بی آن که دیده شوم

امروز دیدمت، بی آن که دیده شوم.

دست خودم نبود، تو تنها کسی هستی که هیچ‌گاه چشمانم از پیداکردنش در میان شلوغی باز نمی‌ایستد. باورت نمی‌شود اما حس کردم که چقدر دلم برای نداشتند تنگ شده. احمقانه نیست دل برای نداشتن کسی تنگ شود؟ دل‌تنگِ نبودنِ کسی هم مگر می‌توان بود؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم که اندازهٔ لغتی که در هیچ لغت‌نامه‌ای نیست دل‌تنگ شدم. سنگین از ثقل کلماتی که حتی نمی‌شود یک‌جا برای یک‌نفر تعریفشان کرد. قلبم برای باز شدن از این دل‌تنگی تا همین الان می‌تپد. هشت ساعت است که بی‌وقفه می‌تپد، تمام راه می‌تپید. در میان راه چند لحظه ایستادم و دستم را فشار دادم روی قلبم تا باور کنم که هنوز سر جایش مانده و جایی پرت نشده روی زمین، اما نبود.

باز برای باری دیگر به غمگین‌ترین نقطهٔ دانش‌گاه سری زدم. صندلی‌ای که تو اولین‌بار، بر روی آن بودی.


پ.ن: این‌جا کلبهٔ امن من است. به سختی از هیاهوی دانش‌گاه بالا رفتم و خانه‌ای در طرف دیگر شیب ساخته‌ام تا امن باشد. لطفاً اگر هم‌دانش‌گاهی هستید؛ وبلاگ من را به فرد دیگری معرفی نکنید. افرادی بی‌دردسر شما را می‌خوانند که یا اصلاً شما را نشناسند و یا کاملاً بشناسنتان و هر فردی مابین این دو می‌تواند قضاوت مشکل‌سازی راجع به‌تان بکند. در کل من به شما حق می‌دهم و درکتان می‌کنم اگر این بخش از احساسات من را احمقانه و مسخره می‌دانید اما بگذارید داشته باشمشان. اگر فکر می‌کنید که نوشتن اسم کاملم در این وبلاگ به معنی این است که به هر کسی می‌توان معرفی‌اش کرد دست‌ نگه‌دارید. من دلایل خودم را برای این کار دارم و این از دلایلش نیست. در نهایت؛ اگر به هر نحوی وبلاگ من را بدون جستجوی نام من در گوگل یا کلیک بر روی لینکی پیدا کرده‌اید. اشکالی ندارد. بمانید، بخوانیدش؛ اما فقط نگذارید من بفهمم. بگذارید در این توهم بمانم که این کلبه هنوز هم امن است.

پ.ن۲: من می‌دانم که این وبلاگ خواننده‌های خاموش بسیاری دارد(منظورم دنبال‌کننده خاموش نیست، خواننده خاموش). ببخشید اگر از مسائل شخصی می‌نویسم. یک دفترچه گم شد تا هزاران روز از زندگی‌ام را گم کنم و از آن روز من به هیچ دفترچه‌خاطراتی اعتماد ندارم. هنوز وب‌گاه خوبی برای خاطره نویسی پیدا نکرده‌ام و این‌جا تنها جایست که برایم مانده.

هجده جایزه دارد، نه بیشتر

وقتی که به ابتدایی رفتم؛ برای اولین بار فهمیدم نمره چیست. قبل از آن در برگه‌های امتحانی تنها خوب؛ بد؛ عالی؛ را دیده بودم که گاهی چندین صدآفرین اضافی هم به پایش چسبیده شده بود. اما ابتدایی فرق می‌کرد. یک عدد را بالای برگه می‌نوشتند و می‌گفتند که نمره‌ات این است. دیگر خبری از خوب؛ بد؛ عالی؛ نبود، ولی می‌شد فهمید اگر بیست شوی یعنی همان «عالی» و هر چیزی پایین‌تر از آن دیگر عالی نیست. بیست گرفتن همان‌قدر که عالی گرفتن لذت می‌داد، لذت‌بخش بود اما لذت‌بخش‌تر از آن جایزه‌هایی بود که به بیست‌ها می‌دادند. جایزه‌ها عموماً کارت تلاش‌های یک تا ده امتیازی بودند. بابا تا فهمید به بیست‌ها جایزه می‌دهند گفت که از این به بعد اگر نمرات خوبی بگیرم پیش خودش هم جایزه دارم اما شرطش این بود: «من به هیجده تا نوزده جایزه می‌دم، از اون بیشتر جایزه نداره». یادم هست من و خواهرم همش بابا را مسخره می‌کردیم و می‌گفتیم که دیوانه شده. آخر بیست گرفتن که سخت‌تر است! چرا باید به هجده جایزه بدهد؟ اما جایزه‌های بابا به مراتب بهتر از جوایز مدرسه بود پس من از سال دوم ابتدایی به بعد تمام تلاشم را می‌کردم که هجده بگیرم و هجده هم می‌گرفتم. هر امتحانی را با چند اشتباه عمدی هجده می‌کردم و بعد از نمره تند و تند می‌آمدم پیش بابا و می‌گفتم: «ببین هیژده شدم جایزمو بده» و من این‌طور نمرات ابتدایی‌ام را هجده شدم.

