خداحافظی (پست موقتی طولانی)

من این وبلاگ‌ را حدود دو و نیم سال پیش درست کردم. بعد از نوشتن صفحات ویکی‌پدیای داستان شش کلمه‌ای و برای فروش: کفشهای کودک، پوشیده‌نشده دوست داشتم تا جای ممکن به ترویج این سبک در فضای ادبی فارسی کمک کنم*؛ پس این وبلاگ را ساختم تا اگر کسی به دنبال نمونه‌های فارسی این نوع داستان گشت بتواند پیدایش کند. بیشتر این داستان‌ها از خودم هست، تعدادی ترجمه و تعدادی از لا‌به‌لای متون نویسندگان.

حالا احساس می‌کنم به مدتی استراحت نیاز دارم. به احتمال زیاد یک‌سال دیگر بازگردم.

پ.ن*: اولین بار در وبلاگ Narrative با این سبک آشنا شدم. اگر آن وبلاگ نبود این وبلاگ ساخته نمی‌شد.

پ.پ.ن: اگر یک ره‌گذر تازه‌وارد هستید به بخش‌های «داستان‌های خیلی کوتاه» و «متفرقه» و «خاطرات» سری بزنید. گاهی چیزهای جالبی پیدا می‌کنیم که کم‌یاب و نایابند.

تا سالی دیگر به درود دوستان ♥

آواتار
۳۱ شهریور ۰۸:۱۲ علیرضا آهنی
بدرود
بدرود دوست من. 
من وقتی هم سن تو یا کمی کوچک‌تر بودم به فضای وبلاگ اومدم.
آواتار
بخش داستان های کوتاه رو کامل خوندم. قبلنم جسته گریخته یکمش رو خونده بودم.
از بخش خاطرات خیلی خیلی لذت بردم و احتمالا یه روز میرم "سگ پز"
گرچه به هر حال بهداد یا نیما سفارش نمیدم _ وی از عاشقان و فریفتگان خیار شور و گوجه بود_ ولی حس میکنم اونجا بودن خیلی میچسبه:)
باقی مطالب بخش خاطرات رو میذارم هر زمان که برگشتم به وبلاگ نویسی میخونم. حس میکنم اونموقع خوندش تاثیر مثبتی روی نوشته های خودم میذاره.
کلام اخر اینکه خیلی حیف شد رفتین اقا! اینجا جزو حرفه ای ترین وبلاگ هایی بود که تا الان دیده بودم. خوشحالم اینجارو پیدا کردم و ممنونم که نوشتیدش.
منتظر سال دیگه هستیم:)
خیلی ممنون صخره.
خیلی با نظرت خوش‌حالم کردی.
آواتار
احتمالا تنها چیزی که فکر نمی‌کردم روزم رو باهاش شروع کنم، خوندن پست خداحافظی وبلاگت بود. اون هم تو شرایطی که تازه شروع کردم به دنبال کردن و خوندن وبلاگت. حتما برای این کارت دلیل خوبی داری، ولی راستش امیدوارم استراحتت نه یک سال که حداکثر یک ماه طول بکشه.
خیلی لطف داری سروش جان.

نه این مرخصی برنامه‌ریزی شده هست. من یک سال از وبلاگ و تمام شبکه‌های اجتماعی فاصله می‌گیرم.

البته بگم سال بعد دورهٔ مهمی برای وبلاگ‌نویسی منه و احتمالا پست‌های خیلی مهمی منتشر کنم.
آواتار
ما به همین کم بودنت عادت کردیم ...
کم بیا ولی باش و بنویس 🙏🏻🌸
لطف داری.

وقت توضیح دقیق ندارم. ولی تحقیقات نشون داده بهتره چیزی رو یک دفعه رها کرد تا کمش کرد.
آواتار
۳۱ شهریور ۱۲:۲۴ علیرضا آهنی
ما هم دیه به خاطر مدرسه 9 ماه غیبت داریم
+ امیدوارم وقتی رفتی دوباره برگردی
حتما بر می‌گردم.
آواتار
پس منتظر میمونیم که بعد از این یهویی رفتن یه یهویی اومدن رو ببینیم :)
آواتار
این‌جا جزء وب‌های محبوبمه. متفاوت و نوست.
حیف...
.
به سلامت.
خیلی خوش‌حال شدم از نظرت :گل.

ممنون، بر می‌گردم. یک‌سال چیزی نیست در محیط وبلاگ.
آواتار
۳۱ شهریور ۱۵:۰۹ بنیامین بیضایی
خوندن وبلاگت خیلی خوب و جالب بود. امیدوارم موفق باشی :)
قربانت بنیامین.
آواتار
۳۱ شهریور ۱۵:۱۷ شیدا راعی ..
پیمانا
الان سرعت تغییرات زندگی به گونه‌ایه که اگه یک ماه از فضای مِزاجی دور باشی، موقع برگشتت شبیه اصحاب کهف می‌شی. علاوه‌ بر این، شرایط حساس کنونی به گونه‌ای رقم خورده که اصلن معلوم نیست ما تا یک سال دیگه وجود خارجی داشته باشیم. علی‌ای‌و‌حال اگه سال دیگه شرایط به گونه‌ای رقم خورد که در حال گریختن به سمت مرزهای ارمنستان، پاکستان، ازبکستان و دیگر اِستان‌ها بودیم، بدان و آگاه باش که خوشحال می‌شم لب مرز ببینمت. من می‌رم سمت افغانستان و طالبان. ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۹ کنار سیم‌خاردارهای خط مرزی چشم به راهت می‌مونم.


تقدیم با عشق و گلوله
شیدا
همیشه یه متن جالب تو آستینت داری :))).

حتماً شیدا. تا اون موقع وضعیت اون ور بهتر از ایرانه یحتمل.
آواتار
بدرود ! امیدوارم یک روز با آن داستان هایی برگردی که قدرت متوقف کردن زمان را دارند.
خیلی ممنون : )
من هر چقدر بیشتر می‌فهمم که این وبلاگ خواننده خاموش داشت بیشتر خوش‌حال می‌شم.
آواتار
دلتنگ خواهم ماند.
ممنون ♥.
این همه سال گذشت این یک سال که چیزی نیست.
آواتار
۳۱ شهریور ۱۹:۵۵ آرش پوردامغانی
و به همین سادگی تمام نشو!
تموم نمی‌شم آرش. ده سال تو وب‌لاگ بودم و بعد‌ها هم هستم.
فقط یک سالی مرخصی نیاز دارم همین : )

ممنون که می‌خونی.
آواتار
با اجازه صاب وبلاگ:@شیدا
قدیما تو کامنت دونی وب خودت میخندیدیم حالا هم به کامنت دونی بقیه رحم نکردی؟:)
گرچه که صاب ملکی و اختیار دار، ولییییی باااااز کن اون کامنت دونی رو اقا! تفریحات سالممونم از ما گرفتین؟ اینم تحریمه؟

+به نگارنده وبلاگ : نوکریم اقا
آواتار
۰۱ مهر ۰۶:۴۴ علیرضا آهنی
هعی یک سال عمرم توی وبلاگ گذشت :'(
آواتار
سلام.
نمی دونم الانم هستی بخونی یا تعطیلات اجباری ت شروع شده و من یه سال دیگه جواب می گیرم
فکر کنم دلیل رفتن خیلی ها برات مشخص شده باشه.اجبارن رفتن و دیگه حال و حس برگشتن نداشتن
می ترسم از این ویروس که اپیدمیکه
مام می نویسیم که نوشتن یادمون نره وگرنه..


هر جا هستی شاد باشی و تندرست
به امید دیدار
سلام.
هستم هستم، نظرات رو می‌خونم ولی پستی نمی‌دم.

