.

از دردی که می‌کشید، می‌دانست که نمرده‌است.

پیرمرد و دریا - ارنست همینگوی

.

با تمام بدنش گریه می‌کرد؛ آدم‌برفی‌ای که عاشق آفتاب شده‌بود.

این داستان خیلی کوتاه رو سه‌سال پیش در این پست اینستا نوشته‌بودم. حقیقتش ایده‌اش را از این شعر گروس عبدالملکیان گرفته بودم:

به شانه‌ام زدی، تا تنهاییم را تکانده باشی. 

به چه دل خوش کرده‌ای؟

تکاندن برف از شانه‌های آدم‌برفی! 

.

تقصیر را انداختند گردنش. از زیر پاهایش شانه خالی کردند و دارش زدند.

.

من، جنازه خود بر دوش؛ به دنبال گوری می‌گردم.

شاملو

.

پدر باعث شد نیمهٔ پر لیوان را ببینم، نفهمیدم خود لیوان چقدر زیباست.

.

«برای فروش»

لباس‌های کودکی که زاده نشد.

برگرفته از اولین داستان شش‌کلمه‌ای از ارنست همینگوی:

For sale: baby shoes, never worn

.

دسته‌گل را به خانه‌ آورد؛ قفل عوض شده‌بود…

.

نردبان برای بالا رفتن نبود!

پایین افتاد و مرد…

.

او یک نت اشتباهی بود، وسط آهنگ مورد علاقه‌ام

.

معلم پرسید: وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چی کاره بشی؟

پاسخ داد: من بزرگ نمی‌شم

{چگونه می‌توانیم به محک کمک کنیم؟}

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
سرندیپیتی تنها نام شخصیت محبوب صورتی کارتون جزیره ناشناخته نیست !
"serendipity" کلمه‌ای با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد