رسیده نگاه بکنم و همین ما را بهترین دوستان هم کرده بود. نوه‌اش بسیار زیبا بود و من تنها منتظر این بودم که با خانم محمودزاده به پاریس برویم.

چند وقتی به همین روال گذشت و من دوم دبیرستان بودم که یک روز دخترش یک عکس از بچگی‌های نوه‌اش را ای‌میل کرد. وقتی به خانه‌اش رسیدم گفت: «خوب شد اومدی پیمان، امروز یک عکس برام اومده که حتماً خوشت می‌یاد» رفتم و عکس را دیدم. محشر بود. عکس یک دختربچه با موهایی لخت، جهت گرفته با بادی که در دشتی می‌وزید و دستانی که یک خرگوش سیاه را در آغوشش کشیده بود. بدون لحظه‌ای درنگ گفتم: «من این عکس رو می‌خوام! می‌خوام بذارمش تو اتاقم» خانم محمودزاده کمی جا خورده بود، آخر قاب گرفتن و تابلو درست کردن گرفتاری داشت؛ اما قول داد که یک روزی که مناسبتی بود، تابلو‌اش می‌کند و به عنوان کادو، هدیه‌ می‌دهد.

در همان روزها بود که خانم محمودزاده مریض شد، هیچ آشنایی در ایران نداشت و خانواده ما تمام کارهایش را می‌کرد. چند پرستار برایش گرفتیم و من دیگر نمی‌توانستم به خانه‌اش برم تا عکس‌های جدید نوه‌اش را نشانم دهد چون نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. دخترش که از فرانسه آمد بدو بدو به خانه‌شان رفتم تا دختر رویاهایم را ببینم اما انگار او را ایران نیاورده بودند. خانم محمودزاده نمی‌توانست درست حرف بزند. به او گفتم ایرادی ندارد که نوه‌اش نیامده، دیگر مهم نیست، من نگران خودش هستم. یادم است که گریه‌ام گرفته بود، وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید گریه نکردن بدترین‌کار برای انجام ندادن است.

چند روز که گذشت یکی از پرستارها به خانه ما آمد. خانم محمودزاده همان روز مرده بود و دیگر هیچ وقت کیک‌های هویجش را نمی‌خوردیم. پرستار بسته‌ای را به ما داد و گفت: «خانم تاکید می‌کرد که این بسته برای پیمانه و حتماً به دستش برسه» من بسته را گرفتم، بردم توی اتاقم و بازش کردم. خانم محمودزاده به قولش عمل کرده بود. عکس کودکی دختری که دوستش داشتم قاب شده بود و حالا در دستان سرد من قرار داشت. من فقط در عجب بودم که چرا آن مناسبتی که در آن این عکس را کادو می‌گیرم، باید مناسبت مرگ خانم‌محمودزاده باشد. آه که تمام عکس از اشک‌های من خیس شده بود.


آغیان داستان را که شنید کمی غمش گرفت. صحبتمان رفت سر روابط در ایران و به هر سختی‌ای که بود تا حدودی تفاوت‌های فرهنگی را برایش توضیح دادم. او هم از خودش برایم گفت، گفت که آشپز بوده و سال‌ها کار کرده که بتواند کل جهان را بگردد و یک کتاب بنویسد. در حال درست کردن یک کمیک‌بوک دربارهٔ سفرهایش است و هر وقت که تمام شد حتماً کتابش را برایم می‌فرستد. بیست‌وهفت‌ساله بود و عاشق نقاشی و غذا. گفت که موهای بلندی داشته اما برای کمک به افراد سرطانی موهایش را تقدیم به آن‌ها کرده، بعد تندی گوشی موبایلش را از اتاق آورد و عکسی با موهای بلند از خودش نشان داد. گفتم که به نظرم خیلی زیباست، حتی با موهای کوتاه. با لب‌خندی واقعی از من تشکر کرد. حس خیلی خوبی داشت چون وقتی دبیرستانی شده بودم مامان بابا گفته بودند که دیگر نباید به دختری جز دخترهای فامیل بگویم که زیباست. چون ممکن است فرهنگشان با ما فرق بکند و فکرهای دیگری کنند و ناراحت شوند.

حافظ خوانی‌مان که تمام شد، مسابقه رقص را شروع کردیم. ما در میهمانی‌هایمان یک مسابقه رقص داریم که جنبه شوخی دارد و بابا و عمو به سه تیم اول جایزه می‌دهند. نوبت آغیان که شد به او گفتند که باید یک همراه داشته باشی. آغیان آمد طرف من و دست من را گرفت و گفت که با او برقصم، من رقص بلد نبودم اما مجبور بودم! رقص که شروع شد خواهر من دوید وسط ما دوتا که با من همراهی کند تا جلوی آبروریزی رقص من را بگیرد! سر آخر تیم ما را سوم اعلام کردند و ما نفری پنجاه تومان بردیم. دوست‌پسر دختر عمویم تا دید که آغیان من را برای رقص انتخاب کرد آمد پیشم و به شوخی گفت: «مگه دوست‌دختر فرانسوی نمی‌خواستی؟ همینو بگیر دیگه» من خندیدم و گفتم که دیگه خیلی دیر شده چون باید کریسمس را پیش خانواده‌اش باشد و دارد برمی‌گردد به فرانسه.

آغیان موقع رفتن من را بغل کرد و گفت که هر وقت به فرانسه آمدم کاناپه‌اش برایم گرم است و هر وقت خواستم فرانسوی یاد بگیرم می‌توانم با او چت کنم.

و من باز در این فکر بودم که چه حیف که زندگی مانند رویاهایم نیست که هر چه می‌خواهم در آن بگذارم.

الـی .
باور اینکه اینا واقعی ان سخت بود واسم. شبیه سناریوی یه فیلم خارجیه :) اما واقعا عجیب بود واسم که هنوزم آدمایی هستن که همچین اتفاقاتی واسشون میفته!
حتی با وجود عکس‌ها هم باورش سخت بود؟

من تا قبل از دانش‌گاه زندگی فوق‌العاده‌ای داشتم. همیشه به همه گفتم که هدفم از زندگی این هست که زندگیم شبیه یک فیلم باشه و ارزش تعریف کردن داشته باشه(برای بابا تا حدودی هست، تا قبل از ازدواجش). متاسفانه از وقتی اومدم دانش‌گاه این هیجان کم شده جز این ترم که یکی دوتا اتفاق پرهیجان خوب افتاد.
حقیقتش این داستانی که تعریف کردم به نظرم زیاد عجیب نبود! ساده بود. یک خانم پیر که یک دختر در فرانسه داشت و بعد از حدود چهارسال دوستی با من فوت کرد. چیز چندان عجیبی نیست و من خاطرات و اتفاقات عجیب‌تری تو زندگیم دارم.

در نهایت، به نظر من ما به اندازه وسعت زندگی‌ای که برای خودمون با دوستان، سفرها، عمل‌ها و رویاها می‌سازیم، از اتفاقات جالب برخوردار می‌شیم. البته کمی هم شانس چاشنی کار هست.
اگر من اون روز توی ماشین از کیک خانم محمودزاده تعریف نمی‌کردم و ازش نمی‌خواستم من رو به خونش دعوت کنه و باز هم برام کیک بپزه هیچ‌کدوم از این اتفاقات نمی‌افتاد. هیچ‌کدوم، اگه می‌خواستم مثل یک بچه آروم و سر به زیر باشم.
فیلو سوفیا
چقدر این پست حس خوبی داشت چقدر دوسش داشتم:)
ممنون...امیدوارم هر چه زودتر زندگیت رنگ رویاهات رو به خودش بگیره:)
خواهش می‌کنم :)
خوش‌حالم که از این پست خوشتون اومده.

خیلی ممنون. من هم امیدوارم، امیدوارم که بتونم رنگ رویاهامو به زندگیم بدم.

پ.ن: راستی! اون پرستاری که صحبتش شد، مثل ما گیلانی هست. دوست پسر دختر عموم هم رشتیه.
الـی .
منظورم این نبود که باور نمیکنم نوشته هاتون رو. اما واسم عجیب بودن چون همچین چیزایی هیچ وقت دور و بر من اتفاق نمیفتن. خوش به حالتون. البته ادامه‌ش گفتین که شما خودتون سعی میکنین زندگیتون این شکلی باشه. تا حالا بهش فکر نکرده بودم که زندگیم رو شبیه فیلم بسازمش‌. واقعا احسنت. خیلی چیزا هس که باید ازتون یاد بگیرم انگار :) با فرهنگ جایی که من زندگی میکنم کسی یه توریست رو دعوت نمیکنه خونه‌ش که باهاش مسابقه رقص بذاره. خیلی خوب و لذت بخش باید باشه.. :)
و اینکه اگه اون اتفاقای جالب تر میتونن اینجا نوشته بشن خیلی مشتاق میشم واسه خوندنشون.
اوه! بله.
من وقتی دبیرستانی بودم یک نوشته بسیار بلند تحلیلی دربارهٔ تباه شدن زندگی دبیرستانی‌ها در ایران نوشته بودم که خلاصه خلاصش تو یکی از پست‌های خیلی قدیمی وبلاگ خانم نیلوفر نیک‌بنیاد(نیکولای آبی وبلاگی‌ها) هست. متاسفانه ایشون مدتیه که وبلاگشون رو بستن و من نمی‌تونم لینک اون پست رو بدم.

بله من می‌فهمم، راستش خانوادهٔ ما به دلایلی فرهنگش یه کم متفاوته.

من همشون رو چند بار نوشتم. بعدا هم می‌نویسم ولی نوشتن‌های من دلیه. یعنی هر وقت تو دلم افتاد چیزی رو می‌نویسم. باید اتفاقی بیوفته که یاد اون خاطره بیوفتم.
چشم حتماً.

خیلی ممنون که وبلاگم رو می‌خونین.
الـی .
راستی، معنی اسمش رو پرسیدین؟ آغیان ینی چی؟
بله پرسیدم. ما برای راحتی می‌گفتیم آغیان اما تلفظ درستش «اُغیان» هست و به صورت «oriane» نوشته می‌شه.
یعنی طلوع خورشید.
why.
باید از زندگی پرماجرای قبل دانشگاهت بیشتر واسم بگی. پست خیلی خوبی بود:) خوشحالم از اینکه بعد اون دوره سخت همچین شب خوبیو کنار خونوادت تجربه کردی.
و اینکه شما تو سالهای اول دوره جوانیت قرار داری. واسه همه یه دوره از زندگی کسل کننده و بی هیجان میشه. حتما بعد این دوره زندگیت به روال خوب سابقش برمیگرده پیمان جان.
مفتخرم  به وجودت تو زندگیم :)
سلام، اگه فرصت پیش بیاد و موضوعش فراهم بشه چرا که نه.

امیدوارم که دلیلش همین باشه.
ممنون.
سـارای بـــانــو :)
یجوری شدم...
داستان جالبی داشت این حقیقت :)
بله داستانش جالبه واقعاً. ریز وقایع توی دفترچه‌خاطراتم بود اما گم شد متاسفانه.

ممنون از حضورتون.
صبا
زندگی بی نهایت عجیب تر از اون هست که ذهن انسان میتونه برای خودش بسازه شاید در آینده دوباره نوه خانم محمود زاده رو دیدین و سرندیپیتی خودتون رو پیدا کردین  
بله بله، شاید.
خوش‌اومدین.
لادن --
خوندن خاطره ها با این جزییات و این حس قوی واقعا لذت بخشه. امیدوارم همه ی رویاهاتون به واقعیت تبدیل بشه.
خیلی ممنونم ازتون :) 
Bahar __
چقد خوب بود...
چقد زیاد!
و چقد اون عکس عه توی باد قشنگ بود.
راستش خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا و کلا محیط وب.
ولی یکهو گذرم افتاد به اینورا.(:دی)
داشتم میخوندم یجورایی دچار دوگانگی بودم.
جوری که نوشته بودید نشون میداد که واقعی هست ولی مغزم میگفت نمیتونه واقعی باشه!
آخه اینقد زندگی میتونه "فیلم طور" باشه؟
ندیده بودیییییییییییییییییییییییییییییییییییییم...!:دی
سلام. 
من دلم براتون تنگ شده بود. دیگه از وبلاگ‌تون هم خداحافظی کردین انگار. 
سارا...
سلام...