آره درک می‌کنم و می‌فهمم حرفتو. من سال‌ها قبل هم یک سال از وبلاگ خداحافظی کرده بودم و بعدش برگشتم. این بار هم شک نکن که بر می‌گردم چون چند تا پست مهم دارم که باید منتشر کنم و اون پست‌ها خودشون یک سالی وقت می‌بره آماده کردنشون؛ تا اون وقت آماده شدن.

من یک دفعه ناپدید نمی‌شم. هنوز بعضی وبلاگ‌ها رو می‌خونم که وبلاگ تو حتماً جزئشونه. وبلاگی که اشعار مورد علاقشو برامون گل‌چین می‌کنه. برای من وبلاگ ارزش‌مندیه.

پ.ن: راستی می‌تونی تو اشعار کلاسیک فارسی فعل ماضی نقلی یعنی «داشتن + می + بن» رو مثل: «داشتم می‌رفتم» یا «دارم می‌رم» رو پیدا کنی؟ من همش حس می‌کنم نیست!
آواتار
دلتنگت میشیم.
خیلی زیاد!
آواتار
آخرین کسی به نظرم می‌رسید از وبلاگستان خداحافظی، هرچند موقت، بکنه تو بودی. تو که خودت می‌دونستی دیدن رفتن بلاگرای مورد علاقه‌ی آدم چقدر سخته!
در هر حال... اولین دوست بلاگی من در این بلاگ! امیدوارم هر جا هستی خوش باشی و البته زودتر برگردی. ;)
خیلی ممنون : ) این مرخصی اجباریه وگرنه خودم میل رفتن ندارم.

خیلی تلگرام کم‌تر می‌یام اما اگه کانالت پا برجا باشه هنوز می‌خونمش.
آواتار
دوست داشتنی بود آشنایی باهات
خوبه که تو تصمیم های محکم میگیری!
من اما موج سینوسیم، هستم و نیستم و میجنگم با همه چی.
خوبه، ازت یاد میگیرم ثبات قدم رو.
آواتار
........... دلتنگ قلمت و آهنگا میشم ............
ممنون خوانندهٔ خاموش : )
سال بعد بر می‌گردم با کلی آهنگ بهتر و خاص‌تر.
آواتار
۰۴ مهر ۱۴:۱۵ امین جهانی
خیلی خیلی از همین مختصر آشنایی مجازی که باهات پیدا کردم خوشحالم ,
امیدوارم حالت خوب باشه و دوباره همین طور عالی بنویسی ...
منم همین طور امین : )
تو هم همین طور.
آواتار
۰۵ مهر ۰۷:۴۲ اسماعیل غنی زاده
پیمان :)
راستی اسماعیل. یکی از پستات رو گذاشته بودم تو کانالم و دو نفر اومدن و گفتن که خیلی زیبا بود. خیلی کم پیش می‌یاد کسی بیاد دربارهٔ پستی نظر بده برای من! بدون که چه کردی.
آواتار
۰۵ مهر ۰۹:۵۷ امیرحسین
سلام
راستش دلم ریخت وقتی تیتر رو دیدم اولش ولی خب خداروشکر موقتیه :)

دلم برای نوشته هات تنگ میشه و منتظر متن های خوبت می مونم.
ممنونم.
آواتار
۰۶ مهر ۱۶:۰۴ اسماعیل غنی زاده
قربونت پیمان عزیز. شما و خوانندگان لطف دارید...بازم تولدم نزدیکه. و من با باید مشق محبت کنم
آواتار
من رفتم واسه استراحت ابدی!
راهت روشن رفیق ;) در پناه حق
سال‌ها وبلاگ بلاگ‌فات رو می‌خوندم سعید : ) همیشه پست‌هات یادم می‌مونه و حتی یکیشو گرفتم و ذخیره کردم برای خودم.

موفق باشی ♥
آواتار
۱۱ مهر ۲۱:۳۹ اروند جیم.صاد
از خوندنت لذت میبردم. به امید دیدار مجدد :)
ممنونم ♥
امیدوارم تو رشته اقتصاد بهت خوش‌بگذره.
آواتار
سلام
اینکه هستی هنوز و جواب میدی خیلی خوشحال و امیدوار کننده س
خیلی خیلی ممنون از لطفت درباره ی وبلاگم..من لایق این همه لطف نبودم و نیستم.کارم،کار دلِ و تقصیر همون دل..!!خوشحالم که می خونی و برات جالبه

اگه دیر جواب دادم به خاطر این بود که اون درخواستت رو با چند ادبیات خونده مطرح کردم.قول دادن جوابی در خور بِـدَن و ندادن
خودم فکر میکنم این از افعال جدیده و نمیشه در ادب کلاسیک و قدیمی نمونه ای ازش یافت.احتمالا از قاجار به بعد رایج شده باشه
دوران مشروطه و ساده حرف زدن شاعرا و کوچه بازاری تر شدن شعر به نظرم دلیلی می تونه باشه.هر چند نمونه ای پیدا نکردم

راستی اون فعل ماضی نقلی نیستااااا،احتمالا ماضی التزامی باشه
به هر حال شرمنده که سوالت بی جواب موند
دوستان اگه بهتر می دونن،کمکمون کنن
سلام. خواهش می‌کنم.

اوه ببخشید اشتباه نوشتم نوع فعل رو :)) احتمالاً چون داشتم اون زمان رو یه تحقیقی روی ماضی نقلی فکر می‌کردم از دستم در رفته.

آره جالب شده. منم حسش کرده‌بودم و یه سری هم به بقیهٔ زبان‌های ایرانی و محلی هم زده‌بودم. سعی می‌کنم کم‌‌وبیش دربارش تحقیق کنم و سال بعد یافته‌هامو تو یه مقاله تو همین وبلاگ می‌نویسم.


راستش الان رو یه پروژه‌ای دارم کار می‌کنم که خیلی سرمو شلوغ کرده. البته پروژم به ادبیات ربط داره، «سرودن شعر کلاسیک فارسی به وسیله کامپیوتر». انقدر سخت و پیچیده‌ هست که بعید می‌دونم موفق شم ولی به هر حال امیدوارم به یه جای خوبی برسم که مقاله کمکی برای نفرات بعدی باشه.
آواتار
سلام.
پروژه ات درسیه یا دلی؟
سرودن شعر توسط کامپیوتر؟؟؟؟
عجیبه
مگه شدنیه؟
دیگه احساس رو که نمیشه در ربات و ماشین به وجود آورد یا من خیلی عقبم از دنیا؟
امیدوارم موفق باشی
سلام. بیشتر که دلی هست، البته برای درس و رزومم هم خوبه چون بالاخره می‌تونم بگم این پروژه رو انجام دادم. ولی به درد خودم نمی‌خوره زیاد، فقط تا دیدم چنین پروژه‌ای هست سریع گرفتم برای علاقه‌ای که دارم.

آره شدنیه ولی نمی‌دونم فعلا می‌شه یا نه! در آینده قطعا. در حال حاضر دارم رو یه هوش مصنوعی کار می‌کنم که شعر بگیره و وزنشو بگه. احتمالاً به زودی کدشو بزنم و باید خوب هم کار بکنه.
نه فعلاً احساسی نداره ولی می‌تونه از احساس آدم‌ها تقلید کنه.

قربانت.
آواتار
۰۳ آبان ۰۱:۳۵ خانم نارنج
دلم برات تنگ میشه، منتظر برگشتت هستم. هرجا هستی دل خوش باشی به زندگی.
آواتار
تا سال دیگه صبر میکنم
اینجا مثل یه ستون کوچولو تو روزنامه یا یه مجله ی معتبره ، دیدین آدم میخره میزه اول اون ستونو میخونه
مختصر مفید جذاب
🌷
:گل
آواتار
۱۵ آبان ۱۳:۰۱ مائده درخشان راد
به امید دیدار تا سال دیگه ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست!
«serendipity» کلمه‌ای انگلیسی، با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده؛ اما به دستش آورده.
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند.
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.