داستان خیلی کوتاه 52

«این تخت دیگر خیلی بزرگ است».

داستان خیلی کوتاه 51

دو گلوله در سرش.

[پلیس گفت خودکشی است]

داستان خیلی کوتاه 50

گفتم: «جهان بی‌‌ تو یعنی مرگ»
یک عمره رفتی و نمی‌میرم.

با تخلص از حسین غیاسی

داستان خیلی کوتاه 49

تو ستارهٔ دنباله‌دار من بودی.

هر بار که تو را می‌دیدم آرزو می‌کردم.

داستان خیلی کوتاه 48

خط فقر، الفبا ندارد.

حسین ناژفر

داستان خیلی کوتاه 47

تو هیچ‌گاه برای من دست‌یافتنی نبودی؛ و من در تمامی مدت با علم به این موضوع تو را دوست داشتم.

الهام گرفته از: فراتر از بودن - کریستین بوبن

داستان خیلی کوتاه 46

کاش می‌شد تو را قدر یک بغل‌کردن قرض گرفت.

داستان خیلی کوتاه 45

از دردی که می‌کشید، می‌دانست که نمرده‌است.

پیرمرد و دریا - ارنست همینگوی

داستان خیلی کوتاه 44

با تمام بدنش گریه می‌کرد؛ آدم‌برفی‌ای که عاشق آفتاب شده‌بود.

این داستان خیلی کوتاه رو سه‌سال پیش در این پست اینستا نوشته‌بودم. حقیقتش ایده‌اش را از این شعر گروس عبدالملکیان گرفته بودم:

به شانه‌ام زدی، تا تنهاییم را تکانده باشی. 

به چه دل خوش کرده‌ای؟

تکاندن برف از شانه‌های آدم‌برفی! 

داستان خیلی کوتاه 43

تقصیر را انداختند گردنش؛ از زیر پاهایش شانه خالی کردند و دارش زدند.

۱ ۲ . . . ۶
سرندیپیتی تنها نام شخصیت صورتی کارتون جزیرهٔ ناشناخته نیست!
«serendipity» کلمه‌ای انگلیسی، با پیشینه ایرانیست که به یافته‌ای نیکو به صورت ناگهانی اشاره دارد. دست‌آوردی اتفاقی و مثبت که جوینده به دنبالش نبوده؛ اما به دستش آورده.
همان‌طور که بعضی آدم ها ناگهان خوشبخت می‌شوند.
همان‌طور که شاید شما یک روز سرندیپیتی خود را بیابید.

پ.ن: واژه سرندیپیتی از واژه ایرانی سرندیپ ساخته شده. سرندیپ به معنای سریلانکایی است.


ذات متن برای خوانده شدن است؛ کپی بدون ذکر منبع مجاز می‌باشد.