قلم بسیار زیبایی داری ... و البته از کسی که سالهاست وبلاگ می نویسه... همین توقع هم میره ...
به نظر من زندگی اغلب آدما مثل فیلمه ... شاید خودشون حس نکنند ... ولی زمانی که برای دیگران بازگو میکنند......... به نظر قصه یا فیلم میاد......... اینو زمانی فهمیدم که ماجرای ازدواجم رابرای کسانی تعریف کردم........ و ماجرایی که زندگی واقعی من بود ......اما برای شنونده ها مثل یه قصه ... یا یه فیلم بود........ 
خیلی چیزا هست که برای من عجیبه ... برای دیگری نه ........و برعکس......
و خیلی ماچراها ی معمولی هم هست که .........نحوه ی تعریف کردنش.......اونو مثل یه قصه ی جذاب میکنه ........
در ضمن.........خیلی خوش شانسی که در  چنین خانواده ای متولد شدی ....... چون مسلما انتخاب خانواده  ... دست انسان نیست و ....... شانس باید یاری کنه .....
برات آرزوی موفقیت های بیشتر از قبل دارم ...

سلام، خوش‌اومدین. 
خیلی ممنون، لطف‌ دارین. حقیقتش من حس نمی‌کنم که قلم چندان قوی‌ای دارم و به ندرت هم سعی می‌کنم که زیبا بنویسم اما نظر شما خیلی بهم روحیه داد. 
بله خودمم خیلی خانوادم رو دوست دارم و کودکی فوق‌العاده‌ای داشتم. 

به همچنین :) 

پ. ن: خیلی خوب می‌شد اگه از طریقی می‌تونستم ماجرای سخت‌باور شما رو بشنوم. 
Bahar __
سلام.
ممنونم!
میدونید چیه؟
تصمیم گرفته بودم یه چند ماهی دور باشم از وبلاگو اینا.هنوزم این تصمیم ادامه داره.
اما تابستون حتما شروع خواهم کرد!
هممم، پس که این طور‌. 
موفق باشید. 
نیلوفر
تو سایت CouchSurfing اکانت ساختید تا حالا؟ فک کنم از موضوعش خیلی خوشتون بیاد.
خیلی ممنون. بله آشنا هستم. 
وحید
مثل همیشه زیبا و تاثیرگذار
شنیدن داستان عشق پاکی که سربسته مونده باشه، خیلی حزن‌انگیزه؛ مثل یه صندوقچه‌‌ی گنج که کلیدش هیچوقت پیدا نشده. امیدوارم یه روز بری فرانسه و پیداش کنی و این عکس رو نشونش بدی. شاید مادربزرگش در مورد تو هم چیزهایی بهش گفته باشه ;)
سلام وحید
نمی‌دونم گفته یا نه ولی گمون نکنم اگر هم گفته باشی چیزی در حافظهٔ افراد مونده باشه :))

اما خانوادشون ما رو می‌شناسن و اگه یه روزی رفتم فرانسه احتمالاً خونشون برم.
فیوریوسا
لعنتی من خیلی با این پست گریه کردم
 ولی خب "حزن سبز" بود پست ... :)
من نمیتونم وبلاگ شمارو دنبال کنم چرا؟

نمی‌دونم! ولی شاید دلیلش این باشه که همین الان دنبال می‌کنید. چون اسم م.طرار تو دنبال کننده‌ها هست.
اسماعیل
سلام
خیلی با این پست حال کردم... یکمی هم غم انگیز بود برام... دلم گرفت
همیشه خوش باشی دوستم
سلام.
خیلی ممنونم از لطفتون. خوش‌حال شدم که خوشتون اومد.

ممنونم که خوندینش :)
پویان حسن آبادی
دلم برا بلاگ تنگ شده بود. بیشتر از اون دلم برا این بلاگ تنگ شده بود. نه زندانی بودم، نه کاری داشتم، نه کنکور تا الان بیخ خرخره‌م بود... اشتباه خودم بود که نبودم :)
این پست‌و که خوندم مث اون زندانیِ تازه‌آزادشده تو فیلمی که یادم نیست اسمش چی بود به خودم گفتم now i see what i was missing this whole time.
خیلی حرف به ذهنم می‌رسه درباره این پست بنویسم و نمیتونم.کلمات خیلی خوب اینجا و تو این جمله تصور کن، تعریفای زیاد و پر از اغراق و... من زبونم نه، ذهنم بند اومده!
سلام دوست من، حقیقتش منم دلم برات تگ شده بود و چند بار به یادت افتادم چون خیلی تحسینت می‌کنم که تو اون سن چنین ترجمه‌های خوب و طولانی‌ای می‌کردی.
قبلاً هم بهت گفته بودم که خیلی احترام می‌ذارم به این ترجمه‌ها.

الان که دیدم بعد مدت‌ها پست جدید گذاشتی خوش‌حال شدم :) امیدوارم موفق باشی. حیف وبلاگ‌هایی مثل تو که توشون می‌شه طلا پیدا کرد انقدر کم مخاطب هستند. زمونهٔ وبلاگ عوض شده. دیگه مثل قدیما نیست راستش.
yalda shirazi
این جمله رو که خوندم: هیچ‌کدوم از این اتفاقات نمی‌افتاد. هیچ‌کدوم، اگه می‌خواستم مثل یک بچه آروم و سر به زیر باشم.
به این نتیجه رسیدم که احتمالا به همین دلیله که زندگی من یکنواخته. البته بگم که خیلی از این یکنواختی بدم نمیاد چون معلوم نیست زندگی با هیجان چقدر سخت باشه! ولی این جمله خیلی چیزا رو به من یادآوری کرد...
خوش‌اومدین
خوش‌حالم که این جمله به دردتون خورد. راستش برعکس، زندگی بی‌هیجان برای من سخته و این فقط گوشه‌ای از تفاوت انسان‌هاست.
انگور ...
چقدر خوووووب و چه ناراحتم که زودتر نخوندمش . با وجود غمناکی داستان، یه حس خوبی داشت داستانه که از واقعی بودنش میومد. 
شاید همه یا بخشایی از زندگی همه مون شکل قصه باشه و مطمئنا اگه آدم بگرده یه سری از خوباش رو پیدا میکنه اما این توانایی روایتش به همون خوبی و واضحی و روشنی ای که اتفاق افتاده خیلی تحسین برانگیزه و من واقعا کم دیدم.
منظورتون از «توانایی روایتش به همون خوبی و واضحی و روشنی ای که اتفاق افتاده» به داستانه؟ یعنی بعضی داستان‌ها هستن که این توانایی رو ندارن که واضح روایت بشن؟
به نظر اگر هر آن‌چه تو ذهنمون دربارهٔ یک داستان داریم رو پای کاغذ بیاریم روایتی واضح رو شکل می‌دیم. اما ممکنه حوصله نوشتن رو نداشته باشیم و خرابش کنیم، برای همین متن‌های طولانی واضح‌ترن.
انگور ...
به داستانه . داستان ها قابلیتش رو دارن اما آدم ها اکثرا توانایی واضح و دلنشین روایت کردنشو ندارن و این فقط به قلم خوب نویسنده بر میگرده 
اوه! الان فهمیدم
لطف دارین. حقیقتش من تا امروز حس نکردم که قلم خوبی دارم. ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست!
«serendipity» کلمه‌ای انگلیسی، با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده؛ اما به دستش آورده.
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند.
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد