ســــــرندیپ

هـیچ اگر سایه پذیرد , منم آن سایهٔ هــیچ

ســــــرندیپ

هـیچ اگر سایه پذیرد , منم آن سایهٔ هــیچ

سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
"serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۷ مطلب با موضوع «داستان :: داستانک» ثبت شده است

حامد دانشجوی دانشگاه تهران است که داوطلبانه برای انجمنی خیریه کار می‌کند. سارا که قبلن اعتیاد داشته و حالا ترک کرده است هم در این انجمن فعال است. سمیرا یکی از دخترهای انجمن رگ خودش را زده و سارا و حامد توی اتوبان راهی به بیمارستان هستند. حامد راننده ون است و سمیرا روی پای سارا، عقب اوتومبیل ولو شده است. دوربین روبه‌رو روی این سه نفر فیکس شده است...

حامد: 

دِ همش ترک کردم‌ترک کردم خانم مگه ترک نکردی که زندگی عادی‌تو بکنی؟ خب بیا بکن دیگه
دِ همش شما داری حرف‌شو می‌زنی بعد به من می‌گی من مانیفست می‌دم؟
ورداشتی یه حصار دور خودون کشیدین نه حاضری یه نگا به اون‌ورتون بکنی نه یه نگاه به خودت بکنی .. هی همش حرف می‌زنی اصن خانوم به نظر من شما ترک نکردی شما هنوز تو ترکی... مگه می‌شه آدم انقد...انقد غافل بشه از خودش
سارا:
حرف‌تو بزن آقا حامد
حامد: 
حرف‌مو دارم می‌زنم دارم می‌گم...
سارا: 
داریم می‌رسیم حرف اصلی‌تو بزن
حامد:
حرف اصلی‌مو دارم می‌زنم دارم می‌گم خدمت‌تون...
سارا: 
خوش‌ت میاد از من؟
(حامد از این سوال سارا شکه می‌شود و لحن حرف زدن‌ش آرام می‌شود)
حامد:
عذر می‌خوام متوجه نشدم چی فرمودین؟
سارا:
خوش‌ت میاد از من؟
حامد:
چه سوالی‌ه خانوم
سارا:
سوال عجیبی نیس که یه آره‌س یا نه خوش‌ت میاد از من؟ نترس جواب بده
حامد:
نه از چی بترس‌ام؟  ترس نداره
سارا:
نمی‌دونم به این‌‎که به یه کسی تو شرایط سارا می‌شه همچین حرفی زد یا نه
حامد:
 خانوم شما خوت می‌گین و خودتون هم جواب می‌دین
سارا:
راس می‌گی بگو... بگو
حامد:
 می‌گم یه دقه صب کنین شما، بازجویی که نمی‌کنین... ممم... ببینین نمی‌دونم.. شاید.. داشتم فکر می‌کردم
سارا:
دوس داشتی که فک بخواد دیگه تکلیف‌ش مشخصه
(حامد از توی آینه جلو رو به دختر بیهوش روی پای سارا نگاه می‌کند)
حامد:
من به شما گفتم که شمارو... بببخشین خانوم شما شنیدین که من به این خانون بگم من دوست دارم؟
سارا:
نگفتی‌م نداری
حامد:
 نه
سارا: نگفتی‌م نداری
حامد: نه من حرفی نزدم
سارا: حرف خب تو حرف نمی‌زنی مگه حرف می‌زنی تو تا این‌جا هم من بحث کشوندم گفتین
حامد: ببنید یه وقتایی میشه آدم تو زندگیش که یه جوابایی لازم داره که تکلیفش با خودش یه خورده روشن بشه
نمی‌دونم حالا شما تا حالا شدین این چیزی که من می‌گم؟
سارا: من تکلیفم با خودم روشن شده
حامد: خب حالا شما فک کنید که من به یه جوابایی نیاز دارم که تکلیفم روشن بشه
سارا: جواب می‌خوای باید سوال بپرسی
حامد: می‌پرسم
سارا: بپرس
حامد: خب شما چی؟
سارا: من چی؟
حامد: خب شما می‌گی سوال کن منم...
سارا: خب سوال کن شما چی که سوال نیس
حامد: خب دارم می‌پرسم دیگه دارم می‌گم شما چی شما تا حالا شده که به من فک کنین؟
سارا: نه
حامد:نه ینی تا حالا پیش نیومده به من فک کنین
سارا: نه
حامد: ینی از من خوشتون نمیاد شما؟
سارا: نه... تمومه؟
حامد: نمی‌دونم تمومه؟
سارا: تمومه
(سکوت سنگینی حکم‌فرما می‌شود تا اینکه حامد جو را می‌شکند)
حامد: خانوم آخه ببینین اینجوری نمی‌شه که من...
سارا: اِ ببنین آقا حامد من بحث رسوندم تا این‌جا که شما جواب بدین من اینو بگم که تکلیفتون با خودتون و زندگی‌تون روشن بشه
حامد: اون که دست شما درد نکنه که تکلیف منو و زندگی‌مو و همه‌چی رو یه جا روشن کردین خیلیم ممنون مرسی ولی بلاخره من یه سوالایی دارم...
سارا: نه من دیگه نمی‌خوام حرف بزنم
حامد: نه خانوم نمی‌شه اِِِ
سارا: نمی‌خوام
حامد: لطف کنید بخوایین برای اینکه الان من یه سوالی برام پیش اومده... الان شما بمن گفتین نه این نه مشکل منم یا مشکل خودتونین
سارا: چه فرقی می‌کنه؟
حامد: فرق می‌کنه خانوم
سارا: نه چه فرقی می‌کنه؟
حامد: خانوم لطف کنین سوال منو جواب بدین اگه مشکل منم اون‌وقت دیگه اصن من دیگه حرفی دارم تموم
(سارا چند لحظه سکوت می‌کند و فکر می‌کند)
سارا: فک کن مشکل منم
حامد: اگه مشکل شمایین که حله
سارا: چی حله؟
حامد: حله دیگه
سارا: نه چی حله؟
حامد: خانوم شما فک می‌کنین من تو این مدت کم با خودم فک کردم؟ کم با خودم کلنجار رفتم؟ که اصن ببینم اصن شدنی هست؟ من می‌تونم؟ اصن بین منو شما می‌شه؟ خب بلاخره من می‌دونم
سارا: چیو می‌دونی؟
(حامد از توی آینه به سارا نگاه می‌کند و با لحنی آرام ادامه می‌دهد)
حامد: سارا خانوم من بیشتر از این باید چیزی بدونم که شما می‌تونین زخمای سیمرای اچ‌آی‌وی مثبت  رو بدون دستکش پانسمان کنین؟
( هر دو سکوت کرده‌اند تا این‌که حامد با لحنی متفاوت و با مکثی طولانی ادامه می‌دهد.)
سارا خانوم... حله؟
(همزمان موسیقی حزن‌آلودی پخش می‌شود و صدای پیانو همه‌چیز را با خود می‌برد...) 
(سکانس آخر فیلم قصه‌ها)
تمام.
پیمان محسنی کیاسری

" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت
دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل". با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست. لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل". با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان" بری او نامهٔ نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانهٔ بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد. به نظر "هالیس" اگر "جان" قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت ۷بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست می‌داشت اماچهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه‌هایی زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌ماند که جان گرفته باشد. من بی‌اراده به سمت او گام برداشتم کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی‌اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریباً پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفش‌های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته‌ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می‌کرد.
او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می‌توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم بود متحیر شدم. من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلاً متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می‌شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

پیمان محسنی کیاسری

روزی رئیس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد؛ بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رئیس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رئیس که خیلی متعجب شده بود و می‌خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رئیس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: «کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
رئیس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می‌کند، پرسید: «می‌تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، مشغول هست»
ـ مشغول چه کاری هست؟
کودک همان‌طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش‌نشان.»
رئیس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی‌کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی‌کوفتر»
رئیس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می‌زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی‌کوفتر پیاده شدن.»
رئیس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می‌گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می‌کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من»

پیمان محسنی کیاسری

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:


- جرج از خانه چه خبر؟
+ خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
+ پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

+ گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
+ همه اسب‌های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
+ بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه این قدر کار کردند؟
+ برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؟ آب برای چه؟
+ برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
+ آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش‌سوزی چه بود؟
+فکر می‌کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
+ شمع‌هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
+ بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
+ حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
+ بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
+ خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان؛ خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

پیمان محسنی کیاسری

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولاً شب قبل از اعدام نمی‌ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه. اون شب‌ها من با شادی زیاد به تخت خودم می‌رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می‌کشیدم و همش صحنه‌ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می‌کردم.
نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما روباز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه‌ها به «ادوارد» معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می‌زد من رو بیدار کرد. من روی پایین‌ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می‌خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه‌ام باید چندین بار به توالات می‌رفتم. ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی‌های اعدامی می‌برد! ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!
به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش! ادوارد بهم گفت که فرانسیس می‌خواسته خودش رو بکشه! می‌خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه! من از شدت تعجب داشتم شاخ درمی‌آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند! اون چرا می‌خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش‌رو بکشه؟
از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه! من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلاً متوجه نمی‌شدم که چرا او می خواد من رو ببینه! اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می‌برند!
من: چی شده؟
فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!
من: بگو
فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!
من: چه کاری؟
فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳
من: خوب!
فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.
من: خوب من چیکار کنم؟
فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه‌ای در بیرون از زندان نداری که توش زندگی کنی. همه این‌ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!
من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم. از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!
من: تو چرا امشب می‌خواستی خودت رو دار بزنی؟
فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله‌های تیرباران رو از خانواده‌ام طلب می‌کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!
من: نگران نباش!
صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می‌زد و من رو صدا می‌کرد. چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می‌کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

پیمان محسنی کیاسری

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده‌ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی‌رسید؛ ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می‌زد می‌ایستادم و گوش می‌کردم و لذت می‌بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند. اسم این موجود «اطلاعات لطفاً» بود و به همه سؤال‌ها پاسخ می‌داد. ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می‌کرد و هرگاه تلفنت مشکلی داشت درست کردنش را بلد بود. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می‌کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین‌طور که می‌مکیدمش دور خانه راه می‌رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهارپایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم: اطلاعات لطفاً. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.

گفتم: انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف‌هایم را بشنود، اشک‌ها یکهو سرازیر شد.

پرسید: مامانت خانه نیست؟

گفتم: هیچ‌کس خانه نیست.

پرسید: خونریزی داری؟

جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید: دستت به جا یخی می‌رسد؟

گفتم که می‌توانم درش را باز کنم.

صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفاً زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم: تعمیر را چطور می‌نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوال‌هایم با اطلاعات لطفاً تماس می‌گرفتم. سوال‌های جغرافی ام را از او می‌پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوال‌های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفاً تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف‌هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه‌ها می‌گویند؛ ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده‌های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می‌خوانند و خانه‌ها را پر از شادی می‌کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می‌شوند؟ فکر می‌کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند؛ و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفاً متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی‌رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می‌شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می‌کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می‌شدم، یادم می‌آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می‌کردم. احساس می‌کردم که اطلاعات لطفاً چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می‌کرد ...

سال‌ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می‌کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفاً! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم: می‌شود بگویید تعمیر را چگونه می‌نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می‌گفت:فکر می‌کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت: تو هم میدانی تماس‌هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه‌ای نداشتم و همیشه منتظر تماس‌هایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می‌توانم هر بار که به اینجا می‌آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفاً این کار را بکن، بگو می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای ناآشنا پاسخ داد: اطلاعات

گفتم که می‌خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید: دوستش هستید؟

گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.

گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می‌کرد چون سخت بیمار بود و متأسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برای تان بخوانم، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می‌شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می‌فهمد ...

پیمان محسنی کیاسری

ساختمان ما ساختمان عجیبی بود

همه از هم متنفر بودند !

همسایه طبقه اول از همسایه طبقه دوم متنفر بود.

همسایه طبقه دوم هم از همسایه طبقه اول.

من که در طبقه سوم زندگی میکردم از هردوی آنها متنفر بودم. آنها نیز از من متنفر بودند.

تنها یک وجه اشتراک داشتیم 

هرسه عاشق همسایه طبقه چهارم بودیم.

شما طبقه چهارمی باشید.

همسایه‌های خود را دوست بدارید

پیمان محسنی کیاسری