راه‌مان که به راهنمایی باز شد؛ هنوز هم بابا را سر عشقش به هجده مسخره می‌کردیم. اما این بار قانون جدیدی آمده بود. همان وقت که فصل امتحانات شروع می‌شد. یعنی از اولین روز تقویم امتحانات تا آخرین روز آن تقویم، درس خواندن ممنوع بود. امتحانات که شروع می‌شد بابا ما را هر روز می‌برد به پارک، رستوران، جنگل، کافی شاپ و هر کجا که می‌شد تفریح کرد و ما مجاز به هر کاری بودیم جز درس خواندن. من گاهی ناراحت می‌شدم چون نمرات درس‌های عمومی‌ام خیلی کم می‌شد. می‌گفتم: «من اگه شب امتحان بخونم کارناممو بیست می‌شم» در جواب همیشه با خنده می‌گفت: «بیست به چه دردی می‌خوره؟ هیجده جایزه داره» و ادامه می‌داد: «وقتی شب امتحان یک کتاب کامل رو می‌خونی، فقط به درد نمره امتحان فردات می‌خوره و همش یادت می‌ره، پوچه» من می‌گفتم: «خوب یه شب می‌خونم و بیست می‌گیرم» پاسخ می‌داد: «یه شب نمی‌خونی، یه شبتو نابود می‌کنی. ما هم از تو بیست نمی‌خوایم پسرم» و تأکید می‌کرد: «این نمره‌ها فقط یه عددن. هیچ وقت و هیچ جای زندگیت نمرات مدرست به کارت نمی‌آن» و من در راهنمایی باز کارنامه‌ام هجده بود.

این داستان در دبیرستان هم ادامه داشت و من بدترین نمرات را در درس‌هایی مثل جغرافیا یا دین و زندگی می‌گرفتم با این که دانش جغرافیای و دینی من شاید تنها در روز امتحان با بچه‌ها تفاوت داشت، نه قبل از آن و نه بعد از آن تفاوتی نمی‌کرد. درس‌ها را در طول ترم می‌خواندم چون می‌دانستم که وقتی امتحانات شروع شود دیگر وقت درس خواندن نیست. از راهنمایی نمرات درس‌های اختصاصی‌ام بالا بود و بابا هم به من افتخار می‌کرد. یادم هست که هر بار سر موفقیت‌های تحصیلی می‌گفت: «پسرم، درس خودت رو بخون. سعی نکن اول باشی» و این سخن از پرتکرارترین سخن‌های سال دبیرستان من بود. وقتی امتحانات نهایی سال سوم شروع شد -چون نمرات این امتحانات مهم بود- من برای اولین بار روز قبل از امتحان خواندن را تجربه کردم و دیدم که چقدر راحت می‌شود روز قبل از امتحان خواند و عمومی‌ها را بیست آورد. اما جز سال سوم، کارنامه بقیه‌سال‌هایم هجده می‌شد.

وقتی وارد دانش‌گاه شدم بابا را بیشتر فهمیدم. فهمیدم بابا تمام ابتدایی به هجده‌های من جایزه می‌داد تا بفهمم که عدد بیست مقدس نیست. من یک عدد نیستم و بیست‌ها هویت من را نمی‌سازند. نمی‌خواست من اول باشم. دوست داشت درس را برای درس بخوانم نه نمره‌اش. خواب‌گاه که آمدم بعضی وقت‌ها از بچه‌ها می‌پرسیدم که چقدر از آن درس‌های عمومی که شب امتحان می‌خواندند یادشان است. چقدر از درس‌هایی مثل حرفه‌وفن و جغرافیا و آمادگی‌دفاعی و حتی دین‌وزندگی که سال کنکور آن همه خواندنش یادشان است و به دردشان خورده. جوابشان در بهترین‌حالت «خیلی کم» بود و من فهمیدم که چقدر خوش‌بخت بودم که آن زمان جای آن که شب امتحان بخوانم. بابا ما را گردش می‌برد و با ما بازی می‌کرد و چقدر نمرهٔ کارنامهٔ حرفه‌وفن راهنمایی من بی‌ارزش است. این روزها شب امتحانات عمومی که می‌شود. وقتی که حس می‌کنم دارم برای نمره می‌خوانم کتاب را می‌گذارم کنار. بعضی استادها در درس‌هایی که به هیچ وجه به حرفه آینده من مربوط نیستند تکالیف بسیار سنگینی می‌دهد. من به نمره نیاز دارم اما تا یاد بابا می‌افتم انجامشان نمی‌دهم. به چشم دیدم که چقدر راحت‌تر از بسیاری از دوستانم زندگی می‌کنم و من در دانش‌گاه، هنوز هم. هنوز هم هجده هستم.

چند شب پیش یک امتحان بسیار حفظی داشتم و باید پنج اسلاید حفظی و فشرده را حفظ می‌کردم. درسی نبود که بخواهم یادش بگیرم چون آیندهٔ کاری من در آن نبود. خیلی سخت داشتم پیش می‌رفتم. می‌دانستم که بعد از امتحان تمامشان یادم می‌رود و این خواندن تنها برای نمره است. به بابا زنگ زدم. گفتم: «بابا من از خودم راضی نیستم. من امشب دارم یک سری حفظی‌جات به درد نخور رو حفظ می‌کنم برای امتحان فردا فقط هم برای نمره. خیلی از خودم ناراحتم» بابا از پشت تلفن گفت: «پسرم. ما شب امتحان نمی‌خونیم که بهمون سخت نگذره. تو که با این افکار و سرزنشت داری به خودت سخت‌تر می‌گیری». و من اون شب فهمیدم که حتی هنوز هم بابا را کامل نفهمیدم. سه اسلاید از پنج‌تا را خوانده بودم. دیگر ادامه ندادم و فقط فکر کردم به ابتدایی؛ راهنمایی؛ دبیرستان…

گاهی با خودم فکر می‌کنم که من تا آخر عمرم هجده خواهم گرفت. اما می‌دانید این عالی است. چون هجده جایزه دارد، نه بیشتر.

.

تقصیر را انداختند گردنش. از زیر پاهایش شانه خالی کردند و دارش زدند.

پاکتی که دیگر ندید

توجه: به قول دوستی: «ارتباط اسامی متن به افراد واقعی، همان‌قدر واقعی است که ارتباط آغاسی تنیسور به آغاسی لب کارون»

می‌دانستم که شب راهی‌ست. چند ساعت بعد برای دفاع از پروژهٔ کاری‌اش راهی اصفهان بود. سفری یک روزه و سخت. اما می‌شد فهمید چیزی بیش از این سفر او را از درون می‌جود، آن روز مدام دور خودش می‌چرخید.

سهراب از بچه‌های خوب خواب‌گاه است، کافی‌ست چند ساعت کنارش باشی تا ببینی چقدر یک پسر می‌تواند احساس داشته باشد. شعر می‌گوید، برای ماه نامه‌ می‌نویسد، اشیاء را زیبا می‌بیند و آن‌چه زیباست را زیبا‌تر. به تازگی می‌خواهد ساز یاد بگیرد و یک پیانو خریده است، اما همیشه پیانو‌اش دست من است. در حال نواختن همین پیانو بودم که صدایم زد: «پیمان».

انگشتانم ایستاد؛ اما صدای پیانو هنوز در فضا محو نشده بود. به سمتش چرخیدم. چهره‌اش غمگین بود، انگار همین چند لحظه پیش ناامیدی را از نزدیک ملاقات کرده. گفتم:‌ «سهراب، چی شده؟»، گفت: «مریم نامزد کرد». پاسخ‌اش کوتاه بود. با این حرفش صدای پیانو آهسته رفت و بعد حروف دیگرش آمد: «الان فهمیدی چرا امروز هی دور خودم می‌چرخیدم؟»

مریم دوست دختر سابق سهراب بود. دو سال بود که با هم بودند و دو ماهی می‌شد که نه. شرایط گویا بود که سهراب هنوز دوستش دارد، تمام بدنش سخن می‌گفت. فهمیده بودند که بی هم خوش‌بخت‌ترند اما هنوز برای سهراب تفهیم نشده بود. هر بار که با هم دعوا می‌کردند تمامش یک قلب عاشق می‌شد و بر می‌گشت، اما این بار یک قلب عاشق‌تر جلویش را گرفته بود و نمی‌خواست دیگر مریم را از این خسته‌تر کند. تمام این حرف‌ها با این وجود هست که اغلب تقصیر مریم بود. من در آن لحظه به چهره‌اش نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم: «چطور پسرهای خوب، شانس‌های بد دارند؟ چرا دخترهای خوب به سمت خوش‌شانس‌ها می‌روند؟» و وقتی دیدم که سوالاتم، جواب‌هایم را دادند؛ به سمت سهراب رفتم و دستش را گرفتم.

از او پرسیدم: «می‌تونم برات کاری کنم؟». به من لبخندی زد، سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: «آره». پاکتی را از پشت سرش در آورد، به من داد و گفت: «پیمان، وقتی برگشتم دیگه نمی‌خوام این پاکت رو ببینم». دیدم که صدایش می‌لرزد، چشمانش شبنم شده بود. بغلش که کردم زد زیر گریه. من محکم‌تر در آغوشش گرفتم و چه تکرار غم‌انگیزی بود؛ وقتی که مدام می‌گفتم: «درست می‌شه، درست می‌شه، درست می‌شه».

گریه‌اش که تمام شد؛ اشک‌هایش را پاک کرد و رفت، از آغوشی که بوی تن او را گرفته بود. در را که بست؛ پاکت را باز کردم. در پاکت یک نقاشی از صورت سهراب بود. در لای کاغذ تا خورده، عکس یک دختر بچه را یافتم، و در کنار آن، چندین تار موی بلند.

کسی زیر باران نمی‌رود؛ چترش را نمی‌بندد

هنوز هم مثل سال‌های قبل، ساری باران می‌بارد. هنوز کسی زیر باران نمی‌رود؛ چترش را نمی‌بندد. هنوز هم آن صندلی که اولین‌بار او را بر روی آن دیدم غمگین‌ترین نقطه‌ی دانش‌گاست. هنوز هم مردم از ارزانی‌ای حرف می‌زنند که دوران شاه بود و شاید دیگر تکرار نشود. هنوز هم شب نشده چراغ‌های خیابان‌ها روشن می‌شود و هنوز کسی نمی‌داند که چطور فاصله‌ای بسیار دور، بین دو نفر که نزدیک هم زندگی می‌کنند باز می‌شود. هنوز همه چیز مثل قبل است؛ فقط گوش پدربزرگ دیگر نمی‌شنود؛ فقط پیمان مُرد.

حرف

گاهی اوقات برای بعضی حرف‌ها دردل کردن نتیجه عکس می‌ده، راه حل بعضی مشکلات تو نگفتنه، ذات بعضی حرفا تو خود ریختنه.

آدم‌ها حس‌هایی دارن که خودشونم درکش نمی‌کنن. آدم‌ها حرفایی دارن که حتی با خودشونم نمی‌زنن.

اما عجیبه! حرف‌هایی که هیچ وقت گفته نمی‌شن ماندگاری بیشتری تو دل آدم دارن. هر صحنه‌ای رو بهونه می‌کنن تا یادآورت بشن. اون وقته که حس می‌کنی به یکی نیاز داری تا باهاش دردل کنی اما جز خودت کسی نمی‌فهمه، حتی به فهم خودتم مشکوکی

آدما حرفایی دارن که حتی با خودشونم نمی‌زنن.

.

تنها پدربزرگ گریه نکرد

نفهمید که مرده

چشم ها را باید شست

«تو زیباترین دختری هستی که تا کنون دیدم»

یک مرد کور گفت

خاکستری

آن‌قدر ناگهانی بود که اشک ها هم شوکه شده‌‌بودند

لحظه هایی لب‌ها وامانده‌ بود. پلک ها ایستاده

از آن روز همه‌چیز خاکستری شد.

حتی سفید، حتی سبز

.

امروز غصه‌هایم آن‌ قدر تلخ‌ شد که نتوانستم بخورمشان

۱ ۲
سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
"serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد